
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچارهای بود که به هر کار دست میزد، بد میآورد و موفق نمیشد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبختتر میشد و کاری از دستش ساخته نبود. یک روز دوست قدیمیاش به سراغش آمد. سلام کرد و گفت: چی شده؟ چرا به این حال روز افتادی؟
مرد گفت: دست روی دلم نگذار، بد بیاری روی بد بیاری، اصلا شانس ندارم، نمیدانم چه کنم؟
دوستش خیلی ناراحت شد، فکری کرد و گفت: چهطور است مدتی ریاضتکشی کنی و سختی بکشی. شاید جنها به کمکت بیایند و گشایشی در کارت شود.
مرد فقیر گفت: منظورت چیست؟
دوستش گفت: یکی دو هفته باید گوشهگیری کنی و با هیچکس حرف نزنی و فقط روزی یک مغز بادام و یک لیوان آب بخوری و زجر بکشی تا یکی از جنها به سراغت بیاید و مشکل تو را حل کند.
مرد فقیر حرف دوست خود را گوش کرد و دو سه هفتهای ریاضت کشید. او روز به روز لاغرتر و افسردهتر شد. با خود گفت: نه خیر، مثل اینکه جنها هم با آدم بدشانسی مثل من کاری ندارند. بهتر است به ریاضت کشیدن خودم پایان دهم. بلند شد تا کفشش را بپوشد. چه کفش پارهای! با خودش گفت: کاش پول داشتم و یک کفش نو میخریدم. یا میرفتم سراغ پینهدوز تا کفشم را تعمیر کند.
ناگهان موجود عجیبی به خانهاش پرید. مرد گفت: تو چی هستی؟
گفت: من جنم و حالا در خدمت تو هستم.
مرد فقیر با خوشحالی گفت: خوب جناب جن بهتر است به قصر پادشاه بروی و دو سه کیسه طلا و جواهرات برایم بیاوری.
اما جن ایستاده بود و حرکت نمیکرد. مرد فقیر عصبانی شد و گفت: چرا دستورم را اجرا نمیکنی؟
جن گفت: راستش من پینهدوز جنها هستم و فقط میتوانم کفش شما را تعمیر کنم.
مرد با ناراحتی گفت: این هم از شانس بد ماست. ریاضتکش بداقبال پینهدوز جنها گیرش میآید.
نگاره: Vincent van Gogh (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین





