داستان کوتاه گشتم صد و سی دره، ندیدم آدم دو سره

داستان کوتاه گشتم صد و سی دره، ندیدم آدم دو سره

روزی دو مرد روستایی آماده شدند تا به روستای دیگری سفر کنند. آن‌ها نباید دیر راه می‌افتادند، چون باید قبل از تاریکی هوا از دره‌ی غول بیابانی می‌گذشتند. توی راه یکی از آن‌ها پا درد گرفت و به همین دلیل مدتی استراحت کردند. کم‌کم هوا داشت تاریک می‌شد، اما آن‌ها هنوز به دره نرسیده بودند. در ضمن شنیده بودند که غول بیابانی هر وقت آدمی را شکار می‌کند با زبان زبرش کف پای او را لیس می‌زند و زخم می‌کند، طوری که او نتواند فرار کند و بعد سر وقت با بچه‌هایش او را می‌خورند.
یکی از آن‌ها گفت: بیا کاری کنیم. من کف پاهایم را در شلوار تو می‌کنم و تو کف پاهایت را توی پاچه‌ی شلوار من بکن تا پاهای‌مان بیرون نماند تا غول آن‌ها را لیس بزند و زخم شود تا این‌که بتوانیم امشب این‌جا بخوابیم.
این کار را کردند و هر دو خوابیدند. غول سر وقت‌شان آمد. هر چه گشت پایی پیدا نکرد. فقط دو سر دید. با خودش گفت نکند این‌ها غول جدیدی هستند و از من قوی‌تر، بهتر است فرار کنم.
بچه غول‌ها که منتظر غذا بودند پرسیدند: چرا وحشت کرده‌ای؟
غول گفت: تا حالا صد و سی دره را زیر پا گذاشتم، اما آدم دو سر ندیدم.
به همین دلیل وقتی کسی با حیله و نیرنگ روبه‌رو می‌شود این جمله را می‌گوید: گشتم صد و سی دره، ندیدم آدم دو سره.

 

نگاره: Diego Schtutman (alamy.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری