غزل شماره‌ی ۱۵۳ دیوان حافظ: سحر چون خسرو خاور، علم بر کوهساران زد

غزل شماره‌ی ۱۵۳ دیوان حافظ: سحر چون خسرو خاور، علم بر کوهساران زد

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۱۵۳ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۱۵۳ - سحر چون خسرو خاور، علم بر کوهساران زد

 

۱. سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد - به دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد
معنی: به هنگام سحر، چون خورشید، این پادشاهِ مشرق، بر سر کوهساران پرچم زد، محبوب من با دست لطف و مرحمت خود حلقه بر در خانه‌ی دوستان امیدواران خود کوبید.

 

۲. چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست - برآمد خنده‌ای خوش بر غرورِ کامگاران زد
معنی: وقتی که برای صبح واضح شد که محبت این فلک گردنده تا چه حد ناپایدار است، بالا آمد و بر آن‌ها که از کامروایی خود مغرور بودند از روی استهزاء خنده سر داد.

 

۳. نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاست - گره بگشود از گیسو و بر دل‌های یاران زد
معنی: دیشب هنگامی که محبوب من برای رقصیدن از جای خود بلند شد، گره زلف خود را گشود و آن گره را بر دل‌های یاران زد و آن‌ها را گرفتار خود کرد.

 

۴. من از رنگِ صلاح آن دَم، به خونِ دل بِشُستم دست - که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
معنی: من آن زمان دست خود را در خون دل خود فرو برده و رنگ صلاح و تقوا را از آن زدودم که چشم‌های مست و شادابش مردم فرزانه و عاقل را به‌سوی خود می‌خواند (ترک تقوا بر اثر جاذبه‌ی جمال به بهای خون دل).

 

۵. کدام آهن‌دلش آموخت این آیین عیّاری؟ - کز اول چون برون آمد، رهِ شب‌زنده‌داران زد
معنی: کدام سنگدل بی‌رحمی روش عیاری و تردستی شیروانِ طرار را به او یاد داد که در نخستین حمله، به زاهدان شب زنده‌دار تاخته و دل از آن‌ها برده است.

 

۶. خیالِ شهسواری پخت و شد ناگَه دلِ مسکین - خداوندا! نگه دارش که بر قلبِ سواران زد
معنی: دل من هوای یکه‌سواری را در سر پروراند و از دست رفت. خدایا دل بیچاره من را حفظ فرما که به میان سواران تاخت تا مگر به آن یکه‌سوار برسد.

 

۷. در آب و رنگِ رخسارش، چه جان دادیم و خون خوردیم - چو نقشش دست داد اول، رقم بر جان‌سپاران زد
معنی: در راه آب و رنگ دادن به چهره‌ی او چه بسیار خون دل خورده و جان دادیم، همین که نقش مطلوب را به‌دست آورد، اول خط باطل بر روی فداکاران خود کشید.

 

۸. منش با خرقه‌ی پشمین، کجا اندر کمند آرم؟ - زره‌مویی که مژگانش رهِ خنجرگزاران زد
معنی: من خرقه‌پوشِ پشمینه‌پوش چگونه می‌توانم آن یار زره‌گیسو را در کمند آرم، یاری که در مژه‌هایش راه دلبران خنجرزن را قطع کرده است.

 

۹. نظر بر قرعه‌ی توفیق و یُمنِ دولتِ شاه است - بده کامِ دلِ حافظ که فالِ بختیاران زد
معنی: توجه همگان بر تایید و موافقت و مبارکی دولت شاه قرار گرفته است. آرزوی دل حافظ را برآور که برای تو فال موفقیت زده است.

 

۱۰. شهنشاهِ مظفر فر، شجاعِ مُلک و دین منصور - که جودِ بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
معنی: منصور، شاهنشاهی که فر و شوکت آل مظفر را دارد و در کار سلطنت و دیانت دلیر و نیرومند است، همان‌که بخشش بی‌مضایقه‌اش ابر بهاران را مسخره و تحقیر می‌کند.

 

۱۱. از آن ساعت که جامِ می به دستِ او مُشَرَّف شد - زمانه ساغرِ شادی به یادِ می‌گساران زد
معنی: از آن لحظه که جام می (قدرت) این افتخار را یافت که در دست او قرار گیرد، روزگار به شادی و افتخار می خواران از ساغر شراب باده نوشید.

 

۱۲. ز شمشیرِ سرافشانش، ظفر آن روز بِدْرَخشید - که چون خورشیدِ انجم‌سوز تنها بر هِزاران زد
معنی: آن روزی نشانه‌های فتح و پیروزی از شمشیر سر شکافنده‌اش نمایان شد که مانند خورشید ستاره محو کن یک تنه بر هزاران تن حمله برد.

 

۱۳. دوامِ عمر و مُلکِ او، بخواه از لطف حق ای دل! - که چرخ، این سکه‌ی دولت به دورِ روزگاران زد
معنی:  ای دل بقای عمر و سلطنت او را از لطف حق بخواه، چرا که این فلک گردنده سکه‌ی دولت او را در سرتاسر روزگار زده است.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۱۵۳ دیوان حافظ:
مثل کوه استوار باش. صبح صادق در حال دمیدن است و تو در همین صبح به‌کام دل می‌رسی. این فال برای تو دولت و سعادت و مقام را یک‌جا بشارت می‌دهد. نکند زمانی که به تمام حاجاتت رسیدی، خدا را فراموش کنی و منش و اخلاقت تغییر کند که در این زمان خداوند همه چیز را از تو خواهد گرفت.

 

معنی برخی واژگان غزل:
خسرو خاور: پادشاه مشرق، کنایه از خورشید.
عَلَم: رایت، بیرق، درفش.
عَلَم بر کوهسار زد: کوهساران را فتح کرد.
حال مِهر گردون چیست: لطف و محبت فلک گردنده چه حالی دارد.
عزم : اراده، قصد.
رنگ صلاح: آب و رنگ پرهیزگاری.
به خون دل: با رنج فراوان و خون دل خوردن.
بشستم دست: دست کشیدم، دست برداشتم.
صلا زد: دعوت کرد، فراخواند.
آهن‌دل: سخت‌دل، سنگدل، نامهربان.
آیین عیاری: طراری، شبروی و دزدی، تردستی.
ره شب زنده‌داران زد: دل زاهدان شب زنده‌دار را برد.
خیال شهسواری پخت: خیال پادشاه دلاوری را در سر پرورانید.
چو نقشش دست داد: نقش مطلوب را به‌دست آورد، هنگامی که چهره‌ی او نقش مطلوب را به‌خود گرفت، هنگامی که نقش برنده نصیبش شد و توفیق یافت.
رقم زد: خط بطلان بر آن کشید.
زِرِه‌مو: زِرِه‌گیسو.
خنجرگذار: خنجر گذارنده، خنجر فروکننده، خنجرزن.
نظر: نظرِ همگان، عقیده‌ی عموم.
توفیق: همراهی و تایید و موافقت.
یُمن: برکت، مبارکی.
فال بختیاران: فال مطلوب، فال آنان‌که بخت با آن‌ها همراه و مساعد است.
مظفر فر: با فر و شکوه آل مظفری.
جود بی‌دریغش: بخشش بی‌مضایقه‌اش.
خنده بر ابر بهاران زد: ابر بهاری را مسخره و تحقیر می‌کند.
مُشَرف شد: سرافراز شد، افتخار یافت.
ساغر شادی: ساغر باده‌ی شادی.
سرافشان: سرافشاننده، ریزندهِ بر سر خاک.
خورشید انجم‌سوز: خورشیدی که با طلوع خود ستارگان را محو و ناپیدا می‌کند.
تنها بر هزاران زد: یک تنه بر هزاران نفر تاخت.
سکه‌ی دولت به دور روزگاران زد: نقش دولت او بر سراسر روزگار ثبت شده است.

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری