داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد
آدم اسم و رسم‌داری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله می­کرد. هر زمان می‌خواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف می‌زد.
دنباله‌ی نوشته