
حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی میرفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود. از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت. حلاج در حالی که میترسید، دست و پای خود را گم نکرد و درصدد چاره برآمد. خواست با کمان به او حمله کند. دید کمان، طاقت حملهی گرگ را ندارد و میشکند. به سرعت روی زمین نشست و با چک حلاجی بنای زدن بر زه کمان گذاشت!
گرگ از صدای زه کمان ترسید و فرار کرد. حلاج هم به سرعت به راه افتاد. هنوز بیش از چند قدم نرفته بود که باز دید گرگ بهسمت او میآید. حلاج مانند قبل، کوبیدن چک بر کمان را شروع کرد و گرگ را فراری داد و به راه خود ادامه داد. باز دید گرگ دست بردار نیست. حلاج دوباره صدای زه را درآورد تا سرانجام گرگ خسته شد و به سراغ شکار دیگری رفت. حلاج هم چون دید شب نزدیک است و هوا سرد و برفی است، به خانهی خود بازگشت. وقتی همسرش پرسید: «امروز چه کردی؟»
گفت: «حلاج گرگ بودم!»
این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی کاری بدون دستمزد یا دادوستدی بدون سود انجام دهد. «حلاج» بهمعنی پنبهزن است. همچنین «چک» افزار چوبی تخماقمانندی است که حلاجان برای زدن و حلاجی کردن پنبه، آن را بر زه کمان که ساییده بر تودهی پنبه است مینوازند، تا کمان افزون بر آهنگ بنگ بنگ خود، پنبه را از مواد گوناگون و دورریز جدا و پاکسازی کند.
نگاره: Magnific (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





