غزل شماره‌ی ۳۲۷ دیوان حافظ: مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم

غزل شماره‌ی ۳۲۷ دیوان حافظ: مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۳۲۷ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۳۲۷ - مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم

 

۱. مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم - هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم
معنی: من با معشوقم پیمانی دارم که تا زنده‌ام دوستداران کوی او را چون جان خود گرامی دارم.

 

۲. صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم - فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم
معنی: (و) صفا و آرامش خاطر خود را در آن زیبای همانند اهل چِگِل که رخسارش چون شمعی نورانی است یافته و روشنی چشم و دل خود را از آن ماهروی همانند اهل خُتَن داشته باشم.

 

۳. به کام و آرزویِ دل، چو دارم خلوتی حاصل - چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ انجمن دارم؟
معنی: اکنون که خلوتی مطابق میل دل و مراد خاطر دارم، واهمه‌ای از بدگویی مردمان بدنفس در مجامع ندارم.

 

۴. مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قَدَّش - فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم
معنی: محبوب سرو قامتی در خانه دارم که در پناه قامت او از سایه‌ی سرو باغ و شمشاد چمن فارغ و بی‌نیازم.

 

۵. گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند - بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم
معنی: اگر صد لشکر از خوبرویان برای ربودن دلم کمین کرده و مترصد باشند، سپاس و منت خدای را که زیبارویی لشکرشکن در اختیار دارم.

 

۶. سِزَد کز خاتمِ لَعلَش زَنَم لافِ سلیمانی - چو اسمِ اعظمم باشد، چه باک از اهرِمَن دارم؟
معنی: جای آن دارد که با داشتن انگشتری لعل لبانش لاف سلیمانی بزنم. چون اسم اعظم در اختیار دارم، دیگر مرا از دیو باکی نیست.

 

۷. الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه - که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان‌شِکن دارم
معنی: ای پیر خردمند، مرا از رفتن به میخانه سرزنش مکن که مرا دلی است که بعد از هر توبه از پیمانه‌کشی، پیمانه‌شکنی می‌کند.

 

۸. خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه - که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم
معنی: ای رقیب برای خاطر خدا، امشب لحظه‌ای به خواب رو که من با لب‌های خاموش او در پنهانی صدها سخن و کار دارم (بوسه و تماشا).

 

۹. چو در گل‌زارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله - نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم
معنی: سپاس خدای را اکنون که در گلزار عنایت و توجهات او به خرامیدن مشغولم، دیگر رغبتی به تماشای لاله و نسرین و نیازی به نسترن ندارم.

 

۱۰. به رندی شهره شد حافظ میانِ همدمان، لیکن - چه غم دارم که در عالم قَوامُ‌الدّین حَسَن دارم
معنی: حافظ میان هم‌قطاران خود به رندی و لاابالی‌گری شهرت یافته، اما من تا در دنیا خواجه قوام الدین حسن را دارم از این موضوع باکی ندارم.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۳۲۷ دیوان حافظ:
می‌خواهند شما را از تصمیمی که گرفته‌اید منصرف کنند، ولی شما کار خودتان را بکنید و موانعی را که پیش پای‌تان می‌گذارند بردارید. این را هم بدانید که اگر در این راه متوسل به دروغ و ریا شوید به هدف نمی‌رسید. کسی شما را نصیحت می‌کند و راه و چاه را نشان‌تان می‌دهد. به حرفش گوش دهید تا زودتر موفق شوید.

 

معنی برخی واژگان غزل:
جانان: معشوق، یار جانی.
هوادارن: مهرورزان، دوستداران.
صفای خلوت خاطر: آرامش خلوت درونی، خلوص ضمیر.
چِگِل: نام قبیله‌ای از ترکان خُلَخ در ترکستان شرقی و جنوب قرقیزستان و همچنین نام شهری در این ناحیه که افراد آن قبیله و شهر همگی به زیبایی مشهور و در قدیم از این ناحیه بردگان زیباروی به سایر بلاد می‌برده و بدین سبب مردمان این قبیله و شهر چِگِل به زیبایی زبانزد خاص و عام شده و در ادبیات فارسی به‌عنوان مظهر زیبایی به‌شمار می‌رفته‌اند.
خُتَن: شهری در ترکستان شرقی چین و نزدیک کاشغر در تاتارستان که مُشک و آهوان مشک‌دار آن مشهور و زیبارویانش نیز در ادب فارسی ضرب المثل‌اند.
ماه خُتن: ماهروی اهل ختن، کنایه از محبوب زیباروی.
خُبث: بدنفسی، پستی و پلیدی.
مرا در خانه سروی هست: من در خانه سرو قدی دارم.
فراغت: بی‌نیازی.
فراغ دارم: فارغم، بی‌نیازم.
کمین سازند: کمین کنند، در سنگر و مخفیگاه به قصد هجوم پنهان شوند.
خاتم لعل: انگشتری لعل، کنایه از لب‌های لعل‌مانند که به انگشتری لعل تشبیه شده، لبان لعل‌فام.
اسم اعظم: بزرگترین نام خداوند که در تعیین آن اختلاف است.
اهرمن: اهریمن؛ دیو.
پیر فرزانه: پیر خردمند؛ کنایه از حکیم و دانشمند.
خدا را: تو را به خدا، محض خاطر خدا.
لعل خاموش: کنایه از لب خاموش و ساکت، لب و دهانی که سخن نمی‌گوید.
اقبال: رو کردن، توجه و روی آوردن و عنایت از طرف محبوب.
بَرگ: رغبت، نیاز، آرزو.
برگ نسترن: میل و آرزوی به گل نسترن.
قوام الدین حسن: وزیر شاه ابواسحاق اینجو از اکابر و محترمین فارس و معروف به تمغاچی که عهده‌دار جمع‌آوری مالیات از فارس بوده و به نیکنامی مشهور و مورد احترام حافظ است (متوفی در سال ۷۵۴ هـ.ق).

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری