داستان کوتاه گره‌گشای

داستان کوتاه گره‌گشای

پیرمردی تهیدست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می‌گذراند. پسر و دخترش بیمار بودند و از هر آدم خودپرستی، طلب کمک می‌کرد. روزها گدایی می‌کرد و شب‌ها بیمارداری.
شبی از ناچاری سوی آسیابی رفت و آسیابان مقداری گندم به او داد. گندم را در دامن لباسش ریخت و گره زد که نریزد و به راه افتاد. پس رو به خدا کرد و گفت: ای گشاینده‌ی گره‌های ناگشوده، گره از کار من برگشا که این گندم را کسی بخرد و با پول آن عدس و عسل برای شوربا تهیه کنم.
ناگان دید گره دامن باز شده و گندم‌ها ریخته است. زبان به اعتراض گشود که خدایا به‌جای گره‌گشایی از کارم، این گره را باز کردی؟!

من تو را کی گفتم، ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای - گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت، دیگر چه بود

پیرمرد سر خم کرد تا گندم‌های به زمین ریخته را جمع کند، ولی دید کیسه‌ی پولی در آن‌جا افتاده است. پس متوجه فضل و رحمت خداوند شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود - من چه دانستم تو را حکمت چه بود

 

شعر این داستان از پروین اعتصامی
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا می‌خواستی، آن یک پزشک - این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل می‌خواست، آن یک شوربا - این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها می‌رفت بر بازار و کوی - نان طلب می‌کرد و می‌بُرد آبروی
دست بر هر خودپرستی می‌گشود - تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود
هر امیری را، روان می‌شد ز پی - تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، به سوی خانه می‌آمد زبون - قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیماردار - روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرَم - کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می‌رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی، نه سری
ناشمرده، برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر - شد روان و گفت که‌ای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره که‌ایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا
می‌خرید این گندم ار یک جای کس - هم عسل زان می‌خریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا می‌ریختم - وان عسل، با آب می‌آمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی‌ست - جان فدای آن‌که درد او یکی‌ست
بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل - این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وآن گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، که‌ای خدای دادگر - چون تو دانایی، نمی‌داند مگر
سال‌ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و دِه - فرق‌ها بود این گره را زان گره
چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای - کاین گره را برگشاید، بنده‌ای
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی، بیختی - هم عسل، هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم، ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای - گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی و آن هم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک - تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود - من چه دانستم تو را حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید، رحمتی است - هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای - هرچه فرمان است، خود فرموده‌ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی‌دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا تو را دانم پناه بی‌کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کآنچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند - تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی - رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

 

برگرفته از دیوان اشعار پروین اعتصامی، بخش مثنویات، تمثیلات و مقطعات، شماره‌ی ۱۲۳ - گره‌گشای
نگاره: Creative43 (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری