
روباهی از صحرا میگذشت. چشمش به خرگوشی افتاد. خرگوش را صدا کرد و پرسید: «آیا حاضری نوکر من بشی؟»
خرگوش وظیفهی نوکری را پرسید تا بداند از عهده برمیآید یا نه. روباه گفت: «وظیفهی تو این است که هر وقت دهانم باز شد، چشمهایم سرخ شد، یال و موهایم سیخ شد، دندانهای نیشم پیدا شد، بگی حالا وقتشه.
خرگوش که تعجب کرده بود، علت استخدام نوکر و این وظیفهی عجیب و غریب را پرسید. روباه جواب داد: «روزی از همین جا میگذشتم. پلنگی را دیدم. از ترس سلام کردم. پلنگ پرسید حاضری نوکر من بشی؟»
گفتم: «اگر نوکر تو شدم کارم چیست؟»
پلنگ گفت: «هر وقت دهانم باز شد، چشمهایم سرخ شد، یال و موهایم سیخ شد، تو باید بگی حالا وقتشه.»
من هم قبول کردم و نوکرش شدم. پلنگ مرا برد نزدیک راهی که محل عبور قاطر و اسب بود و گفت: «حالا وقتشه.»
خوب دقت کردم، دیدم چشمهایش سرخ شد و دهانش باز شد و موهایش سیخ شد و ناخنهایش باز شد و دندانهایش پیدا شد. فوری گفتم: «حالا وقتشه.»
پلنگ هم خیز گرفت و یک قاطر را پاره کرد، بعد نشست گوشتهای لخم او را خورد و هر چه خون و کثافت و پیه بود به من بخشید. مدتی این کارمان بود؛ کمکم گفتم: «چه عیب دارد که خودم اوستا باشم و شاگردی اجیر کنم.»
خرگوش که مطلب را فهمیده بود، دنبال روباه راه افتاد و حاضر شد نوکرش بشود. مقداری که رفتند به راهی رسیدند که قاطرها و اسبها رد میشدند. روباه ایستاد. نه موهایش سیخ شد و نه چشمهایش سرخ و نه دهانش باز شد و نه... خرگوش دید که قاطرها گذشتند و چند قدم هم رفتند و اثری از آن آثار نمایان نشد، ناچار شد بگوید: «حالا وقتشه.»
روباه به قاطری پرید که او را پاره کند، اما قاطر پیشدستی کرد و لگدی به شکم روباه زد و او را کُشت. خرگوش سر لاشهی روباه آمد و برای بار دوم گفت: «حالا وقتشه.»
همین داستان بهگونهای دیگر و با نام فقط بگو بله:
میگویند گرگی با روباهی دوست شد و روزی با هم به قصد شکار به جنگل رفتند. به اسبی رسیدند. گرگ به روباه دستور داد: «در چند قدمی شکار بایست و هر چه به تو گفتم تو فقط بگو «بله».
در موقع حمله، گرگ دست و پایش را به زمین کشید و به روباه گفت: «از زیر پایم ریگ میپرد؟»
روباه گفت: «بله.»
گرگ دهانش را باز کرد و گفت: «دهانم باز شده است؟»
روباه گفت: «بله.»
گرگ گفت: «چشمم قرمز شده است؟»
روباه گفت: «بله.»
بلافاصله گرگ جستی زد و شکار را انداخت و با هم خوردند. بعد از اینکه روباه شکمش سیر شد، دوستی با گرگ را برید و گفت: «من فنهای تو را یاد گرفتم.» و از گرگ جدا شد.
این روباه رفت پیش روباه دیگری و گفت: «برویم شکار.»
وقتی به شکار نزدیک شدند، روباه اولی تمام آن چیزها را به رفیقش یاد میدهد. بهطرف اسبی حمله میکند. وقتی میگوید: «از زیر پایم ریگ میپرد؟» روباه دومی میگوید: «نه.»
روباه اولی میگوید: «چشمم قرمز شده؟»
روباه دومی میگوید: «نه.»
باز اولی میگوید: «دهانم باز شده؟»
جواب میدهد: «نه.»
جستی بهطرف اسب میزند که او را بیندازد. اسب جفتکی به پیشانی روباه حواله میدهد و او را میاندازد. وقتی جان میکنده، روباه دومی به بالینش میآید و میگوید: حالا از زیر پایت ریگ میپرد و چشمهایت قرمز شده و دهانت باز شده.»
نگاره: Graha (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





