داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید

داستان کوتاه وای به حال شما که جوال جوال می‌برید
پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد. روزی از کوه به زیر آمد و به‌طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه گربه‌ی مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از زمین برداشتی

داستان کوتاه گربه‌ی مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از زمین برداشتی
حضرت موسی درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: «ای موسی! دعا کن تا خدای عزوجل مرا کفافی دهد که از بی‌طاقتی به جان آمدم.» موسی دعا کرد و برفت.
دنباله‌ی نوشته