داستان کوتاه اشتهایم آمد پس

داستان کوتاه اشتهایم آمد پس

روزی نزدیک‌های ظهر شخصی که وارد آبادی دوستش شده بود به او برخورد. آن شخص اهل محل پس از احوالپرسی، رفیق تازه‌واردش را برای ناهار به منزلش دعوت کرد و آن مرد هم قبول کرد. هر دو سر ظهر وارد منزل شدند. زن به شوهرش گفت: «غذا به اندازه‌ی کافی نداریم.»
شوهر فکری کرد و گفت: «هر چه غذا داریم در مجمعه‌ای خالی کن تا ببرم سر سفره.»
زنش گفت: «آن وقت بچه‌ها بی‌غذا می‌مانند.»
مرد گفت: «من فکری کردم، غذا را که بردم چند لقمه‌ای که خوردیم، من خودم را کنار می‌کشم میهمان هم مجبور است دست بکشد. آن وقت بقیه‌ی غذا را می‌آورم برای تو و بچه‌ها.»
زن تمام غذا را در سینی خالی کرد و مرد هم آن را سر سفره برد و دو تایی مشغول خوردن شدند. میزبان چند لقمه‌ای که خورد دست از غذا کشید و گفت: «من خوشدم بس.»
میهمان زرنگ که از رندی میزبان سر درآورده بود گفت: «من خو می‌خورم تا شوهس» و هم‌چنان به خوردن ادامه داد.
میزبان که دید میهمان بی‌توجه، مشغول خوردن است و غذا هم دارد تمام می‌شود پیش خودش فکر کرد: حالا که بچه‌هام بی‌غذا می‌مانند، چرا خودم گرسنه بمانم و گفت: «من هم اشتهام اومد پس.» و دوباره پای سفره رفت و با میهمان بقیه‌ی غذا را خوردند.

 

هرگاه کسی بنا به مصلحت، از چیزی روی بگرداند یا از کاری دست بکشد، ولی سپس سود خود را در آن ببیند و پشیمان شود و دوباره به آن چیز روی بیاورد یا به آن کار بپردازد این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود.

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری