
«ابو وُهَیب بُهلول بن عمر صیرفی یا صوفی» شناخته شده با نام «بهلول دانا» یا «بهلول عاقل» یا «بهلول مجنون»، نام شخصیتیست که در ادبیات مردمی ایران بسیار پرآوازه است. او یکی از «عقلای مجانین» یا «دیوانگان دانا» در سدهی دوم هجری و معاصر «هارون الرشید» خلیفهی عباسی بود. «بهلول» زمانی که از سوی «هارون الرشید» با خطر روبهرو گردید خود را به دیوانگی زد، ولی در زمان نیاز به مردم پند و اندرز میداد. «هارون الرشید» و خلفای دیگر نیز از او پند و اندرز میگرفتند. «بهلول» در کوفه ادب آموخت و در سال ۱۹۰ هجری قمری درگذشت.
(۱) شمارش دیوانگان
بهلول را گفتند دیوانگان جهان را بشمار.
گفت: آن خود از شماره بیرون است، اما اگر بگویید که عاقلان را بشمار، ایشان معدودی بیش نیستند.
(۲) دوستی به نسیه
هارون الرشید از بهلول پرسید که دوستترین مردم نزد تو کیست؟
گفت: آنکس که شکم مرا سیر کند.
گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم، مرا دوست داری؟
گفت: دوستی به نسیه نمیباشد.
(۳) مهلت معجزه
بهلول نزد خلیفه رفت که من پیغمبرم.
خلیفه گفت: معجزهی تو چیست؟
گفت: هر چه اراده کنی.
گفت: تخم خربزه را در پیش من بکار که فی الفور سبز شود، گل کند و خربزه بندد و پخته گردد.
گفت: مرا چهار روز مهلت ده.
گفت: مهلت نیست.
گفت: ای بیانصاف، خدای عزوجل با وجود قدرت کاملهاش چهار ماه مهلت میدهی تا خربزه برساند و مرا چهار روز مهلت نمیدهی؟!
(۴) باز کردن قفل
بهلول نزد خلیفه رفت که من پیغمبر خدایم به من ایمان آور.
گفت: معجزهی تو چیست؟
گفت: هر چه خواهی.
پادشاه قفل مشکلگشایی پیش او نهاد و گفت: اگر راست میگویی، این قفل را بیکلید بگشای.
گفت: من دعوی پیغمبری میکنم، نه دعوی آهنگری!
(۵) مشتی نقل
روزی بهلول از بازار میگذشت، دکان قنادی دید آراسته به انواع شکربار. پیش رفت و طبقی بزرگ پر از نقل بادام دید،دست دراز کرد و مشتی از آن برداشت. قناد خواست که سردستش بگیرد، بهلول به سبکدستی به دهان انداخت و گفت: اینک نه تو را شد و نه مرا!
(۶) طالع تیس
روزی بهلول نزد منجمی رفت که طالع مرا ببین.
گفت: بگو طالع تو چیست؟ تا من بر آن حکم کنم.
گفت: تیس یعنی برنز.
منجم گفت: بر فلک چنین برجی نیست که تو میگویی.
گفت: ده سال پیش منجمی مرا گفت که طالع تو جدی است، یعنی بزغاله، آیا ده سال کفایت نمیکند که جدی تیس شده باشد؟
(۷) کفن کهنه
بهلول وقتی که مشرف بر موت بود، گفت: بنگرید تا هیچجا کفن کهنه مییابید؟
گفتند: چه میکنی؟
گفت: تا بعد از مرگ مرا در آن پیچید و در گور نهید.
گفتند: مقصود چیست؟
گفت: آنکه چون نکیر و منکر آیند و کفن کهنه بینند، گمان برند که این مردهی دیرینه است، سوال نکنند و جواب باز نباید داد.
(۸) غلام شراکتی
روزی بهلول با شراکت کسی غلامی خریده بود و هر یک نصف بها داده بودند. روزی از غلام گناهی سرزد، چوب گرفت که غلام را بزند، شریک وی گفت: چهکار میکنی؟
گفت: سهم خودم را میزنم.
(۹) بیماری مادر
وقتی بهلول کودک بود، مادرش بیمار گشت. روزی در آن بیماری او را گفت: ای پسر پروای من نداری و حال آنکه دیشب ده نوبت برخاستهام.
گفت: باکی نیست، امیدوارم که امشب برنخیزی!
(۱۰) میراث
وقتی بهلول خردسال بود، گفتند: میخواهی که پدرت بمیرد تا میراث او ببری؟
گفت: نه والله، میخواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث او را میبرم، خونبها نیز بستانم.
(۱۱) مرده را کجا میبرند
روزی بهلول بر در خانهی خود نشسته بود و دختر چهار سالهی او پیش او بود. ناگاه جنازهای از دور پیدا شد، دخترک هرگز آن را ندیده بود، گفت: ای پدر این چیست؟
گفت: آدمی مرده است.
گفت: به کجا میبرندش؟
گفت: آنجا که شمع چراغست، نه فرش و روشنایی، نه نور و صفا، نه خورش و پوشش، نه آب و نان.
گفت: پس به خانهی ما میآورند!
(۱۲) بهلول و مرد کر
کری یک خروار گندم به آسیاب میبرد. به لب آبی رسید و میخواست که آن گندم را از آب بگذراند. ناگاه بهلول را دید که سوار بر اسب میآید. با خود گفت: چون این سوار برسد، اول سلام خواهد کرد، بعد از آن خواهد پرسید که بلندی این آب چه مقداراست؟ بعد از آن خواهد پرسید که این گندم چند من است؟
چون بهلول برسید پرسید که هی مردک، بلندی این آب چه مقدار است؟
گفت: و علیک الاسلام و رحمه الله و برکاته.
بهلول بخندید و گفت: سرت بریده شود.
گفت: تا بگردن.
گفت: خاکت به دهن.
گفت: هشتاد من!
(۱۳) گرفتن طناب
بهلول میگفت طمع زنم را پایانی نیست، روزی در فصل بهار من و او بر بامی بودیم، ناگاه قوس قزح برآمد و بر کنار آسمان ظاهر شد. زنم گمان برد که مگر آن طنابی است ابریشمین که از آسمان فرو گذاشتهاند و سر آن طناب بر زمین است. بهقصد گرفتن آن دویدن گرفت به تعجیل هر چه تمامتر که مبادا کسی دیگر به آن طمع کند و در همان حال از لب بام بیفتاد و گردنش بشکست.
(۱۴) سیبهای سرخ و سفید
روزی بهلول در کوچهای میگشت و جمعی از اطفال بازی میکردند. گفت: ای کودکان چرا ایستادهاید و حال آنکه در سر چارسو کسی یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم پخش میکند.
کودکان که آن شنیدند، به یکبار ترک بازی کرده، رو بهچارسو دویدند. از دویدن ایشان خود نیز در طمع افتاد و دویدن گرفت. او را گفتند: به خبر دروغ که خود ساختهای میدوی؟
گفت: دویدن اطفال از روی جد و اهتمام مرا به طمع انداخت که شاید این صورت واقعی باشد و من محروم مانم!
(۱۵) زن زشت
روزی بهلول زنی گرفت بهغایت قبیحه و کریهه. زن گفت: ای مرد، تو را برادران و خویشان بسیارند، قرار ده که من برابر که آیم و روی به که نمایم؟
گفت: تو روی به من منما و پیش من میا، دیگر پیش هر که خواهی رو، و روی به هر که میخواهی نمای.
(۱۶) زن بدروی
روزی زن بدروی و بد بهلول بیمار شد. شوهر را گفت: اگر من بمیرم تو بی من چون خواهی زیست؟
گفت: اگر نمیری، چون خواهم زیست؟!
(۱۷) عطسه
زمانی که بهلول از دولت به نکبت افتاده بود، روزی در آن حال عطسهای زد. جمعی که نزدیک او بودند گمان بردند که مگر بادی از او جدا شد، او را دشنام دادند و ناسزا گفتند. بخندید و گفت: عجب حالی است، در ایام دولت اگر نفخی از من جدا میشد، مردم آن را عطسه میشمردند و رجمک الله میگفتند و اکنون که در نکبتم، عطسهی مرا ضرطه حساب میکنند و لعنک الله میگویند!
(۱۸) آویزان کردن شاعر
شاعری یاوهسرا در حضور بهلول غزلی بخواند و گفت: میخواهم که این غزل را به دروازهی شهر آویزم تا شهرت یابد.
بهلول گفت: مردم چه دانند که آن شعر توست، مگر آنکه تو را نیز پهلوی شعرت بیاویزند!
(۱۹) مالیدن دیوان شعر به حجرالاسود
شاعری مهملگوی پیش بهلول رفت و گفت: چون بهخانهی کعبه رسیدم، دیوان شعر خود را برای تبرک در حجرالاسود مالیدم.
بهلول گفت: اگر در آب زمزم میمالیدی بهتر بود!
(۲۰) مطرب بدآواز
روزی بهلول در بزم طربی حاضر بود و مطربی بهغایت بدآواز خوانندگی میکرد و اهل مجلس در عذاب بودند. بهلول گفت: در کتب حکمای قدیم دیدهام که آواز جغد دلیل هلاک آدمی است، اگر این سخن راست باشد، آواز این مطرب دلیل هلاک جغد است!
(۲۱) وقت طعام خوردن
از بهلول پرسیدند که وقت طعام خوردن کی است؟
گفت: غنی را وقتی که گرسنه شود، فقیر را وقتی که بیابد.
(۲۲) دعای اطفال
عدهای از مردم بهدعای باران بیرون رفتند و همهی اطفال مکتبها را با خود بردند. بهلول گفت که این طفلان را کجا میبرید؟
گفتند: تا دعا کنند که ایشان بیگناهانند و دعای بیگناهان مستجاب است.
گفت: اگر دعای ایشان مستجاب شدی، یک مکتبدار در همهی عالم زنده نماندی!
(۲۳) چوبهای سقف
روزی بهلول در خانهی درویش مهمان شد. درویش سقف خانه را از چوبهای ضعیف پوشیده بود و بار گران داشت. هر لحظه از آن چوبها آوازی بیرون میآمد. بهلول گفت: ای درویش مرا از این خانه بهجای دیگر بر که میترسم فرود آید.
گفت: مترس که این آواز تسبیح و ذکر چوبهاست.
گفت: از آن میترسم که از بسیاری ذکر و تسبیح، ایشان را وجدی و حالی بهمرسد که همه به یکباره در رقص و سماع آیند و به سجده افتند!
(۲۴) کنیت عرب
روزی بهلول با عربی همراه شد. از او پرسید که چه نام داری؟
گفت: مطر یعنی باران.
گفت: کنیت تو چیست؟
گفت: ابوالغیث یعنی پدر باران.
گفت: پدرت چه نام دارد؟
گفت: فرات.
گفت: کنیت او چیست؟
گفت: ابوالفیض یعنی پدر آب روان.
گفت: نام مادرت چیست؟
گفت: سحاب یعنی ابر.
گفت: برای خدا لحظهای صبر کن تا زورقی پیدا کنم، وگرنه در همراهی تو غرق خواهم شد!
(۲۵) عرب یخفروش
باز روزی دیگر بهلول با عربی همراه شد. از او پرسید چه نام داری؟
گفت: بارد یعنی خنک.
گفت: کنیت تو چیست؟
گفت: ابوجمد یعنی پدر یخ.
گفت: نام پدرت چیست؟
گفت: ابوالثج یعنی پدر برف.
گفت: نام مادرت چیست؟
گفت: زمهریر یعنی سرمای سخت.
گفت: کنیتش چیست؟
گفت: اما الشتا یعنی مادر زمستان.
گفت: چه پیشه داری؟
گفت: یخفروشی.
گفت: بهکجا میروی؟
گفت: از پی برفی.
گفت: بهخاطر خدا لحظهای باش تا پوستینی بیابم که از سرما افسرده گشتم و بیم هلاکت دارد همراهی تو.
(۲۶) بیادبی
روزی کسی در حضور بهلول بیادبی کرد. بهلول او را ملامت نمود که شرط ادب را بهجای آور.
گفت: چه کنم، آب و گل مرا چنین سرشتهاند.
گفت: آب و گل تو را نیکو سرشتهاند. اما لگد کم خورده است!
(۲۷) بریدن سر
روزی بهلول سر خواجهای را میتراشید. ناگاه دستش بلرزید و سر خواجه را ببرید. خواجه فریاد برداشت که آهای، سر مرا بریدی.
گفت: خاموش باش که سر بریده سخن نگوید!
(۲۸) ساخت مقبره
خواجهی ثروتمندی برای خود مقبرهای ساخت. یکسال تمام در آنجا کار کردند تا به اتمام رسید. خواجه از استاد بنا پرسید که این عمارت را دیگر چه لازم است؟
بهلول حاضر بود، گفت: وجود شریف شما!
(۲۹) گواهی بهلول
شخصی پیش قاضی آمد و بر کسی دعوی کرد. قاضی از او گواه طلبید. مدعی بهلول را به گواهی آورد. قاضی از او پرسید که هیچ مسئله میدانی؟
بهلول گفت: آنقدر که شرح نتوان کرد.
پرسید که قرآن میدانی؟
گفت: آن را از برم.
پرسید که هرگز مردهشویی کردهای؟
گفت: آن خود هنر آبا و اجداد من است.
پرسید که چون مرده را بشویی کفن کنی و در تابوت نهی چه میگویی؟
گفت: گویم خوش به حال تو که مردی و جان بسلامت بردی، تا تو را پیش قاضی نباید رفت و گواهی نباید داد!
(۳۰) جواب مسئله
یکی از قضات خواست با بهلول ظرافتی کند. گفت: از تو مسئلهای میپرسم که باید جواب صحیح دهی.
گفت: آنچه دانم بهعرض رسانم و اگر ندانم از جناب قاضی استفاده نمایم.
قاضی گفت: سگی از بامی به بامی جست و بادی از او رها شد. تعلق به صاحب کدام بام دارد؟
گفت: هر بام که نزدیکتر باشد.
گفت: هر دو بام برابر است.
گفت: نصفی به صاحب این سر او، نصفی به صاحب سرای دیگر.
گفت: اگر صاحب هر دو سرا غایب باشند؟
گفت: بیت المال است و مال غایب تعلق به جناب قاضی دارد!
(۳۱) مدح خلیفه
روزی بهلول با دوستش در مجلس خلیفه نشسته بود و در گوش هم نجوا میکردند.
خلیفه گفت: باز با هم چه دروغ میسازید؟
گفت: مدح شما میکنیم!
(۳۲) سوراخ کردن بینی
روزی بهلول را به گناهی مواخذه کردند و پیش پادشاه بردند. پادشاه بعد از اثبات گناه گفت: بینی او را سوراخ کنید.
بهلول گفت: ای پادشاه، والله که بینی من دو سوراخ دارد و به سوراخ سوم احتیاج نیست.
پادشاه بخندید و او را بخشید.
(۳۳) شکایت از ظالم
روزی بهلول به اتفاق جمعی از دهقانان پیش مامون الرشید رفتند و از عامل ظالم شکایت کردند و دادخواهی نمودند. مامون گفت: در میان عمال من به راستی و عدالت او کسی نیست، از فرق تا قدم هر عضو او پر است از عدل و انصاف.
