در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
ده یازده سالم که بود تو بازی با بچههای فامیل پام گیر کرد بهپای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبهی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم...
تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبحها بیدار میشد میرفت باغش و به نخلهایش سری میزد. پاداش بازنشستگیاش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهی این مطلع گردانی.
مغازهدار محل، هر روز صبح زود ماشین سمندش را در پیادهرو پارک میکند، مردم مجبورند از گوشهی خیابان رد شوند. سوپرمارکتی، نصف بیشتر اجناس مغازهاش را بیرون چیده...
در سال ۱۹۵۹ رونالد مکنر پسر ده سالهی آفریقاییآمریکایی که از هوش و استعداد بسیار بالایی برخوردار بود در کرولاینا زندگی میکرد. رونالد در حوزهای که وارد میشد از جمله...
سلیمان عبدالعزیز الراجحی میلیاردر سعودی تعریف میکند: فقیر بودم. به اندازهای که حتی برای رفتن به سفر تفریحی که در مدرسه برای بچهها تدارک دیده بودند یک ریال سعودی هم نداشتم.
در ولایتی دیوانهای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم میشد. بهخصوص زمانی که دیوانه به حمام میرفت، رفتارهای غیر معقول خود را بیش از پیش از خود نشان میداد.