در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریهی گوشخراش و ممتد یک نوزاد شش ماهه شکسته شد. بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته...
وقتی میخواهند فیل را با هواپیما از جایی بهجای دیگر منتقل کنند، مثلا از هند به آمریکا، داخل قفسش چند تا جوجه میگذارند! بله، جوجههای کوچک! چرا؟ چون فیل با آن عظمتش..
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند بهسوی جزیرهی کوچک بیآب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجاتیافته دیدند هیچ نمیتوانند بکنند، با خود گفتند...
در کالجی که تدریس میکردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازهواردان به آمریکا (دانشآموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.
در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
ده یازده سالم که بود تو بازی با بچههای فامیل پام گیر کرد بهپای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبهی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم...
تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبحها بیدار میشد میرفت باغش و به نخلهایش سری میزد. پاداش بازنشستگیاش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهی این مطلع گردانی.