
در روزگاران گذشته، کشتی بزرگی توفانزده غرق شد و مسافران کشتی در آب افتادند. در میان مسافران مردی توانست خودش را به تختهپارهای برساند و به آن بچسبد. موجها تختهپاره و مسافرش را با خود به ساحل بردند. وقتی مرد چشمش را باز کرد، خود را در ساحلی ناشناخته دید. بدون هدف راه افتاد تا به روستا یا شهری برسد. راه زیادی نرفته بود که از دور خانههایی را دید. قدمهایش را تندتر کرد و به دروازهی شهر رسید.
در دروازهی شهر گروه زیادی از مردم ایستاده بودند. همه بهسوی او رفتند. لباسی گرانقیمت بهتنش پوشاندند. او را بر اسبی سوار کردند و با احترام به شهر بردند. مسافر از اینکه نجات پیدا کرده خوشحال بود، اما خیلی دلش میخواست بفهمد که اهالی شهر چرا آنقدر به او احترام میگذارند. با خودش گفت: نکند مرا با کس دیگری عوضی گرفتهاند.
مردم شهر او را به قصر باشکوهی بردند و بهعنوان شاه بر تخت نشاندند. مرد مسافر که عاقل بود، سعی کرد به این راز پی ببرد. عاقبت به پیرمردی برخورد که آدم خوبی بهنظر میرسید. محبت زیادی کرد تا اعتماد پیرمرد را بهخود جلب کرد. در ضمن گفتگوها فهمید که مردم آن شهر رسم عجیبی دارند.
پیرمرد به او گفت: معمولا شاهان وقتی چند سال بر سر قدرت میمانند، ظالم میشوند. ما به همین دلیل هر سال یک شاه برای خودمان انتخاب میکنیم. هر سال شاه سال پیش خودمان را به دریا میاندازیم و کنار دروازهی شهر منتظر میمانیم تا کسی از راه برسد. اولین کسی که وارد شهر بشود، او را بر تخت شاهی مینشانیم. تختی که یک سال بیشتر عمر نخواهد داشت.
مسافر فهمید که چه سرنوشتی در پیش روی اوست. دو ماه بود که بهتخت پادشاهی رسیده بود. حساب کرد و دید ده ماه بعد او را به دریا میاندازند. او برای نجات خود فکری کرد. از فردا بدون اینکه اطرافیان بفهمند، در جزیرهای که در همان نزدیکیها بود کارهای ساختمانی یک قصر آغاز شد. در مدت باقیمانده، شاه یک ساله هم قصرش را در جزیره ساخت و هم مواد غذایی و وسایل مورد نیاز زندگیاش را به جزیره انتقال داد.
ده ماه بعد، وقتی شاه خوابیده بود، مردم ریختند و بدون حرف و گفتگو شاهی را که یک سال پادشاهیاش بهسر آمده بود از قصر بردند و به دریا انداختند. او در تاریکی شب شنا کرد تا به یکی از قایقهایی که دستور داده بود آن دور و برها منتظرش باشند رسید. سوار قایق شد و بهطرف جزیره راه افتاد. بهجزیره که رسید، صبح شده بود.
خدا را شکر کرد. بهطرف قصری که ساخته بود رفت. اما ناگهان با همان پیرمردی که دوستش شده بود روبهرو شد. به پیرمرد سلام کرد و پرسید: تو اینجا چه میکنی؟
پیرمرد جواب داد: من تمام کارهای تو را زیر نظر داشتم. بگو ببینم تو چه شد که به فکر ساختن این قصر در این جزیره افتادی؟
مسافر گفت: من مطمئن بودم که واقعهی به دریا افتادن من اتفاق خواهد افتاد، به همین دلیل گفتم که پیش از وقوع و بهوجود آمدن این واقعه باید فکری به حال خودم بکنم.
پیرمرد گفت: تو مرد باهوشی هستی. اگر اجازه بدهی من هم در کنار تو همینجا بمانم.
از آن پس، وقتی کسی دچار مشکلی میشود که پیش از آن هم میتوانسته جلو مشکلش را بگیرد و یا هنگامی که کسی برای آینده برنامهریزی میکند، گفته میشود که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد - دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز - وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست
برگرفته از کتاب مواعظ سعدی، قطعات، شمارهی ۱۳
نگاره: Atipstk (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