بهلول گفت: ای خلیفه، چون حال چنین است، هر عضوی از اعضای او را به ولایتی فرست تا همهی قلمرو تو را عدل فرا گیرد و مردم به رفاه باشند.
مامون بخندید و آن عامل را معزول ساخت.
(۳۴) دادن یا ندادن
توانگری بهلول را گفت: صد دینار زر دارم و میخواهم به تو بدهم، مصلحت چون میبینی؟
گفت: اگر بدهی تو را بهتر و اگر ندهی، مرا بهتر.
یعنی اگر بدهی منتی بر من داری و اگر ندهی، از بار منت تو خلاص باشم.
(۳۵) بوی بد دهان
جاهلی از روی غرض بهلول را گفت: چرا از دهان تو بوی بد میآید؟
بهلول گفت: از بس که معایب تو را در سینه نگاه داشتهایم، در نفسم سرایت کرده است!
(۳۶) کدام روز
از بهلول پرسیدند که سر در کدام روز تراشیم و ناخن در کدام روز گیریم؟
گفت: در روز دراز شنبه.
یعنی هر روز که موی و ناخن دراز شده باشد، باید چید.
(۳۷) غسل
از بهلول پرسیدند که چون در صحرایی بر چشمهای رسیم و خواهیم که غسلی برآریم، روی بهکدام سمت کنیم؟
گفت: بهسمت جامههای خود، تا دزد نبرد!
(۳۸) تعجیل در جواب
روزی فضولی بر بهلول اعتراض کرد که چرا در جواب مسائل تعجیل میکنی؟
گفت: بر دست تو چند انگشت است؟
گفت: پنج.
گفت: در جواب من چرا تعجیل کردی و تامل بهجای نیاوردی؟
گفت: برای آنکه حاجت به تامل نبود.
گفت: من نیز در مسائل این گونهام و محتاج به تامل نیستم.
(۳۹) غلط کرده
شخصی نزد بهلول آمد و دعوی کرد که فلانی مرا گفته است که گه مخور.
گفت: غلط کرده است، تو برو کار خود را باش!
(۴۰) شکستن گردن
روزی بهلول در راهی میرفت. شخصی از بامی بیفتاد و بر گردن او فرود آمد، چنانکه مهرهی گردن او بشکست و چند روز بدان سبب در بستر افتاد. جمعی به عیادت او آمدند و گفتند: حال دوست ما چون است؟
گفت: حال از این بدتر چه باشد که دیگری از بام بیفتد، گردن من بشکند!
(۴۱) ماه رمضان
وقتی بهلول در بیست و هفتم ماه رمضان ماه را دید که گداخته و باریک شده، گفت: سپاس خدایی را که بگداخت جسم تو را،همچنانکه تهی ساختی شکم مرا!
(۴۲) لقمهی مهمان
روزی بهلول با خلیفه از یک طبق طعام میخورد. ناگاه نظر خلیفه بر لقمهی او افتاد و مویی در آن دید. گفت: آن را از لقمهی خود دور کن.
بهلول را بر سفره نهاد دست باز کشید و گفت: کسی که چندان در لقمهی مهمان نگرد که مویی را بیند، از سفرهی او طعام نتوان خورد.
(۴۳) دو بلا
روزی خلیفه بهلول را گفت که چرا شکر خدای بهجای نمیآری که تا من بر شما حاکم شدهام، طاعون از میان شما دفع شده است؟
گفت: خداوند عادلتر از آن است که در یک زمان دو بلا بر ما گمارد!
(۴۴) شباهت بهلول به پادشاه
پیش پادشاهی گفتند که در این شهر مردی ظریف است که در صورت به شما شباهت دارد. بفرمود بهلول را حاضر کردند. پادشاه با او آغاز ظرافت کرد و گفت: ای مرد، من والدهی شما را میشناسم، حسنی داشت، دلالی میکرد و به خانهها ملول میرفت.
بهلول گفت: والدهی من خود هرگز از خانه بیرون نمیرفت، اما پدرم که در باغهای ملوک که نزدیک حرمسرای ایشان بود باغبانی میکرد.
(۴۵) سرکهی هفت ساله
رنجوری را سرکهی هفت ساله تجویز کردند، از بهلول بخواست. گفت: من دارم اما نمیدهم.
گفت: چرا؟
گفت: اگر من سرکه را به کسی میدادم، سال اول تمام میشد و به هفت سالگی نمیرسید.
(۴۶) نشستن خلیفه بر تخت
روزی بهلول را پیش خلیفه بردند. دید خلیفه بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستادهاند. گفت: السلام علیک یا الله!
گفت: من الله نیستم.
گفت: یا جبرئیل!
گفت: من جبرئیل نیستم.
گفت: الله نیستی، جبرئیل نیستی، پس چرا بر آن بالا رفته، تنها نشستهای؟ تو نیز در زیر آی و در میان مردمان بنشین.
(۴۷) کباب کردن قرقاول
یکی از بهلول پرسید قرقاول را چگونه کباب کنند؟
گفت: اول تو بگیر!
(۴۸) بهانه
روزی دوستی اسب بهلول را به امانت خواست. گفت: اسب دارم، اما سیاه است.
گفت: مگر اسب سیاه را نتوان سوار شد؟
گفت: چون نخواهم داد، همینقدر بهانه بس است!
(۴۹) احسنت
شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد. بهلول گفت: احسنت!
تیرانداز برآشفت که به من ریشخند میکنی؟
گفت: نه میگویم احسنت، اما به مرغ؟
(۵۰) کفش ترسا
کفش بهلول را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته بودند.
گفت: سبحان الله، من خود مسلمانم و کفشک ترساست!
(۵۱) ریگ
کسی بهلول را گفت که اگر ریگی از ریگهای حرم کعبه به درون کفش کسی افتد، به خدا همی نالد تا او را بهجای خود برگرداند.
گفت: بنالد تا گلویش پاره شود.
گفت: ریگ را گلو نباشد.
گفت: پس از کجا نالد؟!
(۵۲) خاتون
بهلول زنی داشت بدخو و زشترو که سفر رفته بود. روزی در مجلسی نشسته بود، کسی دوان دوان بیامد که مژدگانی ده، خاتون به خانه فرود آمد.
گفت: کاش خانه به خاتون فرود میآمد!
(۵۳) هضم طعام
روزی خلیفه بهلول را گفت که من هضم طعام نمیتوانم کرد، تدبیر چه باشد؟
گفت: هضم شده بخور!
(۵۴) فروش الاغ
روزی بهلول به میدان مالفروشان رفت تا الاغ خود را بفروشد. خریداری پرسید: بهای این الاغ چند است؟
گفت: صد دینار.
خریدار گفت: من پنجاه دینار میخرم.
گفت: پس نصف دیگرش را به که بفروشم؟!
(۵۵) چاقو
یک روز چاقویی به بهلول نشان دادند که این چیست؟
گفت: این ارهای است که هنوز دندان درنیاورده است!
(۵۶) عمرش را داد به شما
روزی بهلول پای پیاده بر جادهای میگذشت. موکب خلیفه با جلال شکوه پدیدار شد. خلیفه که او را میشناخت گفت: موجب حیرت ما است که تو را پیاده میبینم، پس الاغت کو؟
گفت: همین امروز عمرش را داد به شما...!
(۵۷) نامه
کسی میخواست نامهای به دوستش بنویسد، لیکن در نشانی دوست تردید داشت، برای مشورت نزد بهلول آمد که چگونه بدانم مکتوبم میرسد یا نه؟
بهلول گفت: محض اطمینان، در آخر مکتوب اشاره کن که اگر نامه بهدستت نرسید، فی الفور اطلاع ده تا نامهای دیگر فرستم!
(۵۸) آیینه
روزی خواجهای توانگر بهلول را طلبید که مرا دلتنگ است و ملولم، بیا و ما را بخندان.
بهلول گفت: آیا شما را هیچ آیینهای در خانه نباشد؟
خواجه گفت: در خانهی من آیینه فراوان است.
گفت: دیگر به من نیاز نباشد، در آنها بنگرید، خندیدنیها را خواهند گفت!
(۵۹) گفتگو با آدمیان
بهلول هر روز در زمانی معین، ساعتی را با خود حرف میزد و نجوا میکرد. پرسیدند: سبب چیست که هر روز ساعتی را با خود گفتگو میداری؟
گفت: میخواهم در طول شبانهروز، ساعتی نیز با آدمیان گفتگو داشته باشم!
(۶۰) مرحوم الشعرا
شاعری تازهکار و مهملگو در مجلسی گرم گرفته بود و شعر از چپ و راست میخواند و چون از نفس بازماند، عرقریزان بنشست. بهلول سر در گوش او برد و گفت: این حقیر را عفو فرمایید که شما را نشناخت؟
شاعر گفت: من «ملک الشعرا» هستم.
گفت: کی ملک الشعرا شدید؟
گفت: هنوز نشدهام، ولی خواهم شد، به اعتبار آینده میگویم.
بهلول گفت: بهتر است «به اعتبار آینده» بگویید مرحوم الشعرا...!
(۶۱) جادهی مالرو
روزی بهلول بر جادهای میگذشت. پادشاه و وزیراعظم سوار بر اسب در رسیدند. وزیر نهیب زد که آهای مردک، این جادهای که موکب ملوکانه بر آن میگذرد به چه نام است؟
گفت: جادهی مالرو!
(۶۲) مگر آدم ندیدهای
پادشاه بارعام داده بود. یاران، بهلول را نیز با خود بدان جای بردند. چون نیمروز شد، خوان بگستردند و غذاهای لذیذ بر سر سفره نهادند. همه مشغول تناول شدند، غیر از او که حیرتزده چشم در پادشاه و تخت جواهرنشان او دوخته بود و دست به طعام نمیبرد. پادشاه متوجه شد و با غیظ گفت: تو را چه میشود مردک؟ مگر آدم ندیدهای؟
گفت: آدم زیاد دیدهام، اما پادشاه ندیدهام...؟
(۶۳) دو دینار
روزی بهلول به حمام رفت و رخت برکنده داخل خزینه شد. ناگهان یادش آمد که دیناری پول همراه ندارد. از هیبت گرمابهچی دلش فرو ریخت. پس دستها را بر آسمان بلند کرده، گفت: بار خدایا، یا مرا دو دینار وجه حمام برسان، یا سقف را بر سر فرو ریز که مرا تاب ضربات گرمابهچی نباشد.
دقیقهای نگذشته بود که سقف و ستون حمام به لرزه درآمد. ابتدا او را باور نیامد. چون خشتی چند از گنبد حمام بر خزینهی آب افتاد، دانست که اینک سقف فرود میآید. بهشتاب بیرون آمد و لخت و عریان از حمام بیرون زده، پای در فرار نهاد.
چون لختی بدوید، بیرون ده چوپانی دید بر زمین نشسته، دستها را بهسوی آسمان بلند کرده، میگوید: خداوند! مرا صد دینار برسان! چون این بشنید در غیظ شده، پسگردنی محکمی حوالهی چوپان کرد و گفت: برخیز، احمق! من دو دینار خواستم، حمام صد دیناری فرو ریخت، تو صد دینار میخواهی، همین حال دنیا زیر و زبر میشود!
(۶۴) تدبیر
روزی خلیفه بهلول را احضار کرد که مرا چندی است فکر خوب کار نمیکند، تدبیر چیست؟
گفت: بهتر است خلیفه طعام ملین تناول کنند، یا شربت انجیر بخورند و اگر این هر دو موثر نیفتاد، مسهلی قوی میل نماید تا
فکرشان کماکان به کار خود ادامه دهد...!
(۶۵) راز طول عمر
از بهلول پرسیدند: راز طول عمر در چیست؟
گفت: در زبان آدمی.
گفتند: چگونه است آن راز؟
گفت: آن است که هر اندازه زبان آدمی کوتاه باشد، عمرش دراز میگردد و هر چه زبان دراز گردد، از طول عمر آدمی کاسته میشود...؟
(۶۶) زود رسیدن
روزی بهلول را به ولایتی به مهمانی خوانده بودند. پس بر اسب چابکی بنشست و تاختن گرفت. چون برسید از اسب فرود آمد و با حیرت اطراف خود را بنگریست و گفت: اگر میدانستم اینقدر زود خواهم رسید، پیاده میآمدم!
(۶۷) خواب
بهلول را گفتند آن چیست که شیرینتر از آن نباشد؟
گفت: خواب.
گفتند: آن چیست که هیچ تلخی به تلخی آن نباشد؟
گفت: باز هم خواب.
گفتند: چگونه ممکن است که یک چیز هم شیرین باشد و هم تلخ؟
گفت: خواب، شیرینترین است زمانی که جسم و روح را بدان نیاز باشد و از روی استراحت، و تلخترین است زمانی که هیچ نیازی بدان نیست و از روی غفلت و نادانی است.
(۶۸) شباهت
خواجهای توانگر و مغرور بهقصد ظرافت خواست صحبتی با بهلول بدارد. گفت: آیا هیچ شباهتی میان خود و من میبینی؟
گفت: میان خود و تو تشابهی عجیب میبینم و آن اینکه هر دو چیزی تهی و چیزی پر در خود داریم.
خواجه گفت: چیست آن تهی و پر؟
گفت: آنچه تهی است، جیب من و کلهی تو است، در عوض، آنچه پر است جیب تو و کلهی من...!
(۶۹) تعبیر خواب
پادشاهی بهلول را بهحضور طلبید که شنیدهام در تعبیر خواب استادی، اینک خوابی را که دیدهام، بازگو میکنم تا تعبیرش ما را مستحضر سازی.
گفت: چیست خواب ملوکانه؟
گفت: خواب دیدم که مبدل به جانور وحشتناکی شدهام و نعرهزنان به اطراف خود هجوم میبرم و آنچه را از خرد و کلان مییابم به نیروی پنجه در هم میشکنم و میبلعم... تعبیر چیست؟
گفت: من تعبیر واقعیت ندانم، من فقط خواب را تعبیر میکنم...!
(۷۰) دلنازکی
مردی یاوهسرا و جاهل غزلی سروده بود و در مجلس یاران به احساس تمام میخواند و اشک میریخت و ناله میکرد. پرسیدند: اشک و ناله را دیگر سبب چیست؟
گفت: دوستان، من آدم دلنازکی هستم، شعر بیگریه نتوانم خواند!
بهلول ناگهان بهصدای بلند گریه آغازید. پرسیدند: به نازکدلی او میگریی؟
گفت: نه به پوست کلفتیاش میگریم؟
(۷۱) عجب الاغی
روزی بهلول با زنش مشاجره میکرد. چون کار داد و بیداد به درازا کشید، زن ملول گشت و گفت: خدایا ، گیر عجب الاغی افتادهام!
بهلول خشمناک شد و گفت: خودت گیر عجب الاغی افتادهای!
(۷۲) جنبنده
مخنثی در خانهی بهلول را میزد و او را میطلبید، چون پاسخ برنیامد، در را گشوده، وارد دهلیز شد و به صدای بلند گفت: آیا هیچ جنبندهای در این خانه نیست؟
بهلول از درون اطاق پاسخ داد: بفرض اگر هم جنبندهای باشد، تو را به چه کار آید؟!
