
میگویند ایاز که بعدا به ایاز خاص معروف شد، مردی بود چوپان که در نتیجهی لیاقت و عقلی که داشت شد وزیر سلطان محمود غزنوی شد و چون سلطان محمود ایاز را خیلی دوست میداشت، اطرافیان شروع کردند به حسادت. آخرالاامر آنقدر از ایاز پیش سلطان محمود بدگویی کردند تا سلطان تصمیم گرفت ایاز را بکُشد.
ایار از هول جان، رفت خانهی یکی از دوستانش و پنهان شد. هر چه دنبال ایاز گشتند نتوانستند او را پیدا کنند. چند ماهی گذشت و ورق برگشت و سلطان محمود از کاری که کرده بود پشیمان شد و خواست تا ایاز را پیدا کند و از او دلجویی کند، ولی باز هر چه سراغ ایاز را گرفت پیدایش نکرد.
تا اینکه یکی از درباریان که ایاز را خیلی دوست میداشت و از خدا میخواست که دو مرتبه سر کارش بیاید، به سلطان محمود گفت: «قربان! اگر میخواهید ایاز را پیدا کنید، تعدادی چپش (بزغاله) بخرید و به همهی مردم شهر بگویید: هر کس بتواند یکی از چپشها را وزن کند و به خانهاش ببرد و بعد از شش ماه چپش را به همان وزن و قد اول تحویل دهد، هزار سکهی اشرفی انعام دارد.»
آن شخص به سلطان محمود اطمینان داد که ایاز در خانهی آن کسی است که از عهدهی این کار برمیآید. سلطان پیشنهاد او را پذیرفت و چپش زیادی تهیه کرد و میان مردم شهر تقسیم کرد و هزار سکه اشرفی هم انعام گذاشت.
از قضا دوست ایاز هم به طمع هزار سکه اشرفی رفت پیش سلطان محمود و یک دانه چپش وزن کرد و تحویل گرفت و برد خانهاش و جریان را برای ایاز تعریف کرد و ایاز هم بیخبر از همه جا برای اینکه کمکی به آن مرد کرده باشد، دستور داد یک توله گرگ پیدا کند و به خانه آورد و به دوستش گفت: «ای رفیق! اگر میخواهی شرط را ببری، چپش را هر روز آب و علف بده و همین که هفت روز گذشت یواشکی در طویله را باز کن و سر و کلهی توله گرگ را رد کن آن طرف تا چپش چشمش به توله گرگ بیفتد و هر چه گوشت در این هفت روز گرفته با دیدن توله گرگ بریزد.»
دوست ایاز مطابق دستور او رفتار کرد. تا شش ماه شد و مردم چپشها را بردند که تحویل سلطان بدهند و انعامشان را بگیرند. اما هر چه چپشها را وزن کردند، یکیشان هم به وزن روز اول نبود. بعضیها بیشتر و بعضیها هم کمتر شده بودند. نوبت رسید به دوست ایاز؛ وقتی چپش او را وزن کردند، دیدند به همان وزن و قدی است که روز اول بوده است، نه ذرهای کم و نه ذرهای زیاد.
سلطان محمود هم دستور داد هزار اشرفی به او دادند. بعد، از آن مرد خواست که ایاز را تحویل بدهد. مردک هم دید خیر، سلطان دستبردار نیست و ایاز را تحویل داد. ایاز دوباره رفت سر کارش و شد وزیر سلطان محمود.
این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که زمانی از دیگران خوش رفتاری ببیند و زمانی دیگر با بیمهری و بدرفتاری روبهرو شود، پس میگوید: ای بابا! ما شدیم چپش ایاز خاص. تا میخواهد آب خوش از گلویمان پایین برود، سر تولهی گرگ را نشانمان میدهند تا گوشت تنمان بریزد.
نگاره: Jubayer69 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





