
«لقمان» نام مردی حکیم بود که اصلش حبشی بوده و در روزگار داود پیامبر زندگی میکرد. او در سرزمین سودان که در آن زمان جزو امپراتوری حبشه بود زاده شد. لُقمان از شخصیتهای بزرگ قرآنی است که قبل از اسلام میزیسته و خداوند در قرآن کریم به نیکی از وی یاد نموده است. وی به حکمت و فرزانگی، پند و اندرز و داستانهای اخلاقی پرآوازه است و سورهی لقمان در قرآن بهنام اوست. شرک نورزیدن به خدا، فروتنی در برابر مردم، سنگینی در راه رفتن، میانهروی در زندگی، ویژگیهای همنشین خوب و ادب آموختن از بیادبان از حکمتهای شناخته شدهی لقمان است. داستانهای فراوانی از لقمان در شعر و ادب فارسی نیز بازگو شده است.
(۱) چند ساعت
روزی لقمان در کنار چشمهای نشسته بود. مردی که از آنجا میگذشت از لقمان پرسید: چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟
لقمان گفت: راه برو.
آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است. دوباره سوال کرد: مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟
لقمان گفت: راه برو.
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفته بود، لقمان به بانگ بلند گفت: ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.
مرد گفت: چرا اول نگفتی؟
لقمان گفت: چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمیدانستم تند میروی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.
(۲) سه پند
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند میدهم که کامروا شوی:
- اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
- دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
- و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانههای جهان زندگی کنی!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانوادهی بسیار فقیر هستیم. چطور من میتوانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری، هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را میدهد.
- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی، در هر جا که خوابیدهای احساس میکنی بهترین خوابگاه جهان است.
- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای میگیری و آن وقت بهترین خانههای جهان مال توست.
(۳) خوشههای گندم
لقمان حکیم گوید: روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشههایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشههای دیگری که از روی تواضع سر بهزیر آورده بودند، نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، شگفتزده شدم. خوشههای سر برافراشته را تهی از دانه و خوشههای سر بهزیر را پر از دانههای گندم یافتم. با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفتهاند، اما در حقیقت خالیاند!
(۴) بدترین و بهترین عضو
لقمان حکیم سیاهچرده بود. کسی او را به بندگی گرفت و مدتی خدمت میفرمود و از روی آثار علم و حکمت مشاهده مینمود. روزی خواجه بهرسم امتحان وی را گفت: « گوسفندی بکش و بهترین اعضای او را به نزد من آر.»
لقمان گوسفند را بکشت و دل و زباناش پیش خواجه آورد.
روزی دیگر گفت: «گوسفندی بکش و بدترین اعضایش بیاور.»
لقمان گوسفندی دیگر بکشت و هم دل و زباناش آورد.
خواجه گفت: «این چگونه است؟»
گفت: «هیچ چیز به از دل و زبان نیست، اگر پاک باشد، و هیچ چیز بدتر از آن نیست، اگر ناپاک باشد.»
(۵) هر چه بکاریم همان را میدرویم
ارباب لقمان به او دستور داد که در زمینش، برای او کنجد بکارد. ولی او جو کاشت. وقت درو، ارباب گفت: چرا جو کاشتی؟!
لقمان گفت: از خدا امید داشتم که برای تو، کنجد برویاند.
اربابش گفت: مگر این ممکن است؟!
لقمان گفت: تو را میبینم که خدای تعالی را نافرمانی میکنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.
آنگاه اربابش گریست و او را آزاد ساخت.
(۶) هیچ مگو
لقمان حکیم، پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزهدار و هر چه بر زبان راندی بنویس. شبانگاه، همهی آنچه را که نوشتی بر من بخوان؛ آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت و تا نوشته را برخواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.
روز چهارم، هیچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشتهها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفتهاند، چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری.
(۷) حکمت لقمان
مردى در برابر لقمان ایستاد و به وى گفت: تو لقمانى، تو بردهی بنى نحاسى؟
لقمان جواب داد: آرى.
او گفت: پس تو همان چوپان سیاهى؟
لقمان گفت: سیاهىام كه واضح است، چه چیزى باعث شگفتى تو دربارهی من شده است؟
آن مرد گفت: ازدحام مردم در خانهی تو و جمع شدنشان بر در خانهی تو و قبول كردن گفتههاى تو.
لقمان گفت: برادرزاده، اگر كارهایى كه به تو مىگویم انجام بدهى، تو هم همین گونه مىشوى.
گفت: چه كارى؟
لقمان گفت: فرو بستن چشمم، نگهدارى زبانم، پاكى خوراكم، پاکدامنىام، وفا كردنم به وعده و پایبندىام به پیمان، مهمان نوازىام، پاسداشت همسایهام و رها كردن كارهاى نامربوط. این، آن چیزى است كه مرا چنین كرد كه تو مىبینى.
(۸) میوه تلخ
لقمان حکیم خواجهاى داشت نیکبخت و نجیب، و لقمان در هر صبح و شام و حضر و سفر در خدمت او بود. روزى با خواجهی خود نشسته بود که باغبان ظرفى پر از میوه بر سر سفرهی خواجهی مهربان چند عدد میوه به لقمان تعارف کرد و لقمان با منت و نشاط آنها را گرفت و مشغول خوردن شد. هر یک را که میل مىکرد آثار خشنودى و نشاط بیشترى در چهرهی خود نشان مىداد به حدى که خواجه را به هوس انداخت تا چند عدد از آن میوه تناول کند.
پس دست برد و یکى را برداشت، ولى بهمحض اینکه در دهان گذاشت از تلخى آن چهره وى درهم شد. آن را گذاشت و یکى دیگر برداشت، اما این هم تلختر از اولى بود. چند تا از آنها را به همین گونه امتحان کرد، یکى را از دیگرى تلختر دید! در شگفت آمد و گفت: لقمان! تو چگونه این میوهها را مانند قند و عسل خوردى و خم به ابرو نیاوردى؟!
لقمان گفت: من سالهاست که از میوههای شیرین باغ میخورم، با یک بار میوهی تلخ خوردن روى درهم کشم و خاطر شما را بیازارم؟!
(۹) آموختن ادب
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بیادبان! هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
(۱۰) داروی محبت
لقمان حکیم گفت: من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ دارویی بهتر از محبت نیست!
کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟
لقمان حکیم لبخندی زد و گفت: مقدار دارو را افزایش بده.
نگاره: Shakir Maris Abdullah (amazon.com)
گردآوری: فرتورچین