(۷۳) زدن سیلی
دو نفر با هم مشاجره میکردند و آمادهی هجوم به یکدیگر بودند. بهلول از راه رسید و بیمقدمه، سیلیای محکم در گوش هر یک نواخت. چون در مقام اعتراض برآمدند، گفت: من به شما پندی آموختم و آن اینکه همیشه از میان دو راه حل، راه حل سوم را انتخاب کنید، اگر من نبودم، یا تو سیلی بر او میزدی، یا او بر تو میزد، این میشود دو راه حل، راه حل سوم من بودم که به دادتان رسیدم و حالا هر دو برابرید!
(۷۴) آدم مهم
کسی که مدام ادعا میکرد، من آدم مهمی هستم و مخاطبینش در تردید بودند، بهلول را گواه طلبید که آیا آنچه میگویم راست است یا دروغ؟
بهلول گفت: گواهی میدهم که مهمی، اما اولیاش نیستی...!
(۷۵) قرض
روزی کسی بهلول را گفت: اگر من به تو مبلغی قرض دهم، طلبکارت هستم، اما اگر تو به من قرض دهی چیستی؟
گفت: احمق!
(۷۶) چاله
بهلول سرش را با پارچهای بسته بود، کسی پرسید چرا سرت را بستهای؟
گفت: آن چاله را میبینی؟
گفت: آری.
گفت: من ندیدم!
(۷۷) مالیدن سریش بر کلاه
روزی بهلول کلاهش را در دست گرفته و مدام سریش بدان میمالید. گفتند: سبب چیست که سریش بر کلاه میمالی؟
گفت: تا نتوانند کلاهم را بردارند!
(۷۸) دیوان شعر
شاعری مهملگو و خودپسند مینالید که دیوان شعرم را دزد برده است، اگر او را بیابم از قاضی خواهم خواست به دارش آویزد.
بهلول گفت: نیازی به قاضی نیست، آن بختبرگشته تا اشعار تو برخواند، خود خویشتن را به دار خواهد آویخت...!
(۷۹) جلوگیری از دعوا
روزی بهلول به شتاب تمام راه میرفت. پرسیدند: با این شتاب کجا میروی؟
گفت: میروم تا از دعوای دو نفر جلوگیری کنم.
گفتند: کدام دو نفر؟
گفت: خودم و آن کسی که دارد دنبال من میدود!
(۸۰) شکوه
بهلول از کجخلقی زنش شکوه میکرد. گفتند: مگر عقلت نمیرسد که چگونه از عهدهاش برآیی؟
بهلول گفت: عقلم میرسد. زورم نمیرسد!
(۸۱) مثل آن دفعه
روزی بهلول به عیادت مریض رفت. بههنگام مراجعت، کسان مریض تا در خانه مشایعتاش کردند. چون به در حیاط رسید، ایستاد و گفت: این دفعه دیگر مثل آن دفعه نباشد که فلانی مُرد و مرا خبر نکردید...!
(۸۲) خواجه
مردی لافزن ادعا میکرد که در ده ما کوه بزرگی است که وقتی فریاد میزنیم: خواجه، کوه هم خواجه را صدا میزند و میگوید: خواجه... خواجه...
بهلول گفت: این که چیزی نیست، در ده ما کوه بزرگتری هست که وقتی فریاد میزنیم: خواجه، کوه میپرسد: کدام خواجه؟!
(۸۳) نور آفتاب
بهلول کنار دیوار، رو به آفتاب نشسته بود. عدهای گفتند: چرا رو به آفتاب نشستهای؟
گفت: میخواهم برخلاف همه که با فضولی کردن خود را سرگرم میکنند، من با نور آفتاب خود را سرگرم کنم...!
(۸۴) پرسش ابله
ابلهی از بهلول پرسید، دنیا را چگونه میبینی؟
گفت: تو سعادتمند خواهی زیست!
ابله در حیرت شد و گفت: این چه جوابی است که به پرسش من میدهی؟
گفت: نیکو جوابی است، زیرا عاقل آنچه را میداند نمیگوید، اما آنچه را که بگوید، میداند...!
(۸۵) شش قاشق
روزی بهلول به مرضی سخت مبتلا گردید و پیش طبیب رفت. طبیب نبض او بگرفت و شیشهای شربت به دستش داد و گفت: از این شربت هر روز شش قاشق بخور.
بهلول گفت: این کار عملی نیست، چون در خانهی من یک قاشق بیش نیست، پنج قاشق دیگر از کجا بیاورم؟!
(۸۶) استراحت
خواجهای بهلول را گفت: مدتی است آنقدر استراحت کردهام که خسته شدهام.
بهلول گفت: پس قدری استراحت کن!
(۸۷) سایه
بهلول را دیدند که در نیمروزی گرم، روی زمین نشسته و در خاک پنجه میزند. گفتند: به چه مشغولی؟
گفت: سایهام روی زمین افتاده است، تقلا میکنم آن را بلند کنم نمیتوانم!
(۸۸) جلو یا عقب تابوت
قاضی شهر فوت کرد. جمعیت انبوهی به تشییع جنازهاش آمده بودند. کسی بهلول را گفت: زمان تشیع جنازه بهتر است آدم در جلو تابوت قرار گیرد یا عقب تابوت؟
گفت: جلو یا عقب فرقی ندارد، باید سعی کرد توی تابوت قرار نگرفت!
(۸۹) دستوپا زدن
بهلول را دیدند بر بالای تپهای نشسته و دستوپا همی زد. پرسیدند: تو را چه میشود که دستوپا همی زنی؟
گفت: ناگهان در فکر فرو رفتهام، دستوپا میزنم تا از آن بیرون آیم!
(۹۰) صد دینار قرض
روزی بهلول به حجرهی خواجهای رفت و گفت: صد دینار قرض بده.
خواجه گفت: پنجاه دینار بیش ندارم.
گفت: مانعی نیست، پنجاه دینار طلب من!
(۹۱) سقط شدن الاغ
بهلول پای پیاده بر راهی میگذشت. قاضی شهر او را دید و گفت: شنیدهام الاغت سقط شده و تو را تنها گذارده است!
گفت: تو زنده باشی. یک موی تو به صد تا الاغ من میارزد!
(۹۲) کدامین حیوان
خواجهای زشت روی از بهلول پرسید: از میان حیوانات عالم، کدامین را بیشتر دوست داری؟
گفت: تو را!
(۹۳) دزدی الاغ
بهلول را به اتهام دزدی الاغ، پیش قاضی بردند. قاضی پرسید: آیا خود به تنهایی الاغ را دزدیدی؟
گفت: آری، مگر میشود این روزها به کسی دیگر اعتماد کرد؟!
(۹۴) مگر تو آدم نیستی
بهلول را به جرم اهانت به توانگری بیمایه، بهحضور قاضی بردند. قاضی برآشفت که مگر تو آدم نیستی؟
گفت: نه والله، از خودتانم...!
(۹۵) بیت دوم
بهلول دوست شاعری داشت که او را طبعی لطیف و ذوقی سلیم بود و جز این دو، هیچ تعلقی در مال دنیا نداشت. بهلول پرسید: در چه حالی؟
گفت: سرگردانم.
گفت: در کجا؟
جواب داد: در بیت دوم شعری که تازه گفتهام؟!
(۹۶) اطمینان کامل
مردی خودنما و متبکر که خود را فیلسوف دهر میپنداشت، بهلول را گفت: آدم احمق کسی است که به چیزی اطمینان کامل داشته باشد.
بهلول پرسید: تو مطمئنی؟
گفت: کاملا!
(۹۷) قضای حاجت
روزی بهلول در خانهای مهمان بود. چون شب فرا رسید، او را قضای حاجت پیش آمد. خواست از اتاق بیرون آید، سگی تنومند که زنجیر بر گشاده بود، بهدیدن او غرش مهیبی زد و بهسویش خیز برداشت. بهلول ناگزیر شتابان به اتاق برگشت و میزبان را صدا زد، ولی پاسخی برنیامد. ساعتی اینگونه خواست بیرون آید، هر بار سگ با مهیب او را به داخل راند. سرانجام میزبان از راه رسید و عذر غیبت را خواست، چون ماجرا بدانست گفت: تو باش تا من سگ را دور کرده، ترتیباش را بدهم.
بهلول گفت: دیگر لازم نیست، دیر کردی، خودم ترتیباش را دادم...!
(۹۸) حرکت
بهلول میگفت: در دنیا هیچچیز ثابت نیست، همه چیز در گردش و حرکت است، انسان هم نمیتواند بدون حرکت زندگی کند، منتهی بعضیها مغزشان در حرکت است و عدهای معدهیشان...!
(۹۹) دست دراز کردن
پرسیدند: لازمهی دست دراز کردن بهطرف دیگران چه باشد؟
بهلول گفت: کوتاه شدن زبان، زیرا وقتی دست آدم بهسوی دیگران دراز شد، زبانش کوتاه میشود.
(۱۰۰) پرنده
بهلول پرندهای را گرفته بود و بر روی آتش میپخت. کسی گفت: تو را انصاف نباشد که پرندهی زبان بستهی خدا را بر آتش میکشی؟
گفت: اگر من او را بر آتش نکشم، تو در قفس میکنی و محبوسش میسازی و این خود ، هزاران بار بیش از کباب شدن بر آتش، او را عذاب دهد...!
(۱۰۱) گشایش بعد از سختی
از بهلول پرسیدند: گشایش بعد از سختی چیست ؟
گفت: اینکه مهمان ناگهان فرود آید، او را قسم دهیم که بخورد و او به عذر بیماری دست به طعام نزند!
(۱۰۲) بدون پول
درویشی بهلول را گفت: در دنیا بدون پول نمیتوان کاری کرد.
گفت: چرا خیلی کارها میتوان کرد.
گفت: چه کارها؟
گفت: قرض کردن!
(۱۰۳) آیندهی دنیا
دوستی بهلول را گفت: آیندهی دنیا تاریک است.
گفت: شاید، ولی وظیفهی ما روشن است.
(۱۰۴) طلاق
روزی بهلول همراه زنش پیش قاضی رفت و گفت: ما میخواهیم متارکه کنیم.
قاضی گفت: به چه دلیل؟
گفت: بهخاطر اختلافی که با هم داریم.
گفت: اختلافتان چیست؟
گفت: اختلافمان این است که من میخواهم او را طلاق دهم، ولی او نمیخواهد طلاق بگیرد!
(۱۰۵) پرت شدن از مرحله
بهلول پایش را با دستمالی بسته و لنگان لنگان راه میرفت. پرسیدند سبب چیست؟
گفت: از مرحله پرت شدهام و پایم شکسته است!
(۱۰۶) اتهام دزدی
بهلول را به اتهام دزدی یک راس اسب بهحضور قاضی بردند. قاضی نهیب زد: ای دزد ملعون! شرم نمیکنی؟
گفت: یا قاضی، خود انصاف ده، مرا که از فرط احتیاج، یک اسب بردهام، دزد ملعون مینامی، اما آن را که اسبان متعدد با غلامان و کنیزان میدزد، فاتح بزرگ لقب دادهای!
(۱۰۷) سبب جزر و مد
خواجهای توانگر و زشتروی بهلول را پرسید، جزر و مد دریا را سبب چه باشد؟
گفت: این، ماجرای طولانی دارد.
گفت: اشارت کن.
گفت: در زمانهای دور، روزی عدهای از خواجگان به کنار دریا آمدند. آب دریا، از مشاهدت آنان چنان وحشتزده عقب عقب رفت که کم ماند خشک گردد. از آن موقع تا امروز گاهی میآید ببیند که آیا آن موجودات وحشتناک هنوز آنجا هستند یا نه؟!
(۱۰۸) عصا
بهلول را پرسیدند که عصا به چه کار آید؟
گفت: عصا به این کار آید که روزی هزار بار زمین میخورد تا صاحبش زمین نخورد.
(۱۰۹) کوبیدن میخ به دیوار
روزی بهلول کسی را به مهمانی دعوت کرد. چون سفره بگسترد و طعام پیش آورد، پسرش میخی بزرگ برداشته با چکشی گران آن را در دیوار کوبید و باز میخی دیگر و دیواری دیگر...
صدای میخ و چکش آنچنان در اتاق پیچید که میهمان بهستوه آمده برآشفت که: این کار پسرت برایتان گران تمام میشود.
گفت: اتفاقا گران تمام نمیشود، چون این میخها را خیلی ارزان خریدهام!
(۱۱۰) سرودن شعری تازه
شاعری جاهل و یاوهگوی بهلول را گفت: شعری تازه سرودهام، گوش کن بخوانم.
گفت: بخوان.
شاعری شروع بخواندن کرد، چون باز ایستاد پرسید: چگونه بود؟
گفت: عجیب است که شعرت برخلاف مغزت تازه است!
(۱۱۱) ایستاده بخوان
همان شاعر، زمانی دیگر بهلول را گفت: غزلی ساختهام، بنشین تا بخوانم.
گفت: نشستن شرط احتیاط نباشد، ایستاده بخوان.
گفت: چرا؟
گفت: از قدیم گفتهاند نشستن به هنگام نزول بلا، مخاطرهای عظیم باشد!
(۱۱۲) صبح زود
خواجهای از بهلول پرسید: چه کنم که هر صبح، زود از خواب برخیزم؟
گفت: خرما بخور، برخیز.
(۱۱۳) فکر را بهکار انداختن
روزی بهلول در خانهی قاضی مهمان بود. پرسید: یا قاضی جرم را با کدام جیم مینویسند؟
قاضی دست در پیشانی برد و گفت: بگذار فکرم را بهکار اندازم، بگویم.
بهلول بهشتاب از جای برجسته، تمام پنجرهها را بگشود. قاضی گفت: پنجرهها را چرا باز کردی؟
گفت: از قدیم گفتهاند علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد، ترسیدم ناگهان فکرت را بهکار اندازی و هوای خانه را بیالایی!
(۱۱۴) چند مهمان
روزی سه مهمان ناخوانده وارد خانهی بهلول شدند. همسایه پرسید: چند مهمان داری؟
گفت: چون میزبان نمیتوان تا سه بشمارد، با این حساب، من یک مهمان دارم که دو تا هم با خود آورده است!
(۱۱۵) گچ گفتن پا
یک روز بهلول از پشت بام بیفتاد و پایش بشکست. ناگزیر پیش حکیم رفت. حکیم گفت: صد دینار میگیرم، پایت را در گچ میکنم.
گفت: حالا نمیشود پنجاه دینار بگیری و بهجای گچ، در کاه و گل کنی؟!
(۱۱۶) حالت چون است
دوستی بهلول را پرسید: حالت چون است؟
گفت: حالم مثل گذشتهام خراب است، میماند آیندهام که آن را هم خدا میداند!
(۱۱۷) تسلی
کسی را از دوستان بهلول، پدر فوت کرده بود و خبر نداشت. او را برای خبر رساندن و تسلی برگزیدند. پس نزد او آمده، گفت: آمدم بگویم که مرحوم پدرت در این اواخر کمی نقاهت داشت که آن هم بحمدالله برطرف شد!
