
گویند پادشاهی از روی بوالهوسی فرمان داد تا هر صاحب عیبی را یک درم جریمه کنند. یکی از عوانان شحنه مردی یک چشم را دید و گفت: درمی ببایدت داد.
مرد گفت: چه چه چرا دهم؟
گفت: دو درم که الکن نیز باشی و گریبان او بگرفت.
مرد خواست از خود دفاع کند، معلوم شد که دستش نیز شل است. عوان سه درم طلبیده و در گیرودار کلاه از سر او بیفتاد و پیدا شد کل هم هست و این بار عوان چهار درم مطالبت کرد. مرد پای به گریز نهاد و در رفتن لنگی او نیز آشکار گشت.
عوان گفت: «مجنب که گنجی.»
ضرب المثل «مجنب که گنجی» را زمانی بهکار میبرند که کسی با انگیزهی رسیدن به خواستههای خود، با زورگویی، باجگیری و بهانهتراشیهای نابخردانه و بیسروته، کمبودهای جسمانی یا بیماریهای دیگری را دستاویز کرده و بخواهد او را کیفر و جریمه کند.
همین داستان ولی سادهتر:
در زمانهای دور، پادشاهی کارهایی عجیب میکرد و هر روز بهشکلی مردم را آزار میداد. یک روز که خزانهی دولت در حال خالی شدن بود، دستور داد که ماموران در شهر بروند و هر که را که عیبی در بدن دارد، صد درهم جریمه کنند. ماموری در گذرگاهی یک نفر را میبیند که کنار دیوار نشسته و یک چشمش کور است. پیش او میرود و میگوید: صد درهم بابت جریمهی یک چشم کورت باید بدهی!
مرد که لکنت زبان هم داشت میگوید: آ، آ، آآخه... چه، چه، چه چرا؟
مامور میگوید: لال هم که هستی. پس باید دویست درهم بدهی.
بعد یقهی او را میگیرد و با هم درگیر میشوند. ناگاه کلاه از سر مرد بختبرگشته میافتد و مامور میبیند کچل هم هست! به او میگوید: طاس هم که هستی. پس باید سیصد درهم جریمه بدهی!
مرد به هر شکلی که شده از دست مامور فرار میکند. مامور میبیند که مرد لنگان لنگان میدود و شَل هم هست، فریاد میزند: بگیرید و نگذارید فرار کند...، گنج پیدا کردهام!
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





