در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد...
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست خیر و نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا (که از یاران عیسی بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد.
استادی صاحب اسم اعظم و دارای قدرت الهیه بود. شاگردش اصرار داشت که آن را به او نیز یاد دهد، اما استاد خودداری میکرد و میگفت: تو تحمل دانستن اسم اعظم را نداری.
میگویند که دو برادر بودند، پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته، دیگری برای آنکه از وسوسهی نفس شیطانی به دور ماند، از مردم کناره گرفته و غارنشین گردید.
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازههای بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.
در صحرا میوه کم بود. خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت: هر کس در روز تنها میتواند یک میوه بخورد. این قانون نسلها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد.
جعفر بن یونس، مشهور به «شبلى» ازز عارفان نامى و پرآوازهی قرن سوم و چهارم هجرى بود. وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود.
یک روز یک مرد روستایی کولهباری روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید.
در زمانهای دور پیرمردی زندگی میکرد که به بدشانسی معروف و مشهور شده بود. پیرمرد در فقر و تنگدستی زندگی میکرد و فکر میکرد که شانس از او روی گردانده و به همین خاطر است که او چنین مشکلاتی را دارد.
پسر کوچکی در مزرعهای دوردست زندگی میکرد. هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمیخاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود. همزمان با طلوع خورشید از نردهها بالا میرفت تا کمی استراحت کند.