داستان کوتاه به دیگران بگویید که برایتان ارزشمندند، پیش از آن که دیر شود

داستان کوتاه به دیگران بگویید که برایتان ارزشمندند، پیش از آن که دیر شود
در کالجی که تدریس می‌کردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه‌واردان به آمریکا (دانش‌آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه هر چه که پیدا می‌کند، خرج اتینا می‌کند

داستان کوتاه هر چه که پیدا می‌کند، خرج اتینا می‌کند
در گذشته مطرب‌ها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آن‌که یک دور می‌رقصیدند، در مقابل هر یک از مهمان‌ها می‌نشستند و پس از چندی عشوه‌گری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ای کاش بابای ما هم پراید داشت

داستان کوتاه ای کاش بابای ما هم پراید داشت
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبح‌ها بیدار می‌شد می‌رفت باغش و به نخل‌هایش سری می‌زد. پاداش بازنشستگی‌اش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت

داستان کوتاه پند بازرگان به خاموشی و سکوت
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایده‌ی این مطلع گردانی.
دنباله‌ی نوشته