داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز

داستان کوتاه تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
حکایت شده است که «متوکل» خلیفه‌ی ستم‌کار عباسی به‌جوانی به‌نام «فتح» علاقه‌مند شد، به گونه‌ای که تمام فنون زمان را به او آموخت تا این‌که نوبت به شناگری رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر
آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد

داستان کوتاه راننده تاکسی هم‌درد
هوا به‌شدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرق‌های گردنشو پاک می‌کنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه حسود هرگز نیاسود

داستان کوتاه حسود هرگز نیاسود
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمی‌کرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار می‌کرد. بهترین غذاها را به او می‌داد.
دنباله‌ی نوشته