آوردهاند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
هوا بهشدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرقهای گردنشو پاک میکنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
عصر یک روز زیبا، یک وکیل ثروتمند که سوار لیموزین گرانقیمت خود بود، از شیشهی ماشینش دید که دو مرد در کنار جاده، در حال خوردن علف هستند. در حالی که بسیار متاثر شده بود.
سالها قبل در شهری کار میکردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم. تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند. برای اینکه در روزهای کوتاه...
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمیکرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار میکرد. بهترین غذاها را به او میداد.
در گذشته تعداد سنگهای ترازو بهاندازهای نبود که همهی فروشندگان، بهخصوص فروشندگان دورهگرد، بتوانند از وزنهی استاندارد و مُهر شده استفاده کنند. در نتیجه قلوهسنگهای مدوری...
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریهی گوشخراش و ممتد یک نوزاد شش ماهه شکسته شد. بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته...
وقتی میخواهند فیل را با هواپیما از جایی بهجای دیگر منتقل کنند، مثلا از هند به آمریکا، داخل قفسش چند تا جوجه میگذارند! بله، جوجههای کوچک! چرا؟ چون فیل با آن عظمتش..
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند بهسوی جزیرهی کوچک بیآب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجاتیافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند، با خود گفتند...
در کالجی که تدریس میکردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازهواردان به آمریکا (دانشآموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.