غزل شماره‌ی ۱۱۴ دیوان حافظ: همای اوج سعادت به دام ما افتد

غزل شماره‌ی ۱۱۴ دیوان حافظ: همای اوج سعادت به دام ما افتد

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۱۱۴ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۱۱۴ - همای اوج سعادت به دام ما افتد

 

۱. همایِ اوجِ سعادت به دامِ ما افتد - اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
معنی: اگر تو بر جایگاه و از کنار ما گذر کنی مرغ سعادت هما به دام ما می‌افتد.

 

۲. حباب‌وار براندازم از نشاط کلاه - اگر ز رویِ تو عکسی به جامِ ما افتد
معنی: اگر تصویر چهره‌ی تو بر جام ما بیفتد مانند ترکیدن حباب آب، از شادی کلاه خود را به بالا پرتاب خواهم کرد.

 

۳. شبی که ماهِ مراد از افق شود طالع - بُوَد که پرتوِ نوری به بامِ ما افتد
معنی: آیا می‌شود آن شبی که ماه مقصود و آرزو از افق سر بر کشیده جهان را روشن می‌کند پرتوی از نور آن هم به بام ما بتابد.

 

۴. به بارگاهِ تو چون باد را نباشد بار - کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد؟
معنی: در حالی که باد، اجازه‌ی ورود به با گاه (سلیمانی) تو را نمی‌یابد، چگونه اجازه‌ی ورود و فرصت عرض سلام به ما دست خواهد داد؟

 

۵. چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم - که قطره‌ای ز زلالش به کامِ ما افتد
معنی: آن‌گاه که در راه بوسه‌ی لبت، جانم فدا شد، چنین تصور می‌کردم که قطره‌ای از آب آن لعل آبدار در کام ما سرازیر شود.

 

۶. خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز - کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد
معنی:صورت خیال زلف تو با من گفت که بیهوده جان خود را دستاویز تقرب مساز که از این‌گونه شکارها بسیار در دام ما می‌افتد.

 

۷. به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی - بُوَد که قرعه‌ی دولت به نامِ ما افتد
معنی: از این درگاه نومیدانه دور مشو، تفالی بزن. شاید که قرعه‌ی بخت و اقبال به نام ما افتد.

 

۸. ز خاکِ کوی تو هر گَه که دَم زند حافظ - نسیمِ گلشن جان در مشامِ ما افتد
معنی: هر زمان که حافظ از خاک کوی تو سخن به میان آورد بوی خوشی از باغ جان به مشام ما می‌رسد.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۱۱۴ دیوان حافظ:
تقاضای خویش را بلند بگو تا شاید کسی حرف‌هایت را بشنود و یا این‌که شکار به‌دام تو بیافتد یعنی این‌که به مقصد برسی. این فال را هم به این امید باز کرده‌ای که دولت و شام نصیبت شود. پس آن روز بسیار نزدیک است و تو به بلندترین جای خوشبختی و مقام دست پیدا می‌کنی.

 

معنی برخی واژگان غزل:
هما: نام مرغی که خوراکش استخوان است و طبق عقیده‌ی قدما بر سر هر کس نشیند آن شخص به سلطنت برسد، مرغ سعادت، مرغی افسانه‌ای که در قدیم برای تعیین سلطان به پرواز درمی‌آورده‌اند و آن مرغ بر سر هر کس می‌نشست به شاهی برگزیده می‌شد، مرغ همایون.
همای سعادت: اضافه‌ی تشبیهی سعادت به هما تشبیه شده.
اوج سعادت: آخرین حد سعادت.
مقام: مکان، محل اقامت، جای ایستادن.
حباب‌وار: مانند حباب روی آب.
بود که: امکان دارد که، باشد که.
ماه مراد: ماه مقصود و آرزو.
بار : اجازه‌ی ورود.
مجال: فرصت.
زلال: آب صاف و گوارا، مجازا آب زلال عقیق لب.
خیال می‌بستم: خیال می‌کردم، تصور می‌کردم، خیال را چنین پرورش می‌دادم.
فال: تفال زدن، استخاره گرفتن.
وسیله: دستاویز، آن‌چه به‌واسطه‌ی آن تقرب به خیر شود، سبب واسطه.
قرعه: سهم و نصیب.
قرعه‌ی دولت: سهم و نصیبی از بخت و اقبال.
دم زند: نفس بکشد، سخن گوید.
گلشن جان: باغ جان.

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری