داستان کوتاه مجنب که گنجی

داستان کوتاه مجنب که گنجی

گویند پادشاهی از روی بوالهوسی فرمان داد تا هر صاحب عیبی را یک درم جریمه کنند. یکی از عوانان شحنه مردی یک چشم را دید و گفت: درمی ببایدت داد.
مرد گفت: چه چه چرا دهم؟
گفت: دو درم که الکن نیز باشی و گریبان او بگرفت.
مرد خواست از خود دفاع کند، معلوم شد که دستش نیز شل است. عوان سه درم طلبیده و در گیرودار کلاه از سر او بیفتاد و پیدا شد کل هم هست و این بار عوان چهار درم مطالبت کرد. مرد پای به گریز نهاد و در رفتن لنگی او نیز آشکار گشت.
عوان گفت: «مجنب که گنجی.»

 

ضرب المثل «مجنب که گنجی» را زمانی به‌کار می‌برند که کسی با انگیزه‌ی رسیدن به خواسته‌های خود، با زورگویی، باج‌گیری و بهانه‌تراشی‌های نابخردانه و بی‌سروته، کمبودهای جسمانی یا بیماری‌های دیگری را دستاویز کرده و بخواهد او را کیفر و جریمه کند.

 

همین داستان ولی ساده‌تر:
در زمان‌های دور، پادشاهی کارهایی عجیب می‌کرد و هر روز به‌شکلی مردم را آزار می‌داد. یک روز که خزانه‌ی دولت در حال خالی شدن بود، دستور داد که ماموران در شهر بروند و هر که را که عیبی در بدن دارد، صد درهم جریمه کنند. ماموری در گذرگاهی یک نفر را می‌بیند که کنار دیوار نشسته و یک چشمش کور است. پیش او می‌رود و می‌گوید: صد درهم بابت جریمه‌ی یک چشم کورت باید بدهی!
مرد که لکنت زبان هم داشت می‌گوید: آ، آ، آآخه... چه، چه، چه چرا؟
مامور می‌گوید: لال هم که هستی. پس باید دویست درهم بدهی.
بعد یقه‌ی او را می‌گیرد و با هم درگیر می‌شوند. ناگاه کلاه از سر مرد بخت‌برگشته می‌افتد و مامور می‌بیند کچل هم هست! به او می‌گوید: طاس هم که هستی. پس باید سیصد درهم جریمه بدهی!
مرد به هر شکلی که شده از دست مامور فرار می‌کند. مامور می‌بیند که مرد لنگان لنگان می‌دود و شَل هم هست، فریاد می‌زند: بگیرید و نگذارید فرار کند...، گنج پیدا کرده‌ام!

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری