
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان میپختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد و در آن آخر شب راه بهجایی نداشت. بهناچار بهطرف آن تنور رفت که تازه خاموشش کرده بودند، اما حرارت بهاندازهی کافی داشت و لذا بهبالای تنور رفت و فوطهی خود را شید کرد و خوابید. چند لحظه که گذشت دید یک طرف بدنش داغ شد و آن طرف بدنش یخ کرد. خود را برعکس کرد. خلاصه تا صبح زجر کشید و نتوانست بخوابد.
میدانست که در آن سوی این دیوارهای بلند پادشاهی در پوست سمور بهخواب رفته است. همینطور که تا صبح خود را کم و زیاد میکرد، گاهی هم نگاهی به آن کاخ میکرد.
صبحگاهان فریاد برآورد: ای پادشاهی که در این شب سرد در کاخ خود سرخوش و مست بهخواب رفتهای، امشب هم گذشت. هم برای من که لب این تنور زجر کشیدم گذشت، هم برای تو که در پوست سمور خوابیدهای گذشت و خبر نداشتی که یکی از فقرای کشورت شبی را در همسایگی تو چه بر سرش آمد تا صبح شد.
شنیدهایم که محمود غزنوی یک شب - شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشهنشینی لب تنور خزید - لب تنور به آن بینوای عور گذشت
علی الصباح بزد نعرهای که ای محمود - شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
شعر برگرفته از کتاب معراج السعاده، نوشتهی ملا احمد نراقی، باب چهارم، فصل - فضیلت و شرافت فقر
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





