داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان

داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان
می‌گویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک می‌کرد و مزد می‌گرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعه‌ی...
دنباله‌ی نوشته

غزل شماره‌ی ۱۵۱ دیوان حافظ: دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد

غزل شماره‌ی ۱۵۱ دیوان حافظ: دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد
در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۱۵۱ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است. غزل شماره‌ی ۱۵۱ - دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
غالبا اتفاق می‌افتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی به‌جان خویش و عائله‌اش رحم نمی‌کند و جان بر سر تحصیل مال و ثروت می‌دهد.
دنباله‌ی نوشته