
حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟
گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشهی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم. خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سِماطِ او گرد آمدهاند؟
گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد - منت حاتم طایی نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.
همین داستان به زبانی سادهتر:
در روزگاران گذشته، مردی عرب بهنام حاتم طایی زندگی میکرد که ثروت فراوانی داشت و بسیار بخشنده و دست و دلباز بود. او همیشه ثروتش را در راه خدا و برای مردم خرج میکرد و مهمانی میداد. روزی یکی از دوستان حاتم طایی از او پرسید: آیا در طول زندگیت از خودت بزرگوارتر و جوانمردتر دیدهای؟
حاتم پاسخ داد: بله دیدهام. یک روز، تعداد زیادی از بزرگان عرب را در مسیری بیابانی به غذا دعوت کرده بودم و برای همین چهل شتر قربانی کرده بودم و همه داشتند غذا میخوردند. آن روز برای انجام دادن کاری به گوشهای از صحرا رفتم. در بین راه خارکنی را دیدم. بدون اینکه او مرا بشناسد و من خودم را معرفی کنم از او پرسیدم تو چرا به میهمانی حاتم طایی نمیروی تا تو هم از سفرهای که پهن شده غذایی بخوری و گرسنه نمانی؟ مگر نمیدانی که امروز حاتم طایی مهمانی بزرگی برپا کرده است؟
مرد خارکن در پاسخ گفت: کسی که زحمت بکشد و حاصل دسترنج خودش را بخورد، نیازی ندارد که خودش را حقیر کند و منت حاتم طایی را بکشد و برای لقمهای نان خوردن مهمان او شود؛ حتی اگر حاتم طایی بسیار بخشنده باشد و منتی بر کسی نگذارد.
آن وقت من فهمیدم که این مرد بسیار مناعت طبع دارد و از من جوانمردتر و بزرگوارتر است.
برگرفته از کتاب گلستان سعدی، باب سوم در فضیلت قناعت، حکایت شمارهی ۱۳.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





