داستان کوتاه بز به پای خود، میش به پای خود

داستان کوتاه بز به پای خود، میش به پای خود

بهلول مرد فهمیده و دانشمندی‌ بود، اما چون نمی‌خواست گرفتار ظلم هارون الرشید شود، خودش‌را به دیوانگی زده بود و حرف‌هایی می‌زد که اگر عاقل بود، هارون دستور کشتنش را می‌داد، اما هارون او را تحمل می‌کرد. بهلول مثل دیوانه‌ها زیاد می‌خندید و فریاد می‌زد. اما مدتی بود که او حتی لبخندی به لبش پیدا نمی‌شد و کارهای خنده‌دار نمی‌کرد.
هارون فکری کرد. برای او یک مامور گذاشت تا بفهمد که چرا بهلول دیگر نمی‌خندد. او همیشه همراه بهلول می‌رفت تا علت را متوجه شود. تا این‌که یک روز صبح مامور هارون خنده‌ی بهلول را دید. آن روز بهلول مثل همیشه در شهر قدم می‌زد که گذرش به بازار افتاد. در بازار ناگهان جلوی یک دکان قصابی ایستاد و به لاشه‌ی بز و میش و گوسفند خیره شد. ناگهان صدای خنده‌اش بلند شد. مامور هارون با عجله خودش را به دربار رساند و گفت: «قربان مژده بدهید، بهلول خندید.»
هارون گفت: «نفهمیدی به چه خندید؟»
مامور گفت: «نه نفهمیدم.»
هارون دستور داد بهلول را حاضر کنند. رو به او کرد و گفت: «مثل این‌که حالت بهتر شده، چه شد که دوباره خندان شدی؟»
بهلول گفت: «قبلا می‌ترسیدم و به همین دلیل غمگین و اخمو بودم. اما حالا دیگر نمی‌ترسم.»
هارون پرسید: «از چه می‌ترسیدی؟»
بهلول گفت: «تو کارهای زشت و گناهان بسیاری می‌کنی، می‌ترسیدم خدا به‌خاطر گناهان تو عذابی بفرستد و خشک و تر در آتش گناه تو بسوزد. اما امروز جلوی دکان قصابی دیدم که بز را به پای خودش آویزان کرده‌اند و میش را هم به پای خودش. فهمیدم که خدا عادل است و کسی را در گور دیگری نمی‌گذارد.»

 

ضرب المثل «بز به پای خود، میش به پای خود» یا «بز را به پای خودش می‌آویزند و میش را هم به پای خودش» را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند بگویند هر کس مسئول رفتار و کردار خویش است و هیچ‌کس را برای گناهان دیگری کیفر یا بازخواست نمی‌کنند.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری