داستان کوتاه دلیل گریه‌ی نوزاد

داستان کوتاه دلیل گریه‌ی نوزاد

مسافر هواپیما سر پدری که بچه‌اش گریه می‌کرد داد زد: «خفه‌اش کن! دیوانه‌ی‌مان کرد.»
اما جوابی شنید که باعث شد کل مسافران گریه کنند...
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریه‌ی گوش‌خراش و ممتد یک نوزاد شش ماهه شکسته شد. بچه آرام نمی‌شد و مدام جیغ می‌زد. پدر جوانش که بسیار آشفته و کلافه به‌نظر می‌رسید، بچه را روی دست گرفته بود و راه می‌برد، تکان می‌داد و سعی می‌کرد آرامش کند، اما فایده‌ای نداشت.
نیم ساعت گذشت. صدای گریه قطع نمی‌شد. یکی از مسافران که مردی عصبی بود، از صندلی بلند شد و با فریاد گفت: «آقا! چه وضعش است؟ چرا ساکتش نمی‌کنی؟ ما پول دادیم که آسایش داشته باشیم! اگر بلد نیستید بچه نگه دارید، غلط می‌کنید سوار هواپیما می‌شوید! آن بچه را خفه کن یا بده مادرش شیرش بدهد!»
بقیه‌ی مسافران هم پچ‌پچ می‌کردند و با نگاه‌های سنگین، پدر جوان را سرزنش می‌کردند. پدر جوان ‌ایستاد. چشمانش کاسه‌ی خون بود و زیرش گود افتاده بود. او با صدایی که از ته چاه در می‌آمد و می‌لرزید، رو به مسافر عصبانی و جمعیت گفت: «ببخشید... واقعا عذر می‌خواهم که اذیت شدید. من همه‌ی تلاشم را می‌کنم، اما او آرام نمی‌شود... تقصیر خودش نیست، او دنبال بوی مادرش می‌گردد و سینه‌اش را می‌خواهد! اما نمی‌توانم او را پیش مادرش ببرم. جنازه‌ی مادرش الان در تابوت، در قسمت بار همین هواپیماست! ما داریم او را می‌بریم تا در خاک وطنش دفن کنیم. من هنوز یاد نگرفته‌ام چطور هم پدر باشم و هم مادر!»
ناگهان سکوت مرگباری هواپیما را بلعید. آن مرد عصبانی، خشکش زد و رنگ از صورتش پرید. بغض راه گلوی همه‌ی مسافران را بست. مهماندار هواپیما که اشکش سرازیر شده بود، جلو آمد و بچه را بغل گرفت. مسافران دیگر نوبت به نوبت می‌آمدند، دست پدر را می‌گرفتند و عذرخواهی می‌کردند. آن گریه دیگر گوش‌خراش نبود؛ صدای روضه‌ی وداع بود که در آسمان خوانده می‌شد.

 

نگاره: Rawpixel.com
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری