داستان کوتاه زندگی دیگران را نابود نکنیم

داستان کوتاه زندگی دیگران را نابود نکنیم
جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار می‌کنی؟ پیش فلانی. ماهانه چند می‌گیری؟ ... تومان. همش همین؟ چطوری زنده‌ای تو؟ صاحب‌کار قدر تو رو نمی‌دونه. خیلی کمه! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی

داستان کوتاه مهمان شدن خلیفه در خیمه‌ی اعرابی
روزی «مهدی بن منصور» خلیفه‌ی عباسی، به شکار رفته و از لشکر دور افتاده بود. همچنان که حیران و سرگردان در صحرا می‌گشت، ناگاه به خیمه‌ی اعرابی بادیه‌نشین رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قضاوت از روی ظاهر

داستان کوتاه قضاوت از روی ظاهر
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاس‌های ظهر متنفر بود، اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد، نفسی تازه کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه روضه‌خوانی به نام آقانور

داستان کوتاه روضه‌خوانی به نام آقانور
اولین روضه‌خوانی که روضه‌ی دوره‌ای را در تهران مرسوم کرد آقانور بود. مردم می‌گفتند نور از آقا می‌بارد! به همین جهت به آقانور شهرت داشت. هیچ‌کس نام واقعی او را نمی‌دانست.
دنباله‌ی نوشته