(۱۱۸) زیباترین نعمت دنیا
خواجهی قبیح الوجه از بهلول پرسید: زیباترین نعمت دنیا چیست؟
گفت: آرزو نازیبایان را ندیدن است!
(۱۱۹) تحویل گرفتن اندرز
مکتبداری بهصدای بلند نوآموزی را دشنام میداد و داد میکشید که: ای نفهم! اندرزهایی را که دادم تحویل گرفتی؟
نوآموز از زور ترس گفت: آری.
بهلول حاضر بود، فی الفور بادی از خود برهانید. مکتبدار برآشفت که چه کردی مرد؟
گفت: هیچ، او تحویل گرفت، من رسید دادم!
(۱۲۰) بهای الاغ
خواجهای افسار قاطری را بهدست گرفته، در جادهای میرفت. بهلول از راه رسید و بهصدای بلند گفت: بهای این الاغ چند است؟
خواجه گفت: این قاطر است نه الاغ.
گفت: از تو نپرسیدم، از قاطر پرسیدم!
(۱۲۱) تشییع جنازه
خواجهای متمول مرده بود. جمعیت کثیری در تشییع جنازهی او گرد آمده بودند، بهحدی که جای جنبیدن نبود. چون فشار جمعیت از حد فزون شد، بهلول بهصدای بلند فریاد زد: آهای مردم! این همه فشار نیاورید و بهسوی جنازه حمله نبرید، والا ممکن است در اثر فشار زیاد، این مرحوم خفه شود و کار دستتان دهد!
(۱۲۲) نوبت اخوی
مردی بدآواز در مجلسی همی خواند و با آوایی ناهنجار عربده همی زد. آنچنان که مجلسیان در عذاب بودند و راه نجات همی جستند. درهمین اثنا الاغی در حیاط بنای عرعر کشیدن گذارد. بهلول از جای برجسته، دست بر دهان مرد نهاد و گفت: دیگر بس است، نوبتی هم باشد، نوبت اخویتان است!
(۱۲۳) شبی مهتابی
شاعری متناظر و خودپسند بهلول را گفت که: دلم میخواهد در شبی مهتابی، در مکانی باصفا و سرسبز، تنها بنشینم و به زمزمهی جویباران گوش فرا دهم و شعر بسازم و هیچ خری هم آنجا نباشد که مزاحم گردد.
بهلول گفت: اگر چنین باشد، غیر از خودت هیچ خری آنجا نخواهد بود!
(۱۲۴) نشستن با همنوعان
شاعری تازهکار که تظاهر به احساس میکرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است.
بهلول گفت: پس برو با همنوعانت بنشین!
(۱۲۵) احمقتر از خود
روزی هارون الرشید بر سبیل ظرافت از بهلول پرسید: آیا تا امروز احمقتر از خود کسی دیدهای؟
گفت: نه والله، بار اول است که میبینم!
(۱۲۶) سکتهی ناقص
روزی بهلول را خبر آوردند که فلانی سکتهی ناقص کرده است.
گفت: اگر او را مغزی کامل بودی، سکتهی ناقص ننمودی؟
(۱۲۷) به صد تا الاغ ارزیدن
دهقانی را الاغ سقط شده بود. خود و پسرانش غمگین نشسته بودند. بهلول چون ماجرا بدانست، گفت: جناب سلامت باش، تو بهجای الاغ، فرزندان متعدد داری که هر یک به صد تا الاغ میارزد!
(۱۲۸) شهر دیگر
روزی داروغهی شهر بهلول را گفت: مرا تا چند روز دیگر به شهر دیگری خواهند فرستاد، اینک از همه خداحافظی میکنم.
گفت: این، مصیبتی است عظیم.
گفت: برای شما؟
گفت: نه برای آن «شهر دیگر»!
(۱۲۹) پیاده رفتن
یک روز بهلول همراه خواجهای از مجلس میهمانی بیرون آمد. کنار در حیاط ، لحظهای بایستاد.
خواجه گفت: چرا ایستادی؟ بیا با هم برویم.
گفت: نه، تو خود برو، من پیاده خواهم رفت!
(۱۳۰) زبان آدم
بهلول کنار دیواری مشرف بر دارالخلافه خوابیده بود. داروغه پیش آمد و نهیب زد که: آهای مردک، برخیز و برو، اینجا قرق است.
چون پاسخی برنیامد، داروغه بهصدایی بلندتر فریاد زد که: با تو هستم، مگر تو زبان آدم نمیفهمی؟
بهلول برخاست و گفت: زبان تو و اربابت را نمیفهمم!
(۱۳۱) اصلاح کردن سر
ابلهی پرسید: قصد اصلاح کردن سر دارم، دکان سلمانی کدام طرف است؟
بهلول گفت: برای اصلاح کردن سر تو، معلمی دانا لازم است، نه دلاکی نادان!
(۱۳۲) اینان را ببخشایید
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرایی حقیر دعوا میکردند و دشنه و خنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت مینمودند. در گوشهی میدان الاغی چند بایستاده و خاموش در هیاهوی آنان مینگریستند.
بهلول سر در گوش آنان برد و گفت: اینان را ببخشایید که نام خود بر شماها نهادهاند!
(۱۳۳) قسم خوردن
کسی بناحق اتهامی بر بهلول زد و شکایت به قاضی برد. قاضی بهلول را احضار کرد و گفت: چه میگویی بر ادعای این مرد؟
گفت: دروغ میگوید.
گفت: قسم بخور.
گفت: این انصاف باشد که تمام نعمتهای روی زمین را تو و دیگران بخورند و من فقط قسم «بخورم»؟!
(۱۳۴) علت فوت
بر سر چارسویی، کسی را اجل در رسیده و به ناگهان مرده بود و جمعیتی انبوه دور او گرد آمده، از علت فوت سوال میکردند. بهلول گفت: عجب سوالی میکنید، معلوم است که این مرحوم به علت مرگ فوت کرده است!
(۱۳۵) خبر مرگ پدر
کسی را پدر مرده بود و خبر نداشت. دوستان بهلول را برای خبررسانی برگزیدند و روانه ساختند. پس نزد او آمده، گفت: چندین سوال دارم که اگر پاسخ راست گویی، تو را احسنت خواهم گفت.
گفت: بپرس.
گفت: تو را عیال زنده است؟
گفت: آری.
گفت: احسنت! تو را فرزندان زندهاند؟
گفت: آری.
گفت: احسنت! تو را پدر زنده است؟
گفت: آری.
گفت: آی دروغگو!
(۱۳۶) حال ابوی
خواجهای بدسرشت را پدر مرده بود و خود خبر نداشت. شتابان نزد بهلول آمده پرسید: حال ابوی خوب است؟
گفت: الحمدالله که هنوز سلامت است.
گفت: بر پدر دروغگو لعنت!
(۱۳۷) روسفیدترین مردم
پرسیدند: روسفیدترین مردم پیش خداوند چه کسانی هستند؟
بهلول گفت: آسیابانان!
(۱۳۸) ایمان به تقدیر
ابلهی گفت: من به تقدیر و آنچه که روی پیشانیام نوشتهاند، ایمان دارم و در مصائب زنگی زبان به شکوه نمیگشایم.
بهلول فی الفور سیلی محکمی در گوشش نواخت!
پرسید: این چه کاری بود که کردی؟
گفت: من هم به تقدیر ایمان دارم و چون این سیلی تو را تقدیر بود، شکوه ندارد!
(۱۳۹) فیلسوفنما
فیلسوفنمایی بیمایه داد سخن میداد که: هیچچیز غیرممکن در دنیا وجود ندارد و فقط آدمهای احمق هستند که تعجب میکنند.
بهلول به ناگهان از جای برجست و فریادی برکشید. آن مرد پرسید، تو را چه شد؟
گفت: ناخن پایم در گردنم فرو رفت!
گفت: خیلی عجیب است در حیرتم که چنین چیزی را امکان هست یا نه؟!
(۱۴۰) اشتران و بزان
بهلول را گفتند: با چه کسانی روزگار میگذرانی؟
گفت: با اشتران و بزان!
گفتند: معنا چیست؟
گفت: با آنهایی که در گرسنگی و تشنگی کشیدن، طاقت شتران را دارند و در ترسویی، خصلت بزان!
(۱۴۱) بلا و دفع بلا
مردی ستمگر بر پشت بام خانهاش بساط عیش گسترده بود و بام را ارتفاعی بس بلند بود. چون مست شد پایش بلغزید و با سر در کوچه فرود آمد و فی الفور جان داد. مردم گفتند: چه خبر شد؟
بهلول گفت: هیچ، بلایی بود که نازل شد و شکر خدا دفع گردید!
(۱۴۲) سروری
خواجهای توانگر و جفاکار بر پشت بام بود. پایش بلغزید و در کوچه افتاد و بازویش بشکست. نالان گفت: زود بروید به غلامم بگویید که سرورت مصدوم شد، حکیمباشی را خبر کن.
بهلول گفت: از بامی بدان بلندی افتادی، از سروری نیفتادی؟
(۱۴۳) گوسفندان و گرگ
روزی دهقانان گلهای از گوسفندان را به بهلول سپردند. پس بهلول آنها را به صحرا برد و در مرتعی سبز رهایشان ساخت و خود بهنظاره پرداخت. گوسفندان هر یک از سویی میچریدند و اندک اندک در پهنهی دشت پراکنده میشدند. ناگاه از فاصلهای نه چندان دور گرگی تیزدندان نمایان گشت و بهقصد هجوم کمین کرد. بهلول هراسان برخاسته، چوبدستی را برداشت و همچنانکه در اطراف گله میدوید، خطاب به آنان فریاد زد: آهای گوسفندان! اینک گرگی خونخوار، برای دریدن شما پنجه تیز کرده است و عن قریب حمله خواهد کرد، دور نروید، از یکدیگر فاصله نگیرید، دور هم جمع شوید تا شما را یک یک در چنگ نیاورد و من کارش را بسازم.
فریادش، تاثیر نبخشید و آنان فارغ از گرگ، پوزه در زمین سودند و همچنان پراکنده شدند. پس گرگ حمله آغازید و بسیاری را از هم بدرید و بکشت. بهلول، باقی را که بسیاری نیز جراحت داشتند، بهسوی ده راند. چون برسید، دهقانان مویهکنان و بر سرزنان از ماجرا پرسیدند. گفت: والله گوسفندانتان نیز به خودتان رفتهاند، هرقدر هی هی کردم و التماس نمودم که از پراکندگی درآیند و دور هم جمع شوند، به کلهیشان نرفت!
(۱۴۴) مردن روحیه
روزی بهلول جامهی سیاه در بر کرده و مغموم نشسته بود. علت را پرسیدند.
گفت: روحیهام مرده است، در سوگ نشستهام!
(۱۴۵) اشارهی دیوانگان
بهلول بر سر چارسویی بر بالای پشتهای رفته، فریاد زد: آهای مردم! گوش فرا دهید، بهلول دیوانه را رازی است که با شما خواهد گفت.
به فریاد او جمعیت انبوهی گرد آمدند. بدانسان که میدان بزرگ در تلاطم جمعیت، همچون پهنهی دریا موج میزد. چون همهمه فرو نشست، گفت: مرا با شما سوالی است، پاسخ خود دهید، چرا یک اشارهی دیوانگان شما را اینچنین جمعتان میسازد و هزار اشارهی عاقلان متفرقتان؟!
(۱۴۶) ترس از تاریکی
هارون الرشید، بهلول را گفت: چندی است که از تاریکی میترسم و سیاهی شب مرا در خوف اندازد.
بهلول گفت: عجیب است، تا امروز نشنیده بودم کسی از چیزی که بدان مدیون است بترسد!
(۱۴۷) می
روزی بهلول الاغش را به میدان مالفروشان برد تا بفروشد. خواجهای ابله پیش آمد که: من میخرم.
بهلول گفت: به یک شرط.
گفت: چه شرطی؟
گفت: از آنچه که گفتی، می را برداری و باقی را بگویی، به تو میفروشم!
(۱۴۸) خر کردن
یکی از نزدیکان هارون الرشید حاکم ولایتی شد. چون بدانجای آمد مقرر داشت تا مردم شهر از خرد و کلان در میدان شهر جمع آیند. چون چنین شد، خود بر بالای سکویی رفته، سخن گفتن آغاز کرد و در مدح خود و عدل هارون الرشید مثلهایی آورد... و در نهایت، جمعیت شهر را وعدهی آسایش و عدالت داد.
بهلول ناگهان خود را بر بالای سکو رسانید و سوی جمعیت فریاد زد: ای مردم! آنچه فرمودند، عین صواب بود و حقیقت مطلق، من خود این مرد بزرگوار را میشناسم، نعمت گرانبهایی است که خداوند به ما ارزانی داشته است.
چون خطابه پایان یافت و جمعیت پراکنده گشت، حاکم امر کرد او را بهحضورش آوردند، پس گفت: کیستی ای غریبه که این چنین به ما و ولینعمتمان مهر میورزی؟
گفت: نامم بهلول است.
گفت: آنچه را امروز گفتی دلیل چه باشد؟
بهلول سر در گوش حاکم برده گفت: بین خودمان بماند، تو آنها را خر کردی، من هم تو را خر کردم؟
(۱۴۹) بزرگترین جانور
روزی هارون الرشید پرسید: بزرگترین جانور دریا کدام است؟
بهلول گفت: نهنگ.
پرسید: بزرگترین جانور خشکی کدام است؟
گفت: استغفرالله! کدام جانور را جرات آن باشد که خود را بزرگتر از حضرت خلیفه پندارد؟!
(۱۵۰) شانس
مخنثی بهلول را گفت: مرا شانس خوابیده است، دیگر برنخیزد.
بهلول گفت: تو را هیچ شانس باشد که بخوابد یا برخیزد!
(۱۵۱) سفسطهگویی
شاعری بهلول را گفت: مرا دست تنگ است و روزگار پریشان و قرض تا گردن، دعایی خیر در حقم کن که مستجاب گردد.
بهلول دست بر آسمان گرفته، گفت: بخوان.
شاعر خواند:
دلتنگ شدم اینجا، این پنجره بگشایید
گر پنجره بگشایید، همسایه دریابید
ای جمله کسانی که زین پس به جهان آیید
بهلول گفت: بیفزای...
این سفسطهگویی را، بر بنده ببخشایید!
(۱۵۲) آخر شعر
روزی دیگر، همان شاعر بهلول را گفت: شعری سرودهام بس دلانگیز، اما در آخرش ماندهام، مرا یاری ده.
بهلول گفت: بخوان.
شاعر خواند:
بس دانهی مروارید کز اشک ترم سفتم
با جاروی مژگانم گرد از رخ تو رفتم
گر پیش تو باشم من، گر دور ز تو افتم
بهلول گفت: بیفزای...
این شعر نمیباشد، گه خوردم اگر گفتم!
(۱۵۳) با یک گل بهار نمیشود
در مجلسی، سخن از ستمگری هارون بود. یکی گفت: بر ما وظیفه باشد که علیه ظالم بهپا خیزیم.
دیگری گفت: با یک گل بهار نمیشود.
بهلول گفت: اشتباه میکنی با یک گل، بهار شروع میشود.
(۱۵۴) نشاط الاغ
روزی بهلول سوار بر الاغ از جادهای میگذشت. هارون و ندیمان خاصه، سوار بر اسب فرا رسیدند. الاغ بهناگهان بنای عرعر زدن گذارد و همچنان عرعر میکرد و سم بر زمین میکوفت، بهدانسان که گویی او را نشاطی رسیده و در رقص آمده است. هارون در خشم شد و گفت: مردک نادان، صدای الاغ خاموش کن که ما را گوش در عذاب آمد.
بهلول گفت: والله تقصیر من نیست، این الاغ نفهم ناآشنایی، در رقص آید!
(۱۵۵) خود را به حماقت زدن
یک روز وزیراعظم هارون الرشید، بهلول را گفت: تو خود احمقی یا بدان تظاهر کنی؟
گفت: چه پنهان، که برای جلب حس نوعدوستی شما بزرگان، خود را به حماقت زدهام!
(۱۵۶) عرض و طول
روزی بهلول وارد دیوانخانه شد و نزد قاضی رفت. قاضی گفت: برای چهکار آمدهای؟
گفت: مرا عرضی هست.
گفت: عرضت چیست؟
گفت: سابق بر این، مرا عرض نیم متر بود، طول دو متر، اما چند سالی که در سایهی قضاوت شما، مرا نه عرضی مانده است و نه طولی!
(۱۵۷) عالم و عالمیان
بهلول را پرسیدند که عالم و عالمیان در مثل به چه مانند؟
گفت: عالم درختی است تنومند و عالمیان میوههایی خرد که بر آن روییدهاند. تا میوهها خامند و ناپخته، بهسختی بر درخت میچسبند، آنگاه که رسیده و پخته شدند، از شاخهها جدا شوند و کام را شیرین سازند.
(۱۵۸) گم کردن الاغ
بهلول در ازدحام بازار الاغش را گم کرد. پس یکسره به دیوانخانه آمد و در حجرهی قاضیان شد و ساعتی بهجستجو پرداخت. خادمین برآشفتند که ای احمق چه میجویی؟
گفت: ساکت! آنچه در بیرون گم کردهام، اینجا خواهم یافت، چون یابنده است!
(۱۵۹) هر الاغی الاغتر
روزی دزدان الاغ بهلول را بربودند. پس مویهکنان و بر سرزنان روی پارهسنگی بنشست و بهصدایی بلند همی گریست. او را تسلی دادند که الاغ را بهایی نه چندان باشد که اینچنین بگریی و خویشتن در هلاک آری.
گفت: بر الاغ نمیگریم. بر دزدان میگریم، چون الاغ من از هر الاغی الاغتر بود و در بلاهت و حماقت مثل نداشت. از آن ترسم که دزدان در تربیتش همت گمارند و او را بر مسند داروغگی بنشانند که این خود در نهایت به ضرر ایشان است!
(۱۶۰) بارعام هارون الرشید
هارون الرشید بارعام داده بود. بهلول نیز برفت و لحظهای دیگر، اندوه زد و بیرون آمد. کسی پرسید: اندوه تو را سبب چیست؟
گفت که برای شرفیابی حضور خلیفه آمدم، اما هر چه جستم، آن را نیافتم!
(۱۶۱) آهای دزد
روزی بهلول در حضور قاضی برای دادخواهی نشسته بود. ناگهان فریادی بلند در کوچه برخاست که آهای دزد! بگیرید، دزد.
بهلول فی الفور برخاسته، از پنجره خم شد و گفت: این همه داد نزن احمق، اگر جرات داری بیا اینجا و خود بگیر!
(۱۶۲) دعای مرد شیاد
مردی شیاد و راهزن، بر سر چارسوئی جمعیتی از دهقانان را دور خود گردآورده و میگفت: هر کس مرغی یا خروسی به من دهد، او را دعا کنم که خداوند تبارک و تعالی همهی بلاها را از او دور گرداند.
بهلول گفت: ای مردم زود فرار کنید که دعای این مرد فی الحال مستجاب گردد!
(۱۶۳) قیمت خرما
یک روز بهلول از بازار میگذشت که در جلو دکانی طبقی پر از خرما دید. نزدیک آمد و قیمت پرسید. صاحب دکان را پاسخی برنیامد و خیره بر او نگریست. پس سوال خود را تکرار نمود. چون باز هم پاسخی نشنید حیران شد و گفت: عجب زمانهای است! همه چیز گران شده، حتی گوش مردمان!
(۱۶۴) قدر تنگدستی
بازرگانی بود توانگر که آوازهی ثروتش در هفت اقلیم پیچیده بود. روزی بهلول را گفت: قدر تنگدستی خود بدان که نعمتی بس بزرگ است و مرا این همه ثروت موجب رنج و بلا باشد که گفتهاند: هر که بامش بیشتر، برفش بیشتر.
بهلول گفت: من این گفته را اصلاح میکنم، با اینکه دانم خود دانی: هر که بامش بیش، نامش بیش، صرفش بیشتر!
(۱۶۵) میان دو برخاستن
کسی اهل عوام بهلول را گفت: من صبح زود از خواب برمیخیزم.
گفت: از خواب برنمیخیزی، از رختخواب برمیخیزی. میان این دو برخاستن، تفاوتی عظیم باشم!
(۱۶۶) نیکوترین دعا
بهلول از خانهای بیرون میشد، کسی او را گفت: شب بر تو خودش باد.
بهلول گفت: سخن به خطا گویی. نیکوترین دعا در چنین شبی، آن باشد که گویی: شب بر تو کوتاه باد!
(۱۶۷) کدام مقصریم
مردی شیاد و لافزن، به اتهامی ناروا بهلول را پیش قاضی برد. قاضی گفت: چه میگویی در ادعای این مرد؟
گفت: دروغ میگوید.
قاضی گفت: انکار نکن که من تو را بهخوبی میشناسم.
گفت: من هم این مرد را بهبدی میشناسم. اینک کدامیک مقصریم؟
(۱۶۸) مال و منال دنیا
توانگری ریاکار بهلول را اندرز میداد که: جمیع نعمتهای عالم فانی است و خوشا بهحال آنان که به فانی دل نبندند و مال و منال دنیا را طلاق گویند.
بهلول گفت: ای خواجه منعم: ترک دنیا به مردم آموزی - خویشتن سیم و غله اندوزی؟!
(۱۶۹) یافتن او
دانشمندی پرسید: «او» را چگونه میتوان یافت؟
بهلول گفت: من، خود گم شدهای بیش نیستم، اگر خویشتن بازیابم، «او» را نیز خواهم یافت.
(۱۷۰) دزدی جامه
کسی مدعی شد که بهلول جامهاش را دزدیده است، پس در محضر قاضی شدند. قاضی از بهلول پرسید: تو این مرد را قبلا جایی دیدهای؟
گفت: نه ندیدهام.
قاضی برآشفت که: تا فردا تو را مهلت دهم که حقیقت را گویی، اینک بروید و فردا بیایید.
چون فردا آمدند، قاضی پرسید: حال چه گویی، این مرد را قبلا دیدهای؟
گفت: آری.
قاضی خوشحال شد و گفت: آفرین بر تو که راست گفتی، اینک بگو که او را کجا دیدهای؟
گفت: دیروز، در محضر شما!
(۱۷۱) کلاه و سر
مردی از اهل عوام بهلول را گفت: مرا کلاهی هست که دمبهدم گشاد شود و از سر بهدر افتد، چه کنم؟
گفت: تا تو را سر تنگ است، ایمن باش که کلاه برنخواهد افتاد!
(۱۷۲) کلاه مرئی و کلاه نامرئی
کسی کلاهی خرید به ده دینار. چون باز آمد، دوستان او را گفتند: مغبون شدهای، یک دینار بیش نمیارزد.
بهلول گفت: او مغبون نباشد، چون با یک دینار کلاهی خریده است که مرئی است و با نه دینار، کلاه دیگری که نامرئی است!
(۱۷۳) بهشت
خواجهای طماع بهلول را گفت: بهشت جای عاقلان و فرزانگان باشد، نه جای دیوانگانی چون تو.
گفت: من دیوانگی خود را قدر میدانم که مانعی باشد برای ورود در بهشتی که فرزانهای چون تو در آن آید!
(۱۷۴) سبب سنگینی خواب
بهلول را گفتند: سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: سبک بودن اندیشه، هر چه اندیشه سبک باشد، خواب سنگین گردد!
(۱۷۵) خواب
یک روز صبح هارون الرشید، بهلول را گفت: دیشب تو را بهخواب دیدم.
گفت: من خود عمری است که تو را در خواب میبینم!
(۱۷۶) بستر مرگ
توانگری فرومایه در بستر مرگ افتاد. بهلول با تنی چند بر بالینش بود. توانگر نالید که: مرا تب از حد فزون است، ندانم که شب را چگونه بهسر آرم؟
بهلول گفت: آسوده باش که این بار شب تو را بهسر آرد!
(۱۷۷) جان میستانند
خواجهای توانگر عمارتی رفیع میساخت و صدها عمله را صبح تا شام بهکار واداشته بود و بهجای دینار، بدانان نان خشک میداد. کسی از برابر عمارت میگذشت، بهلول را دید که ایستاده و در هیاهوی کار مینگرد. پرسید: اینجا چه خبر است؟
گفت: هیچ، نان میدهند و جان میستانند!
(۱۷۸) جستجوی خر
ابلهی، خرش را گم کرده بود، دربهدر آن را میجست. چون به خانهی بهلول رسید، وارد حیاط شد و بهصدای بلند فریاد زد: ای اهل خانه، خری ندیدید که وارد اینجا شود!
چون پاسخی نشنید بهطرف اطاق رفت و بهلول را دید که نشسته و خیره در او مینگرد، گفت: برادر، خری در این اطراف ندیدید که بیصاحب باشد؟
گفت: چرا، همین حالا در حیاط بود و عرعر میکرد!
(۱۷۹) گم کردن الاغ
ابلهی الاغ خود را گم کرده بود، از رهگذران میپرسید. چون به بهلول رسید، سوال خود تکرار نمود. بهلول گفت: نشانیها بازگوی تا بگویم دیدهام یا نه؟
گفت: الاغ سر بهراهی بود.
گفت: دیگر؟
گفت: گوشهایش آویزان بود.
گفت: دیگر؟
گفت: در باربری قدرتی بهسزا داشت.
گفت: دیگر؟
گفت: مطیع و فرمانبردار بود.
گفت: دیگر؟
گفت: از یونجه و علف، آنچه میدادم، میپذیرفت.
گفت: دیگر؟
گفت: با این حال، همواره گرسنه بود.
گفت: ای مردک! یکباره بگو خویشتن را گم کردهام تا یافتنش را زحمتی نباشد!
(۱۸۰) نه همیشه
روزی بهلول از بازاری میگذشت، دکانی دید آراسته به انواع میوهجات و خرمای رسیده. پیش رفت و طبقی خرما برداشت و روانه گردید. دکاندار گریبانش بگرفت و طبق خرما بازستاند و گفت: چه میکنی احمق؟
گفت: مگر خواستن توانستن نیست! من این طبق را خواهم، نتوانم برد؟
دکاندار گفت: خواستن توانستن است، اما نه همیشه!
روز دیگر بهلول دیوانگانی چند را که سخت گرسنه بودند، نشانی آن دکان داد و گفت: چه نشستهاید که آنجا خرما احسان میکنند، تا برسید، هیچ نگویید و همه را بخورید که ثواب دارد.
پس دیوانگان سوی دکان هجوم آوردند و به غارت خرما پرداختند. دکاندار ناله برآورد که: دست نگهدارید، مگر شماها مسلمان نیستید؟
بهلول گفت: چرا هستند، اما نه همیشه!
(۱۸۱) خرنوازی
روزی چند مهمان سرزده وارد خانهی بهلول شدند و طعام خواستند. گفت: چیزی در خانه نیست.
یکی از آنان گفت: وصف مهماننوازی تو را شنیده بودیم.
گفت: دیر زمانیست که مهماننوازی ترک گفتهام و اینک به خرنوازی مشغولم. شما نیز هرگاه مایلید، باشید تا خدمت بهجای آرم!
(۱۸۲) راه عقل
کسی بهلول را گفت: تا چند میخواهی در جنون باشی؟ لحظهای بهخود آی و راه عقل در بیش گیر.
گفت: این روزها بهدنبال عقل رفتن خیلی جنون میخواهد!
(۱۸۳) تخم نکردن مرغ
خواجهای بدسرشت بهلول را گفت: مرغی دارم که هیچگاه تخم نکند.
گفت: شاید او نیز قصد دارد با تخم نکردن، خود را عوض خروس جا بزند!
(۱۸۴) مرغان خانگی
کسی گفت: یکی از دشمنان هارون را که قدرتی داشت و در حقگویی شهره بود دیروز گردن زدند.
بهلول گفت: بعضیها به شیوهی مرغان خانگی عمل کنند و بدان سبب در عزا و عروسی بیجهت خود را بکشتن دهند.
(۱۸۵) مرگ چیست
از بهلول پرسیدند: مرگ چیست؟
گفت: مرگ انعکاس انسان بر خاک است، همانگونه که آسمان آبی بر آب دریا منعکس میشود.
(۱۸۶) پشت شیشه
روزی بهلول در قصر هارون کنار پنجرهای نشسته بود و از پشت شیشه بیرون را مینگریست. هارون گفت: آن بیرون چه میبینی؟
گفت: دیوانگانی انبوه میبینم که در رفت و آمدند و خود ندانند چه میکنند و سخن اینجاست که اگر آن طرف پنجره بودم و از پشت شیشه، داخل قصر را تماشا میکردم، بازهم جز این نمیدیدم!
(۱۸۷) تکیه کلام
روزی هارون در حضور جمعیتی انبوه موعظه میکرد و به دروغ خود را عادلترین خلیفهی مسلمین معرفی مینمود و از روی ریا و تزویر نام مبارک ذات باریتعالی بر زبان میراند. کسی از جمع میگفت: در حیرتم که چرا نام الله اینچنین او را تکیه کلام شده است؟
بهلول گفت: حیرت ندارد، اگر تکیه بر کلام نبود، خیلی پیش از این تعادل خود را از دست داده و افتاده بود!
(۱۸۸) فرط گرسنگی
عارفی از بهلول پرسید: مردم را اینچنین تسلیم و رضا از چه باشد؟
گفت: از حماقت.
گفت: حماقت را سبب چیست؟
گفت: تهی مغزی.
گفت: تهی مغزی را علت چه باشد؟
گفت: گرسنگی.
گفت: چگونه؟
گفت: آنگونه که از فرط گرسنگی، حتی مغزهای خود را نیز خوردهاند.
(۱۸۹) شیر و پلنگ گرسنه
کسی پرسید اگر در بیابانی شیری و پلنگی گرسنه، آهویی را ببینند، چه بر سر او آوردند؟
بهلول گفت: هیچ، چون آن دو بر سر آهو همدیگر را میدرند!
(۱۹۰) اعتراف به دیوانگی
روزی قاضی شهر بهلول را گفت: لااقل به دیوانگی خود معترف باش که دیگران تکلیف خود بدانند.
گفت: این صرف نمیکند، چون کسی که به دیوانگی خود اعتراف کند، واقعا دیوانه است!
(۱۹۱) گرفتن رمالان
داروغهای چند، سر در پی رمالی نهاده بودند و او بهتندی میدوید. بهلول راه بر او بسته پرسید: چرا اینچنین شتابان میدوی؟
گفت: رمالان را میگیرند.
چون این بشنید، او نیز پای در فرار نهاد. رمال گفت: تو چرا، مگر تو نیز رمالی؟
گفت: نیستم، اما تا این را بدانان ثابت نمایم، پوست از سرم برداشتهاند!
(۱۹۲) دشمن زورمند
کسی گفت: مرا دشمنی باشد، بس زورمند که خود دفع او نتوانم، تدبیر چه اندیشی؟
بهلول گفت: به دیگران واگذار.
گفت: چگونه؟
گفت: او را نشان ده تا خود بینی.
پس روز دیگر در انبوه بازار او را به بهلول نشان داد. بهلول بهصدایی بلند رو به مردم فریاد زد: ای مردم! این مرد میگوید انصاف و مروت از میان شما نامسلمانان رخت بربسته و بهغارت بندگان خدا مشغولید، چه گویید؟
دکانداران تا این بشنیدند، سوی آن مرد هجوم آورده و کتک مفصلی نثارش کردند.
بهلول گفت: تا تو را چنین خادمینی هست، از هیچ دشمنی بیم نباشد!
(۱۹۳) زن عفیفه و وفادار
بهلول زنی داشت کرایه المنظر و بدخلق که در حق شوهر، بسیار عفیفه و وفادار بود.
روزی کسی بهلول را گفت: زنان عفیفه و وفادار را جای در بهشت باشد، زن تو نیز چنین است.
بهلول گفت: این خود برایم علی السویه است، از آن میترسم که زن من از فرط وفاداری، مرا نیز در بهشت آرزو کند و بدینگونه عقبی را نیز مثل دنیا برایم سیاه گرداند!
(۱۹۴) حرفهای خوب
بهلول را گفتند که فلان خواجه آدم خوبی است. گفت: چرا؟
گفتند: دیروز خود شنیدیم که حرفهای خوبی میزد.
گفت: دلیلی در دست نیست که حرفهای خوب را آدمهای خوب زده باشند!
(۱۹۵) زیاد شدن احمق
بهلول گفت: این روزها احمق زیاده شده است.
گفتند: چرا؟
گفت: شاعران مدیحهسرایی را شدت دادهاند!
(۱۹۶) صاحب باغ
بهلول از کنار باغی پر درخت میگذشت که میوههایی رسیده داشت. مردی متکبر جلو آمد که مرا میشناسی؟
گفت: نه.
گفت: من صاحب این باغم.
گفت: صاحب اصلی تو نیستی، کلاغها و موشها هستند!
(۱۹۷) ابله کیست
بهلول را گفتند: آدم ابله کیست؟
گفت: آدم ابله آن است که بهکار همه میآید، جز بهکار خود!
(۱۹۸) تلخترین چیز
پرسیدند: تلخترین چیز کدام است؟
بهلول گفت: حقیقت.
پرسیدند: چگونه میتوان این تلخی را تحمل کرد؟
گفت: با شیرینی اندیشه.
(۱۹۹) بیدار ماندن
زمانی بهلول سه روز و سه شب نخوابیده بود و با خود میاندیشید. کسی از دوستان گفت: اینچنین بیدار ماندن، سلامتی را در خطر اندازد و من بر جان تو بیمناکم.
گفت: این خواب دیگران است که بیداری مرا بر تو مهیب مینماید!
(۲۰۰) ترس از شکست
کسی گفت: اگر مرا یارانی چند باشد بر ظلم هارون بشورم و بر او پیروز گردم.
بهلول گفت: تو را یاران فراوانند، برو و بجوی.
گفت: اما از آن ترسم که ما را شکست افتد، چون هارون بس قدرتمند است.
گفت: تو مرد این راه نئی، چون کسی که از شکست بترسد، از پیروزی هم وحشت خواهد کرد!
(۲۰۱) نزدیکترین راه
تنبلی میخواست بر بالای کوهی رود، نزد بهلول آمده پرسید: مرا قصد صعود بر بالای کوه باشد، نزدیکترین راه کدام است؟
گفت: نزدیکترین راه، نرفتن است!
(۲۰۲) کاغذ سفید
شاعری ابله بهلول را گفت: چندی است که کاغذ سفید مرا به وحشت اندازد و تا اشعاری بر آن ننویسم، از وحشت نیفتم.
بهلول گفت: ما را نیز کاغذهایی که تو بر آنان اشعار نوشتهای، در وحشت اندازد!
(۲۰۳) سوال غلط
کسی پرسید: اگر نخل را شاخ و برگ بر زمین بود و ریشه در هوا، چه میشد؟
بهلول گفت: این بهدور از عقل است.
گفت: نه درست بیندیش و جواب ده.
گفت: برای سوال غلط، جواب درست اندیشیدن، غلط باشد!
(۲۰۴) کامل شدن عقل
پرسیدند: کامل شدن عقل را نشانه چه باشد؟
بهلول گفت: کوتاهی سخن.
(۲۰۵) وظیهی چشم
گفتند: چشم آدمی را وظیفه چه باشد؟
گفت: گاهی نگریستن و گاهی دیدن!
(۲۰۶) سعادت
پرسیدند: سعادت در چیست؟
گفت: گاهی در کتابها و زمانی در اندیشهها!
(۲۰۷) مصیبت
مردی طماع وارد خانهی بهلول شد و اندوهگین بنشست. بهلول پرسید: تو را چه رسیده است که چنین در ماتمی؟
گفت: مرا مصیبتی در رسیده است و آمدهام از تو یاری طلبم.
گفت من خود محتاج یاری طلبیدنم، چه مرا نیز اینک مصیبتی از راه رسیده است!
(۲۰۸) طول عمر
ابلهی پرسید: آدمی را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمی را ندانم، اما تو را طول عمر بس دراز باشد!
(۲۰۹) سایه
ابلهی پرسید: هارون چگونه آدمی است؟ دیشب وصف بزرگواری او میکردند؟
بهلول گفت: آری، خداوند سایهی او را از سر من و تو کم نکند؟
پرسید: چرا؟
گفت: سری که ما را هست، به سایهای بیش از این نمیارزد!
(۲۱۰) عاقلی پیشه کردن
روزی هارون، بهلول را گفت: اگر جنون بگذری و عاقلی پیشه کنی، تو را ندیمان خاص گردانم.
بهلول گفت: هرگاه عقل بگذارم و جنون پیشه کنم، شایستهی لطف تو باشم!
(۲۱۱) درازی زبان
پرسیدند: درازی زبان را علت چه باشد؟
بهلول گفت: کوتاهی عقل.
(۲۱۲) فرق بین تولد و مرگ
بهلول را گفتند: فرق بین تولد و مرگ در چیست؟
گفت: در نوع گریستن. در تولد آدم خود میگرید، اما در مرگ، دیگران میگریند.
(۲۱۳) دو دو تا
پرسیدند: دو دو تا چند میشود؟
بهلول گفت: چهل!
گفتند: افزون گفتی.
گفت: وقتی گرانی است و هر متاعی را به ده برابر میفروشند، محاسبه در اعداد، جز این نباشد!
(۲۱۴) خلیفهی عادل
بهلول گفت: هارون الرشید خلیفهی عادلی است.
گفتند: از کجا چنین گویی؟
گفت: دیشب خودش میگفت!
(۲۱۵) ترقی
یکی از عمال هارون، بهلول را گفت: ولی نعمت ما را در کفایت و کاردانی مثالی نباشد، مگر نمیبینی که ملک و ملت را چسان ترقی داده است؟
بهلول گفت: آری بینم، لیکن این ترقی، همچون بالیدن «بید مجنون» است در ترقی معکوس.
(۲۱۶) پای لنگ
ابلهی که یک پایش میلنگید، راه بر بهلول بسته، مگس درشتی را که بر دماغش نشسته بود، نشان داد و گفت: برادر، من پایم میلنگد، این مگس را از دماغم دور کن!
بهلول گفت: پایت میلنگد، دستت که چلاق نیست، چرا خودت دورش نمیکنی؟
گفت: یا للعجب! من با این پای لنگ چگونه مگس را از خود برانم؟
بهلول، لختی در وی نگریست و سپس مگس را از دماغ او براند و آنگاه گفت: حق با تو بود، مرا ببخش که در نگاه اول ندانستم که تو، هم از پایین میلنگی ، هم از بالا. (یعنی علاوه بر پایت: عقلت هم میلنگد!)
(۲۱۷) دارالمجانین
یکی از ندیمان خاص هارون از معبری میگذشت. بهلول، ندانسته تنهای بدو زد. ندیم در خشم شد که: احمق! میدانی من چه کسی هستم؟
گفت: آری، نیک میدانم، چون تو را قبلا هم دیدهام.
گفت: کجا؟
گفت: در دارالمجانین!
ندیم نعره برآورد که: مردک نادان، من در بارگاه هارون مقیمم و ندیم خاص اویم.
گفت: گفتم...؟!
(۲۱۸) بیدار شدن
مردی ستمپیشه و طماع در بستر مرگ افتاد. فرزندان و خویشان بر بالینش اجتماع کردند. چون واپسین دم احتضار فرا رسید، مرد گفت: من، عمری دراز در اشتباه زیستهام و در خواب غفلت، اما حالا بیدار شدم.
بهلول گفت: چه سود، اکنون که تو را خوابی گران در پیش است، بیدار گشتهای؟!
(۲۱۹) فکر کردن یا فکر نکردن
از بهلول پرسیدند: آیا فکر کردن خوب است یا فکر نکردن؟
گفت: والله، من خود در این معنا ماندهام. اما راستش را بخواهید، گاهی فکر کردن خوب است، و گاهی فکر نکردن. زمانی که انسان طفلی بیش نیست، او را به مکتب میفرستند. در مکتب، معلم سر او داد میکشد که: آهای بچه، خوب فکر کن، مغزت را خوب بهکار بینداز، تا آنچه میشنوی، دریابی.
چون بزرگ شد و جوانی بالغ گردید، گماشتگان هارون او را میگیرند و بهخدمت در قشون هارون وامیدارند. در قشون، فرمانده ارشد، سرش داد میزند که: آهای سرباز! تو نیامدی اینجا که فکر کنی، آنچه دستور است، باید بیفکر کردن بپذیری!
چون دوران خدمت بهسر آمد، زن میگیرد. این بار، زنش میگوید: آهای مردک! خوب فکرهایت را بکن، من لباس و طعام میخواهم، سیر و سیاحت میخواهم، کنیز تو نیستم! میخواستی فکر اینها را هم بکنی...
و چون میخواهد دوباره فکر کند، این بار شحنههای هارون او را میگیرند و در سیاهچالش میاندازند، چرا که خسته است فکر کند! با این اوصاف، بهراستی خود نیز ندانم که کدام یک خوب است: فکر کردن، یا فکر نکردن؟
(۲۲۰) زندگی چیست
پرسیدند: زندگی چیست؟
بهلول گفت: زندگی کوه بلندی است با دامنههای سرسبز و قلهی پربرف. در دامنهاش، آنجا که چشمههای زلال و مرغزاران پرسبزه و ریحان دارد، متولد میشویم، از شیبهای تندش بالا میرویم، گذرگاههای پرصخره و صعب العبورش را در مینوردیم و چون به قلهی پربرفش رسیدیم، میمیریم. آری، مرگ، قلهی زندگیست.
(۲۲۱) انسان چیست
پرسیدند: انسان چیست؟
بهلول گفت: انسان سرزمین محدودی است که از مشرق به تولد و از مغرب به مرگ منتهی میشود.
(۲۲۲) حکمت شب و روز
گفتند: در گردش شب و روز چه حکمتی بینی؟
بهلول گفت: این بینم که مرگ و زندگی نیز چون شب و روز بههم متصلند و هر یکی، بیوجود دیگری، فاقد معنایند و تحملناپذیر.
(۲۲۳) خواب سبک
یک روز مردی که در دروغگویی شهره بود گفت: خواب من آنچنان سبک است که هیچگاه در چشمانم نمینشیند و از فرط سبکی، در هوا معلق میماند!
بهلول گفت: اینکه چیزی نیست، من خوابم آنقدر سبک است که با صدای بههم خوردن پلکهایم از خواب میپرم!
(۲۲۴) باران
در شهرها و دهات خشکسالی حاکم بود و زمین در حسرت قطرهای آب از تشنگی میسوخت. هر روز مردم انبوهی از گرسنگی میمردند. روزی بههنگام غروب، سراسر آسمان را از ابر پوشاند و این نوید باران بود. جمعیت خوشحال شدند و جمله چشم بر آسمان دوختند. ابرها فشرده گشت و رعد و برق در گرفت، اما هنوز از ریزش باران خبری نبود. چون شب بهنیمه رسید و باران فرود نیامد هارون الرشید کس فرستاد و بهلول را بهحضور طلبید. چون بهلول آمد، هارون گفت: سبب چیست که ابرها آبستن آبند و آسمان در غرش، اما نزول باران را خبری نیست؟
گفت: یا خلیفه! در سرزمین پهناوری که از آن خداست و تو خود را مالک آن ساخته و سیطرهات را گستردهای، سیاهی و ظلمت شب آنقدر غلیظ است که قطرات باران نمیتوانند فرود بیایند.
(۲۲۵) کار انسانی
باجگیران هارون گریبان روستایی درمانده و فقیری را گرفته بودند و بهنام خلیفه، مالیات میطلبیدند. روستایی قسم خورده که آه در بساط ندارد. پس زوایای خانهاش را گشتند و چون چیزی نیافتند، از فرط غیظ، آتش در خانه انداختند و شعلهها زبانه کشید. پیرمردی از سر تحسر گفت: این کار انسانی نیست، وحشیگری است و ددمنشی.
بهلول گفت: اتفاقا برعکس، کاملا انسانی است، تاکنون چه کسی شنیده است که یک حیوان، خانه و آشیان حیوان دیگری را به آتش بکشد؟ یا کجا شنیده شده است که حیوانی بهنام یک حیوان قویتر، از حیوانات ضعیفتر پول و مال دنیا طلب کند، و چون او نداشت که بدهد، لانه و کاشانهاش را بسوزد و خودش را نیز در قفس اندازد؟ اما انسان، همهی این کارها را میکند. پس انصاف نیست که کارهای انسانی را غیرانسانی بنامیم.
(۲۲۶) دیدن دنیا
پرسیدند : دنیا را چگونه باید دید؟
بهلول گفت: آنچنان که هست.
پرسیدند: با کدامین چشم؟
گفت: با چشمی که کم را زیاد و زیاد را کم نبیند.
(۲۲۷) معنا چیست
پرسیند: معنا چیست؟
بهلول گفت: صاحبان چشم، سه گونهاند: بدبینان، خوشبینان و واقعبینان. آدم بدبین، کسی است که کاه را کوه میبیند. آدم خوشبین کسی است که کوه را کاه میپندارد، و آدم واقعبین کسی است که کاه را کاه میداند و در خور خوراک چارپایان.
(۲۲۸) چشمها و پاها
کسی گفت: فلان کس را میشناسی؟
بهلول گفت: آری.
گفت: چگونه مردی است؟
گفت: نیمی خوب، نیمی بد.
پرسید: یعنی چه؟
گفت: یعنی با چشمهایش واقعیتها را میبیند، و با پاهایش از آنها میگریزد!
(۲۲۹) دنبال حواس پرت
روزی بهلول در وسط کوچهای نشسته و با چوبدستیاش خاکهای اطراف را میگشت. پرسیدند: در پی چه میگردی؟
گفت: کنار پنجره نشسته بودم، ناگهان حواسم پرت شد، دنبال آن میگردم!
(۲۳۰) شرط روشن ضمیر بودن
به بهلول گفتند: فلانی مردی اندیشمند و روشن ضمیر است، بدانسان که گویی از زمان خویش، چندین قرن پیشتر زندگی میکند و از آیندگان خبر میدهد.
بهلول گفت: این شرط روشن ضمیری نباشد، انسان نمیتواند مغز خود را شقه کند و در آن واحد، به دو چیز بیندیشد. آنکه در آینده میزید، در زمان خویشتن مردهای بیش نیست و آنکه از آیندگان خبر میدهد، از مردم عصر خویش خبر ندارد و فارغ از غمها و شادیهای ایشان است. شرط اندیشمندی و روشن ضمیری، همان است که مولای ما حضرت علی میفرماید: «فرزند زمان خویشتن باش.»
(۲۳۱) چنگیزخان مغول
یک روز بهلول در بیابانی سفر میکرد. سواری زشتچهره و مخوف پدیدارشد. چون به بهلول رسید، از اسب به زیر آمد و نشانی راه پرسید. بهلول گفت: کیستی و کجا میروی؟
گفت: من خان بزرگ، چنگیزخان مغول هستم و ایل خود را میجویم!
بهلول در شگفت شد و گفت: اما از قرار معلوم، تو باید چندین صد سال بعد بهدنیا بیایی، آیا اشتباه نمیکنی؟
سوارگفت: نه، اشتباه نمیکنم. برای انسان بد نیز همچون انسان خوب، زمان و مکان معنایی ندارد!
(۲۳۲) مرغ خوشخوان
روزی بهلول به اتفاق دوستی از جادهای میگذشت. بر شاخ درختی، پرندهای دید بسیار خوشرنگ که به آواز دلانگیز، نغمه سر داده بود. دوستش گفت: چه روحنواز است آواز این مرغ شیدا!
بهلول گفت: آری، اما افسوس که با این آواز خوش دارد برای خود قفس میسازد.
در همین حال صیادی فرا رسید، دام گسترده و مرغ خوشخوان را بگرفت و در قفس انداخت.
(۲۳۳) حیات آدمی
پرسیدند: حیات آدمی در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه که از یک طرف سن بالا میرود و از طرف دیگر زندگی پایین میآید.
(۲۳۴) انسانها در روی زمین
پرسیدند: انسانها در روی زمین، در کدامین چیز مشترکند؟
بهلول گفت: در روی زمین چنین چیزی نتوان یافت، اما در زیر زمین، خاک سر دو تیره، گورستان مشترک همهی افراد بشر است.
(۲۳۵) حد فاصل گریه و خنده
پرسیدند: حد فاصل گریه و خنده چیست؟
بهلول گفت: انسان با چشمهایش میگرید و با لبهایش میخندد و حد فاصل این دو، دماغ انسان است.
(۲۳۶) سطح فکر
ابلهی پرمدعا در مجلسی میگفت که: من از خواصم و مصاحبت با عوام، مرا ننگ آید، زیرا سطح فکر ایشان پایین است و سطح فکر من بالاست!
بهلول گفت: راست میگوید، سطح فکر او آنچنان بالاست که حتی مغز خودش نیز بدان دسترسی ندارد!
(۲۳۷) سیل بودن
یک روز هارون الرشید در حال غضب فریاد برآورد که: من همچون سیلی خروشندهام، چون بهخشم آیم، انسان و گیاه و خانهها را یکجا بروبم و از صفحهی گیتی محو گردانم!
بهلول گفت: سیل بودن هنر نباشد. هنر از آن قطرات باران است که خود را بهخاک میسپارند تا گلها و نباتات سر از خاک بدر آورند.
(۲۳۸) حاشیه و متن
کسی گفت: من متن کتاب را خواندم و چیزی نفهمیدم.
بهلول گفت: کسی که در حاشیه میزید، از متن چیزی نمیفهمد.
(۲۳۹) سرگذشت و سرنوشت
یک روز بهلول در خانه نشسته بود و صفحاتی چند بر پیش نهاده، بهسرعت مینوشت. یکی از دوستان سرزده داخل شد و چون او را بدانحال دید، گفت: چه مینویسی؟
گفت: شرح زندگی خود را.
گفت: آنچه نوشتهای، بخوان تا من نیز بشنوم.
گفت: ملالانگیز است.
گفت: آنچه که ملالانگیز است باید گفته شود.
بهلول سرگذشت زندگی خود را از لحظهی تولد آغاز کرد. از پیچوخم دوران کودکی و جوانی گذشت و شرح ماجراها و ستمهایی را که از هارون و عمال وی بر او رفته بود، بخواند و چون به پایان نوشته رسید، آخرین جمله را بدینگونه بازگو کرد: و سرانجام ازدواج کردم و سرگذشت من به همینجا خاتمه مییابد!
دوستش گفت: باقی را بخوان.
گفت: تمام شد.
گفت: تو سی سال است که ازدواج کردهای، چرا شرح این مدت ننوشتهای؟
گفت: برای اینکه انسان بعد از ازدواج سرگذشتی ندارد و آنچه که دارد، سرنوشت است، نه سرگذشت، و معمولا سرنوشت را هم دیگران مینویسند نه خود آدم.
(۲۴۰) ظرف زرین
روزی بهلول در راهی میرفت، مردی خوشسیما پیش آمد. بهلول سوالی از او کرد، جوابی درشت داد و ترشرویی کرد.
بهلول گفت: با این ظاهر خوش و باطن ناخوش، ظرف زرینی را مانی که سرکه در آن ریخته باشند.
(۲۴۱) شرط صبر
مردی خسیس و بخیل از بهلول پرسید: شرط صبر و مدارا چه باشد؟
گفت: آن باشد که وقتی مهمانی بر سر سفره، تکهای از نان تو میشکند، تو سرش نشکنی!
(۲۴۲) قسمت برادرانه
یک روز بهلول در حیاط نشسته بود و کاسهای پر از برنج میخورد. درویشی بهناگاه داخل شد و گفت: پدر من و تو آدم است و مادر ما حوا. پس ما برادران یکدیگر باشیم. تو را کاسهای پر از برنج هست، میخواهم که مرا قسمت برادرانه بدهی.
بهلول یک دانه برنج برداشت و به او داد. درویش گفت: ای برادر، چرا در قسم دادن، رعات برابر نمیکنی؟
بهلول گفت: خاموش باش که اگر برادران دیگر خبر یابند، اینقدر نیز به تو نمیرسد!
(۲۴۳) آخرین قافیه
شاعری ابله که در مدح هارون شعر میسرود، چون دچار تنگی قافیه شد، بهسراغ بهلول رفت و گفت: شنیدهام تو را ذوقی در شعر و ادب باشد، من شعر بلندی سرودهام، اما در قافیهی آخر درماندهام.
بهلول گفت: قافیههایت را بازگوی.
شاعر خواند: «یاد»، «شاد»، «آباد»، «آزاد»، «افتاد»...
و همینطور میخواند که بهلول گفت: بس کن! و فی الحال، «بادی» از خود رها ساخت و گفت: این را بگیر و در آخرین قافیهات بگذار!
(۲۴۴) انگشتری
مردی طماع به بهلول گفت: انگشتری خود را به من ده تا هرگاه نظر بر آن افتد، یاد تو باشم و به این وسیله دایم در یاد من باشی.
گفت: اگر تو را یادآوری من مقصود است، هرگاه خواهی که مرا یاد کنی، بیندیش که زمانی انگشتری فلانی را خواستم و او نداد!
(۲۴۵) عیادت مریض
یک روز بهلول به عیادت مریضی رفت که مشرف بر موت بود. گفت: غسال بیاورید تا او را بشوید.
گفتند: هنوز نمرده است.
گفت: باکی نیست، تا آن زمان که از غسل او فارغ شویم، خواهد مرد!
(۲۴۶) آبادی
روزی بهلول در گورستان نشسته بود. هارون از آنجا می گذشت، او را دید و گفت: چرا به آبادی نمیآیی؟
گفت: آنان که در آبادیند، آخر کجا روند؟
گفت: اینجا آیند.
گفت: پس آبادی اینجا باشد.
هارون گفت: ای دیوانه، سخن عاقلانه میگویی.
گفت: اگر دیوانه بودم، باقی را به فانی مبدل میکردم، چنانچه تو کردهای!
(۲۴۷) شمردن شتران
روزی بهلول ده شتر پیش انداخته بود و بهجایی میرفت. چون دو سه فرسنگی پیاده رفت، بر یک شتر سوار شد و باقی را بشمرد، نه شتر بود. گفت: من ده شتر داشتم، یکی دیگر کجا رفت؟
پس، از شتر به زیر آمد و به هر سو دوید و از شتر نشان نیافت. مایوس گشت و پیش شتران آمد، و باز بشمرده، ده شتر بود. خوشحال شد، شتران را پیش انداخت و رو بهراه آورد. بعد از دو سه فرسنگ، باز بر شتری سوار شد و باقی را بشمرد، نه شتر دید. باز خود را انداخت و به هر سو دویدن گرفت و چندین بار این صورت واقع شد. عاقبت، پیاده بهراه افتاد و گفت: پیاده روم و شتران من ده باشند، بهتر از آن است که سواره روم و شتران من نه باشند!
(۲۴۸) تابلو نقاشی
بهلول بههنگام مسافرت در قهوهخانهای اتراق کرد و در آن نقاشی مشغول نقاشی کردن بود، ولی بهلول و تماشاچیان دیگر چیزی از تابلو نمیفهمیدند. بالاخره از نقاش خواهش کردند که برای آنها توضیح دهد. نقاش گفت: عجیب است. شما از این تابلو سر درنمیآورید؟
گفتند: نه.
نقاش جواب داد: اینجا چمنزاری است که گاوی در آنجا مشغول علف خوردن است.
تماشاچیان با حیرت گفتند: ما اینجا علفی نمیبینیم.
نقاش گفت: علفها را گاو خورده.
باز هم تماشاچیان جواب دادند: پس گاو کو؟ ما گاوی هم نمیبینیم.
نقاش خندید و گفت: خوب معلوم است گاو پس از خوردن علفها رفته است.
(۲۴۹) اسب نجیب و تندرو
شخصی اسب نجیب و تندرو، پیش هارون آورد. حضار که در آن مجلس بودند از دیدن اسب به آن زیبایی حیرتزده شدند. هارون انعامی به آن شخص داد و او را مرخص کرد. سپس رو بهحضار کرد و گفت: میدانید، این اسب برای چه خوب است؟
یکی از حاضران گفت: قربان اسب را سوار شوید و به زیارت تشریف ببرید!
دیگری گفت: از این اسب برای نامهرسانی استفاده کنید.
آن دیگری گفت: قربان در تعطیلات تابستانی از این اسب استفاده فرمایید.
در آن میان بهلول از جای خود بلند شد، سر تعظیم فرود آورد و گفت: قربان باید به این اسب سوار شد و از دست همسایهی بد فرار کرد!
(۲۵۰) خر نر یا ماده
بهلول الاغ خود را در کاروان گم کرد. خر شخص دیگری را بگرفت و بار بر روی نهاد. صاحب خر، دامن او را گفت و گفت: این خر از آن من است.
او انکار کرد. گفتند: خر تو نر بود یا ماده؟
بهلول گفت: نر.
گفتند: این ماده است.
گفت: خر من چندان هم نر نبود!
(۲۵۱) زن پیر یا جوان
از بهلول پرسیدند چرا زن نمیگیری؟
گفت: زن پیر دوست ندارم.
گفتند: زن جوان بگیر.
گفت: زن جوان هم مرد پیر را دوست ندارد!
(۲۵۲) شستن لباس
از بهلول پرسیدند لباست چرک شده، چرا نمیشویی؟
جواب داد: دوباره چرک خواهد شد.
گفتند: باز هم میشویی.
بهلول گفت: باز چرک خواهد شد.
گفتند: چه عیب دارد، باز هم میشویی.
بهلول گفت: من فقط برای لباسشویی بهدنیا نیامدهام، کارهای دیگری هم دارم!
(۲۵۳) مشورت
بهلول میگوید: مشورت کار بسیار خوبی است و بهنظر من بهتر است حتی از شخصی که باید اعدام شود اول بپرسید: آیا موافقید سرتان را قطع کنند؟ وقتی گفت نه، آن وقت سرش را ببرند!
(۲۵۴) بچههای ما
به بهلول گفتند: در باب مردانی که چندین بار ازدواج میکنند داستانی گوی.
گفت: مردی که از زن سابقش چهار بچه داشت با زن جوانی که آن هم از شوهر سابقش دارای سه بچه بود ازدواج کردند. بعد از مدتی این زن و شوهر صاحب دو بچه شدند. روزی زن با عجله شوهرش را صدا کرد و گفت: زود بیا، زود بیا، بچههای من و بچههای تو دارند بچههای ما را میزنند!
(۲۵۵) سخنرانی
اهالی یک روستا از بهلول برای سخنرانی دعوت میکنند. بهلول قبول میکند، اما در ازای آن صد سکه از آنها طلب میکند. مرد کنجکاو سکهها را تهیه کرده و در میدان جمع میشوند تا ببینند بهلول چه مطلب باارزشی دارد؟!
در روز موعود بهلول به بالای منبر میرود و سخنرانی بسیار زیبایی میکند. سپس از منبر پایین آمده و رو به مردم میگوید: بیایید و پولتان را پس بگیرید.
اهالی روستا هاج و واج از این حرف لحظهای گنگ و گیج میمانند و سپس میگویند: آن پول درخواست کردنت چه بود و این پس دادن چه معنی دارد؟
بهلول لبخندی میزند و میگوید: دو نکته در این مسئله است. اول اینکه آدم وقتی بابت چیزی پول میپردازد سعی میکند بهنحو عالی از آن استفاده کند و دوم اینکه وقتی آدم پول توی جیبهایش باشد، خیلی قشنگ صحبت میکند.
(۲۵۶) سردار میمونها
بهلول بر خلیفه وارد شد. یکی از وزرا گفت: بشارت باد تو را ای بهلول که خلیفه تو را سردار و امیر میمونها و خوکها گردانید.
بهلول به او گفت: گوش به من دار و فرمان بهجا آر که جمله زیردستان منی.
(۲۵۷) حاکم و رعیت
روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت: خلیفه تو را حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است.
بهلول جواب داد: پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه، که رعیت منی.
همراهان وزیر همه به خنده افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.
(۲۵۸) دیوانهکشی
روزی هارون الرشید از کنار گورستان میگذشت. بهلول و یکی از دیگر از دیوانگان را دید که با هم نشستهاند و سخن میگویند. هارون تصمیم گرفت با آنها شوخی کند. پس دستور داد تا هر دو را به دربار آوردند و به آنها گفت: من امروز دیوانگان را میکشم. جلاد را صدا بزنید و جلاد فورا حاضر شد و با شمشیر خود در خدمت هارون ایستاد. بهلول را نشاند تا گردن بزنند.
بهلول پرسید: ای هارون! چه میکنی؟
گفت: امروز دیوانه میکشم.
بهلول گفت: سبحان الله! ما در این شهر دو دیوانه بودیم، اکنون تو نفر سوم شدهای! ما را میکشی، چه کسی تو را بکشد؟
(۲۵۹) دوستی نقد
هارون الرشید از بهلول پرسید: چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟
گفت: کسی را که شکم مرا سیر کند.
هارون گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم، مرا دوست میداری؟
بهلول گفت: دوستی که نسیه نمیشود!
(۲۶۰) ارزش سلطنت
روزی بهلول بر هارون الرشید وارد شد. خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بیآب، تشنگی بر تو غلبه کند چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند، چه میدهی؟ گفت: صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟ گفت: نصف پادشاهیام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه میدهی که آن را علاج کنند؟ گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
(۲۶۱) گردو
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست و خورد، ولی دعایی نکرد. آن مرد گفت: گردوها را میخوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا دادهای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!
(۲۶۲) مشورت سوداگر
روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد: آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود. اتفاقا پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد.
باز روزی به بهلول برخورد. این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت: پیاز بخر و هندوانه. سوداگر این دفعه رفت و سرمایهی خود را تمام پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانههای او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود.
فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت: دفعهی اول که از تو مشورت نمودم، گفتی آهن و پنبه بخر و نفع ببر. ولی دفعهی دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟ تمام سرمایهی من از بین رفت.
بهلول در جواب آن مرد گفت: دفعهی اول که مرا صدا زدی، گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم. ولی دفعهی دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم. مرد از گفتهی خود خجل شد و مطلب را درک نمود.
(۲۶۳) قاضی شدن
به بهلول گفتند: میخواهی قاضی شوی؟
گفت: خیر. گفتند: چرا؟
گفت: نمیخواهم نادانی بین دو دانا باشم. مالبرده و مالباخته هر دو اصل ماجرا را میدانند و من ساده باید حقیقت را حدس بزنم.
(۲۶۴) حمام آخرت
بهلول، هارون الرشید را در حمام دید و گفت: به من یک دینار بدهکاری، طلب خود را میخواهم.
هارون گفت: اجازه بده از حمام خارج شوم. من که اینجا عریانم و چیزی ندارم بدهم.
بهلول گفت: در روز قیامت هم اینچنین عریان و بیچیز خواهی بود؛ پس طلب دنیا را تا زندهای بده که حمام آخرت گرم است و دستت خالی!
(۲۶۵) میخواهی سلطان باشی
روزی هارون الرشید خلیفهی عباسی به بهلول گفت: آیا میخواهی سلطان باشی؟ بهلول فرمود: دوست نمیدارم.
خلیفه گفت: برای چه سلطنت نمیخواهی؟ بهلول گفت: برای اینکه من تا بهحال بهچشم خود، مرگ سه خلیفه را دیدهام، ولی خلیفه تا بهحال مرگ دو بهلول را ندیده است!
(۲۶۶) خوان طعام خلیفه
روزى هارون الرشید از خوان طعام خود جهت بهلول غذایى فرستاد. خادم، غذا را برداشت و پیش بهلول آورد. بهلول گفت: من نمىخورم ببر پیش سگهاى پشت حمام بینداز!
غلام عصبانى شد و گفت: اى احمق! این طعام، مخصوص خلیفه است، اگر براى هر یک از اُمنا و وزراى دولت میبردم به من جایزه هم میدادند، تو این حرف را میزنى و گستاخى به غذاى خلیفه میکنى؟!
بهلول گفت: آهسته سخن بگو که اگر سگها هم بفهمند از خلیفه است، نخواهند خورد!
(۲۶۷) عمل صالح
بهلول را گفتند که فلانی هنگام تلاوت قرآن چنان از خود بیخود میشود که نقش بر زمین شده و غش میکند.
بهلول گفت: او را بر سر دیوار بگذارید تا تلاوت کند، اگر غش کرد در عمل خود صالح است.
(۲۶۸) سنگینی خواب
از بهلول پرسیدند: علت سنگینی خواب چیست؟
گفت: سبک بودن اندیشه؛ هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر است...!
(۲۶۹) زندگی آدمی
از بهلول پرسیدند: زندگی آدمی به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه که از یک طرف سن بالا میرود و از طرف دیگر زندگی پایین میآيد.
(۲۷۰) ازدواج
جوانی نزد بهلول آمد و پرسید: من از بدبختی دائم در فکرم که چه خاکی به سر کنم! سبب چیست که پدر میگوید: زن بگیر، درست میشود!
بهلول گفت: حکمت آن است که پس از ازدواج دوتایی فکر خواهید کرد که چه خاکی به سر کنید!
(۲۷۱) مسجد بهلول
مسجدی میساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه میکنید؟
گفتند: مسجد میسازیم.
گفت: برای چه؟
پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.
بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» و شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد. سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را بهنام خودت قلمداد میکنی؟
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساختهایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساختهام، خدا که اشتباه نمیکند.
(۲۷۲) جیب و کله
روزی مرد ثروتمندی بهلول را در جمعی دید و خواست که او را به مسخره بگیرد. به او گفت: بهلول آیا هیچ شباهتی بین من و تو وجود دارد؟
بهلول گفت: بله.
مرد ثروتمند گفت: بگو ببینم آن چیست؟
بهلول جواب داد: دو چیز ما کاملا شبیه یکدیگر است، یکی جیب من و کلهی شما که هر دو خالیست و دیگری کلهی من و جیب شما که هر دو پُر است.
(۲۷۳) حرف الاغ
شخصی که سابقهی دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد. چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزدیک منزل بهلول رسید، اتفاقا خرش لنگ شد و به زمین افتاد. آن شخص چون با بهلول سابقهی دوستی داشت، او را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل برساند و چون بهلول قبلا قسم خورده بود که الاغش را به کسی ندهد، به آن مرد گفت: الاغ من نیست.
اتفاقا صدای الاغ بلند شد و بنای عرعر کردن گذارد. آن مرد به بهلول گفت: الاغ تو در خانه است و تو میگویی نیست؟
بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی. تو پنجاه سال با من رفیقی، حرف مرا باور نداری، ولی حرف الاغ را باور مینمایی؟!
(۲۷۴) مرده زنده کردن
آوردهاند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست. چون آن طبیب وارد بغداد شد، هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیب را وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود. تا چند روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیب میرفتند تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاق چند تن به دیدن آن طبیب رفت و در ضمن تعارفات و صحبتهای معمولی ناگهان بهلول از آن طبیب سوال نمود: شغل شما چه میباشد؟
طبیب چون سابقهی بهلول را شنیده و او را میشناخت که دیوانه است، خواست او را مسخره نماید. به او جواب داد: من طبیب هستم و مردهها را زنده مینمایم.
بهلول در جواب گفت: تو زندهها را نکش، مرده زنده کردنت پیشکش.
(۲۷۵) عطیه خلیفه
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید. بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد. هارون علت آن را سوال نمود.
بهلول جواب داد که: من هر چه فکر کردم از خود خلیفه محتاجتر و فقیرتر کسی نیست. این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم. چون میبینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و بهضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم میگیرند و در خزانهی تو میریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم.
(۲۷۶) پسری دیوانه
اسحق بن محمد صباح امیر کوفه بود. زوجهی او دختری زایید. امیر از این جهت بسیار محزون و غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود. چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وی رفت و گفت: ای امیر این ناله و اندوه برای چیست؟
امیر جواب داد: من آرزوی اولادی ذکور را داشتم، متاسفانه زوجهام دختری آورده است.
بهلول گفت: آیا خوش داشتی که بهجای این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم، خداوند پسری دیوانه مثل من به تو عطا میکرد؟
امیر بیاختیار خندهاش گرفت و شکر خدای را بهجای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم برای تبریک و تهنیت به نزد او بیایند.
(۲۷۷) خوردن ماست
آوردهاند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداری از آن در ریشش ریخته بود. بهلول از او سوال نمود: چه خوردهای؟
مستخدم برای تمسخر گفت: کبوتر خوردهام.
بهلول گفت: قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم.
مستخدم پرسید: از کجا میدانستی؟
بهلول گفت: فضلهای بر ریشت نمودار است.
(۲۷۸) جایزه
روزی هارون الرشید امر کرد تا جایزهای به بهلول بدهند و چون آن جایزه را به بهلول دادند، نگرفت و او را رد کرد و گفت: این مال را به اشخاصی بدهید که از آنها گرفتهاید و اگر این مال را به صاحبش برنگردانید، هر آینه روزی خواهد رسید که از خلیفه مطالبه شود، ولی در آن روز دست خلیفه خالی و چارهای جز ندامت و پشیمانی نداشته باشد.
هارون از شنیدن این کلمات بر خود لرزید و به گریه افتاد و گفتار بهلول را تصدیق نمود.
(۲۷۹) قیمت خلیفه
روزی خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت. خلیفه از روی شوخی از بهلول سوال نمود: اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم؟
بهلول جواب داد: پنجاه دینار.
خلیفه غضبناک گفت: دیوانه تنها لنگی که به خود بستهام پنجاه دینار ارزش دارد.
بهلول جواب داد: من هم فقط لنگ را قیمت کردم، والا خلیفه قیمتی ندارد.
(۲۸۰) ادعای دانستن علم نجوم
آوردهاند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم نمود. بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقا آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود. بهلول از او سوال نمود: آیا میتوانی بگویی که در همسایگی تو که نشسته؟
آن مرد گفت: نمیدانم.
بهلول گفت: تو که همسایهات را نمیشناسی، چطور از ستارههای آسمان خبر میدهی؟
آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترک نمود.
(۲۸۱) سکهی طلا
آوردهاند که بهلول سکهی طلایی در دست داشت و با آن بازی میکرد. شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است، جلو آمد و گفت: اگر این سکه را به من بدهی، در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم.
بهلول چون سکههای او را دید، دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند. پس به آن مرد گفت: به یک شرط قبول میکنم، اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عرعر کنی!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدی سکهای که در دست من است از طلا میباشد، من نمیفهمم که سکههای تو از مس است.
آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار کرد.
(۲۸۲) فرار آهو
روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول با آنها بود. در شکارگاه آهویی نمودار شد. خلیفه تیری بهسوی آهو انداخت، ولی به هدف نخورد. بهلول گفت: احسنت!
خلیفه غضبناک شد و گفت: مرا مسخره میکنی؟
بهلول جواب داد: احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.
(۲۸۳) بزرگترین نعمتهای الهی
روزی هارون به بهلول گفت: بزرگترین نعمتهای الهی چیست؟
بهلول جواب داد: بزرگترین نعمتهای الهی عقل است و خواجه عبدالله انصاری نیز در مناجات خود میگوید خداوندا آنکه را عقل دادی، چه ندادی؟ و آنکه عقل ندادی، چه دادی؟ در خبر است که چون خداوند اراده فرمود که نعمتی از بنده زایل کند، اولین چیزی که از او سلب مینماید، عقل اوست و عقل از رزق محسوب شده است. افسوس که حق تعالی این نعمت را از من سلب نموده است.
(۲۸۴) گول زدن داروغه
آوردهاند که داروغهی بغداد در بین جمعی ادعا میکرد که تا بهحال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند. بهلول در میان آن جمع بود و گفت: گول زدن تو کار آسانی است، ولی به زحمتش نمیارزد.
داروغه گفت: چون از عهدهی آن برنمیآیی این حرف را میزنی.
بهلول گفت: حیف که الساعه کار خیلی واجبی دارم، والا همین الساعه تو را گول میزدم.
داروغه گفت: حاضری بری و فوری کارت را انجام بدهی و برگردی؟
بهلول گفت: بلی. پس همینجا منتظر من باش فوری میآیم.
بهلول رفت و دیگر برنگشت. داروغه پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت: این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بیجهت مرا معطل و از کار باز نمود.
(۲۸۵) مسجد فضل بن ربیع
آوردهاند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدی بنا نمود و روزی که سردر مسجد را بنا بود کتیبه کنند، از فضل سوال نمودند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند.
بهلول که در آنجا حاضر بود از فضل پرسید: مسجد را برای که ساختهای؟
فضل جواب داد: برای خدا.
بهلول گفت: اگر برای خدا ساختهای، اسم خود را در کتیبه ذکر نکن!
فضل عصبانی شده و گفت: برای چه اسم خود را در کتیبه ذکر ننمایم؟ مردم باید بفهمند بانی این مسجد کیست.
بهلول گفت: پس در کتیبه ذکر کن بانی این مسجد بهلول است.
فضل گفت: هرگز چنین کاری نمیکنم.
بهلول گفت: اگر این مسجد را برای خودنمایی و شهرت ساختهای، اجر خود را ضایع نمودی.
فضل از جواب بهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و بعد گفت: هر چه بهلول بگوید بنویسید.
آنگاه بهلول امر نمود آیهای از قرآن کریم را نوشته و بر سردر مسجد نصب نمایند.
(۲۸۶) نماز با کفش
گویند روزی بهلول کشف نو پوشیده بود. داخل مسجدی شد تا نماز بگذارد. در آن محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه میکند. فهمید که طمع به کفش او دارد. ناچارا با کفش به نماز ایستاد. آن دزد گفت: با کفش نماز نباشد.
بهلول گفت: اگر نماز نباشد کفش باشد.
(۲۸۷) دعا و روغن کرچک
آوردهاند که اعرابی شترش به مرض جرب مبتلا شده بود. به او توصیه نمودند تا روغن کرچک به او بمالد. اعرابی شتر را سوار شده تا به شهر رود و روغن بخرد. نزدیک شهر به بهلول گفت: شترم به مرض جرب مبتلا شده و گفتهاند روغن کرچک بمالم خوب میشود، ولی من عقیده دارم که تاثیر نفس تو بهتر است. استدعا میکنم دعایی بخوانی تا شترم از این مرض نجات پیدا کند.
بهلول جواب داد: اگر روغن کرچک بخری و با دعای من قاطی کنی ممکن است شتر خوب شود. والا دعای تنها تاثیری نخواهد داشت.
(۲۸۸) قبرستان
روزی بهلول از طرف قبرستان میآمد. از او پرسیدند از کجا میآیی؟
گفت: از پیش این قافله که در این سرزمین نزول نمودهاند.
گفتند: آیا از آنها سوالاتی هم کردی؟
گفت: آری. از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ مینمایید؟ جواب دادند که ما انتظار شما را داریم. هر وقت همگی به ما ملحق شدید حرکت مینماییم.
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین





