ضرب المثل‌های فارسی: حرف ق

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ق

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های  فارسی با «حرف ق» را می‌خوانید.

 

قابل نداشتن. (یا قابلی نداشتن.) (معنی: کم‌ارزشی چیز داده شده، در برابر ارزشمندی کسی دیگر. شایسته و درخور کسی نبودن. این اصطلاح تعارفی احترام‌آمیز است در پاسخ سپاسگزاری کسی از دریافت چیزی.)
قاپ قمارخونه است.
قاپ کسی را دزدیدن. (معنی: با فریب و نیرنگ اعتماد کسی را به‌دست آوردن.)
قات زدن. (معنی: قاتی کردن. دیوانه شدن. گیج و دستپاچه شدن. قات یا خات، گیاهی گل‌دار بومی بخش گرمسیری شرق قاره‌ی آفریقا و شبه‌جزیره‌ی عربستان است. قات زدن به مکیدن کم‌کم شیره‌ی برگ گیاه قات که نوعی مخدر است گفته می‌شود. معتادان این گیاه را در دهان گذاشته و شیره‌ی آن را می‌مکند و با این کار، گونه‌ای سرخوشی به آنان دست می‌دهد.)
قاتل با پای خود پای طناب دار می‌رود.
قاچ زین را بگیر، اسب سواری پیشکشت.
(معنی: کار کوچک را انجام بده، کار بزرگ از تو نخواستیم.)

قاشق ندارد که آش بخورد.
قاشق نداری آش بخوری نونت و کج کن بیل کن.
قاشق ساختن کاری ندارد، یک مشت می‌زنی گود می‌شود، دمش را می‌کشی دراز می‌شود. (یا قاشق‌سازی کاری نداره، مشت می‌زنی توش گود می‌شه، دمش را می‌کشی دراز می‌شه.)
(معنی: کسانی که به راه و روش کارها و یا سرپرستی و سروسامان دادن به کارها آگاهی و آشنایی ندارند، انجام کارها و رسیدگی به آن‌ها را ساده و آسان می‌شمارند. این مثل به طنز و ریشخند به آنان گفته می‌شود.)

قاطی مرغ‌ها شدن. (یا قاتی مرغ‌ها شدن.) (معنی: پسر جوانی که داماد شده یا مجردی که متاهل شده باشد. زمانی که پسر مجردی ازدواج می‌کند، دیگران به شوخی این ضرب المثل را برایش به‌کار می‌برند.)
قاضی که به رشوت بخورد پنج خیار - ثابت کند از بهر تو دَه خربزه زار. (سعدی) (معنی: با دادن رشوه می‌توان حقی را از کسی گرفت و به کسی داد که حق آن نیست. اگر به قاضی پنج خیار رشوه دهی، برایت ده زمین جالیز را ثابت خواهد کرد.)
قافیه را باختن. (معنی: جا زدن. تا پایان همراه نشدن. خود را لو دادن. امید خود را از دست دادن. شناخته شده‌ترین سخنی که از تنگ شدن قافیه هست این است که: چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید. گاهی شاعران برای آن‌که حرف پایانی دو مصرع را جور کنند، ناچارند که حرف بی‌ربط و پرت بزنند. ولی قافیه تنگ شدن یا کوشش برای این‌که قافیه‌ی شعر را جور کردن، اعتراض بسیاری از شاعران بزرگ همچون مولوی را در پی داشته است. مولوی در جایی می‌گوید: گو قافیه و مغلطه را  باد  ببر -  این مفتعلن مفتعلن کشت مرا.)
قافیه که آمد باید گفت. (معنی: از گفتن شوخی‌های برآمده از حاضرجوابی گریزی نیست و نباید از آن آزرده گردید.)
قال کار را کندن. (معنی: کار را به پایان رساندن.)
قال گذاشتن. (معنی: چشم به راه گذاشتن. کسی را تنها گذاشتن و به‌دنبال کار خود رفتن.)
قالب کردن. (معنی:  انداختن. چپاندن. فریب دادن کسی در دادوستد. کالایی را به‌جای کالایی دیگر دادن. به گران‌تر از بهای خود فروختن.)
قالی را تا بزنی گرد درمی‌آید، رعیت را تا بزنی پول. (معنی: در گذشته‌های دور فرمانروایان با آزار مردم نیازهای پولی خود را فراهم می‌کردند و از آنان خراج می‌گرفتند. امروز این دستگاه زور برچیده شده است، با این همه مالیات، عوارض و چیزهایی مانند این‌ها، مردم را همچنان آزار می‌دهد.)
قباله و بنچاق کسی دست دیگری بودن. (معنی: همه‌ی رازهای کسی را دانستن.)
قبض روح. (یا قبض روح شدن.) (معنی: جان گرفتن. جدا شدن روح از بدن.)
قپی آمدن. (معنی: لاف زدن. گزاف گفتن. به رخ کشیدن. خودستایی کردن. در گذشته زمانی که کسی کارهایی انجام می‌داد که به او نمی‌آمد، این اصطلاح را برایش به‌کار می‌بردند.)
قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. (معنی: ارزش و بهای هر کاری را آدم‌های آگاه و کارشناس در همان کار می‌دانند. پس درباره‌ی ارزش و بهای چیزی که از آن هیچ آگاهی نداریم سخن نگوییم. (داستان کوتاه قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری))
قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید. (معنی: نعمت‌ها، خوشی‌ها و روزهای خوشبختی و تندرستی، همیشگی و پایدار نیستند و آدمی زمانی ارزش راستین آن‌ها را می‌داند که آن‌ها را از دست بدهد و دچار سختی و گرفتاری شود. (داستان کوتاه قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید))
قدر میراث بدان ای فرزند - بعد سی سال خری می‌میرد. (یا بعد صد سال خری می‌میرد - نه که هر شب پدری می‌میرد.) (معنی: این ضرب المثل را به شوخی پدران دارا و سرمایه‌دار به فرزندان می‌گویند تا قدر ارث را بدانند.)
قدر نان را گرسنه می‌داند. (معنی: ارزش هر چیزیر را کسی به‌خوبی می‌داند که سخت بدان نیازمند است و از کمبود آن رنج بسیار می‌برد.)

قر زدن. (یا کسی را قر زدن.) (معنی: کسی (بیشتر زنی) را فریفتن یا از دست دیگری درآوردن.)
قرآن کنند حرز و امام مبین کشند. (مصرع نخست: یاسین کنند ورد و به طاها کشند تیغ.)
قربان آدم چیز فهم.
قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم. (یا تا پول داری رفیقتم، قربون بند کیفتم.)
(معنی: این ضرب المثل برای کنایه زدن به کسانی به‌کار گرفته می‌شود که دوستی‌شان با دیگران ریشه‌دار نیست و تنها برای پول و دارایی با دیگران رفتار دوستانه دارند. این دوستان دروغین، چنانچه دوست‌شان بی‌پول شود و دیگر سودی برای آنان نداشته باشد، به آسانی او را کنار می‌گذارند و چه بسا اگر درخواست پولی هم بکند، او را یاری نکرده و زیر دوستی گذشته‌ی‌شان می‌زنند. (داستان کوتاه قربون بند کیفتم، تا پول داری رفیقتم))

قربون چشم‌های بادومیت، ننه من بادوم می‌خوام.
قربون چماق دود کشت کاه، بده جوش پیشکشت.
قرص خورشید در سیاهی شد - یونس اندر دهان ماهی شد. (سعدی)
قرض خانه را خدا می‌دهد.
(معنی: برای ساختن خانه اگر وام گرفته شود، زمینه‌ی بازپرداخت آن به هر روی فراهم می‌شود.)
قرض دو خانه آبادان دارد. (معنی: وامی که به‌گونه‌ی قرض الحسنه بده و بستان می‌شود، هم به‌سود وام‌گیرنده است که کارگشای اوست و هم به‌سود وام‌دهنده که چون پولش را نگه نمی‌دارد، از هزینه‌ی بیهوده خودداری کرده است.)
قرض شوهر مردان است. (معنی: کسی که وام می‌گیرد زیر بار منت وام‌دهنده می‌رود. این مثل را برای بد دانستن وام گرفتن به‌کار می‌برند.)
قرض عروسی را خدا می‌دهد. (معنی: اگر برای راه‌اندازی عروسی پسر و دختر جوان وامی گرفته شود، زمینه‌ی بازپرداخت آن به هر روی فراهم می‌شود.)

قرض که رسید به صد تومان، هر شب بخور قیمه‌پلو. (معنی: اگر گرفتاری‌های شما، یا هزینه‌های شما و یا وام‌های شما افزون شد، در برابر آن‌ها شکیبا باشید و با خونسردی و خوشرویی با پیشامدها کنار آیید تا کم‌کم سختی‌ها از میان برداشته شود. این مثل کاربردی نیست و تا آن‌جا که می‌شود نباید قرض کرد و با پول قرضی هم نباید قیمه‌پلو خورد تا گرفتاری به‌بار نیاید.)
قرض که نداری، برو به پشت بخواب. (معنی: کسی که از قرض ندارد، می‌تواند آسوده‌دل و دل‌آرام زندگی کند. بدهکار بودن زمینه‌ساز از میان رفتن آسایش است.)
قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند. (مصرع نخست: آسمان بار امانت نتوانست کشید.) (حافظ) (معنی: این مثل را کسی به‌کار می‌برد که بر جایگاه یا مقامی که دلخواه او نیست گمارده شده است و او ناچار به پذیرفتن آن است.)
قزمیت. (یا قزبیت.) (معنی: عقب مانده.)
قسر در رفتن. (معنی: از زیر کار در رفتن. ناحق فرار کردن. از کیفر فرار کردن و تاوان ندادن. قِسِر به جانور ماده به‌ویژه گوسفند ماده‌ای گفته می‌شود که یک‌سال مفت خورده و خوابیده، ولی زادآوری نکرده و باردار و آبستن نشده باشد.)
قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را؟ (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که حقیقتی آشکار را نپذیرد و برای بیگناه نشادن دادن خود سوگند بخورد. (داستان کوتاه قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را))
قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را؟ (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی دروغ بگوید، ولی نشانه‌هایی او را لو داده و دروغش را آشکار کند. (داستان کوتاه قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را))
قسم نخور که باور کردم. (معنی: این ضرب المثل به شوخی گفته می‌شود، بدین معنی که: می‌دانم که دروغ می‌گویی.)

قسمت‌کن یا مغبون است یا ملعون. (معنی: قسمت‌کن کسی‌ست که پول یا کالایی را میان دیگران قسمت می‌کند و خود نیز در آن سهیم است. اگر او آدم با شرمی باشد و سهمی کمتر از آن‌چه حق اوست برای خود بردارد، مغبون و زیان‌دیده است و اگر وارون این را انجام دهد و به دیگران ستم کند، ملعون و سزاوار نفرین است.)
قشقرق به پا کردن. (معنی: جاروجنجال و هیاهو به‌پا کردن. دادوفریاد و آشوب به‌راه انداختن.)
قصاص در این دنیاست.
قصاص قبل از جنایت.
(معنی: محکوم کردن و کیفر کردن کسی، پیش از آن‌که لغزش و گناه او روشن شده باشد.)
قصه‌ی حسین کرد شبستری تعریف کردن. (معنی: این ضرب المثل کنایه از فزون‌گویی و بیهوده‌گویی دارد و زمانی به‌کار می‌رود که کسی بخواهد نکته‌ای را بی‌خودی دراز کند. یکی از داستان‌های کوچه‌بازاری پرآوازه‌ی زبان فارسی، داستان حسین کرد شبستری است که شوربختانه نویسنده‌ی آن ناشناس است. این داستان سرگذشت پهلوانی عیاران و جنگ‌های افسانه‌ای میان پهلوانان حق و باطل را که در دوره‌ی صفویه رخ داده، بازگو می‌کند. با این‌که این داستان نکته‌های نیک بسیاری دارد، ولی نوشته‌ی کتاب بیش از اندازه بلند است و سرشار از فزون‌گویی‌های بیهوده است. از همین روی خود نام داستان به‌گونه‌ی یک مثل در زبان فارسی درآمده است و هرگاه کسی در یک گفتگو بیش از اندازه، نکته‌ای را توضیح دهد، می‌گویند: قصه‌ی حسین کرد شبستری تعریف می‌کنی؟، که کنایه از پُرگویی در سخن دارد.)
قضا و قدر. (معنی: سرنوشت. پیش‌آمد. قضا و قدر بدین معنی‌ست که خداوند برای هر چیزی همچون زندگی آدم‌ها، سرنوشتی برگزیده که بر پایه‌ی خواست او روی خواهد داد.)

قطره آبی نخورد ماکیان - تا نکند روی سوی آسمان.
قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. (مصرع نخست: اندک ادک علم یابد نفس چون عالی بود.) (ناصرخسرو) (معنی: با قناعت و کم هزینه کردن می‌توان به ارجمندی و توانگری رسید. بیشتر مردم کاربرد این مثل را درباره‌ی ثروت و دارایی می‌دانند و به پیامدی می‌رسند که ثروت، اندک اندک گردآوری می‌شود. ولی این مثل، معنی برجسته‌تری دارد و آن این است که هر چیز بزرگ و فراگیری، با گذشت زمان ساخته می‌شود؛ و هنگامی به‌دست می‌آید که بخش‌های کوچک سازنده‌ی آن، گِردآمده باشند. برای نمونه: موفقیت در تحصیل در درازای یک دوره‌ی آموزشی و اندک اندک به‌دست می‌آید؛ یا در ثروت و دارایی، با کار و کوشش پیوسته می‌توان ثروتمند شد.)
قفل به دهن‌ها نمی‌توان زد. (معنی: بهانه برای بدگویی به‌دست مردم نباید داد. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند کسی مراقب رفتار و گفتار خویش باشد، تا بهانه به‌دست بدگویان ندهد.)
قفل محک حلال‌زاده و حرام‌زاده است. (معنی: شکستن قفل آسان است و تنها پرهیزگاری و پارسایی جلو دزدی را می‌گیرد. قفل همانند تابلو ورود ممنوع است. کسانی که پایبندی اخلاقی دارند، آن را ارج می‌نهند و آنان‌که پایبندی اخلاقی ندارند، بدان پشت پا می‌زنند. این مثل درباره‌ی قفل‌شکنان به‌کار برده می‌شود.)

قلم این‌جا رسید سر بشکست. (مصرع نخست: سخن این‌جا رسید و کوته شد.) (معنی: این مثل را نویسندگان در نوشته‌های خود زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند بنویسند ولی توان نوشتن نداشته باشند، از آن رو که موضوع نوشته دردناک و آزار دهنده باشد یا دنباله‌ی نوشتن مصلحت نباشد.)
قلم در کف دشمن است. (یا قلم دست دشمن است.) (معنی: دشمن هرگاه که زمانی به‌چنگ آورد، از آدمی نیک‌خو که با او دشمن است، چهره‌ای زشت می‌نگارد.)
قلم گفتا که من شاه جهانم - قلمزن را به دولت می‌رسانم. (معنی: کار دبیری، دبیر را گرامی دربار پادشاهان کند. امروزه این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند کار نویسندگی را دارای جایگاه و بزرگی بدانند.)

قلیان بکشیم یا خجالت. (مصرع نخست: ماییم میان این دو حالت.)
قمپز در کردن.
(معنی: ادعایی دروغین کردن. سخنان بی‌پایه زدن و خود را بیش از اندازه ستودن. زمانی که کسی بزرگی خویش را بسیار ستایش می‌کند و می‌خواهد خود را برجسته نشان دهد، به او می‌گویند این اندازه قمپز در نکن. (داستان کوتاه قمپز در کردن))
قم بید و قنبید، اون هم امسال نبید.
قمر در عقرب.
(معنی: این اصطلاح نمادی از رویدادهای نابسامان، ناجور و آشفته است و زمانی به‌کار می‌رود که کسی در کارش دچار ناکامی شده و روز انجام آن کار را روز بدشانسی و «قمر در عقرب» بخواند. در گذشته‌های دور، مردم به تاثیر ستارگان و سیاره‌ها در زندگی و سرنوشت‌شان باور داشتند. آنان صورت‌های فلکی را به‌عنوان نمادی از شخصیت‌ها و رخدادهای گوناگون وصف می‌کردند. یکی از این صورت‌ها، صورت فلکی عقرب یا کژدم بود که ریختی ترسناک داشت و نمادی از بدی، بدشانسی و خطر بود. هنگامی که ماه یا قمر در گذر حرکت خود از روبه‌روی صورت فلکی عقرب می‌گذشت، این پدیده را «قمر در عقرب» می‌خواندند و آن را نشانه‌ای از پیش‌آمدهای ناخوشایند و ناگوار می‌دانستند. از همین روی در روزهای «قمر در عقرب» از انجام کارهای مهم دوری می‌کردند.)

قنبرک زدن. (یا قمبرک درآوردن یا قمبرک ساختن.) (معنی: اندوهگین و افسرده نشان دادن. دو زانو نشستن و دست‌ها را دور زانوان حلقه کردن یا زانوان را بغل کردن.)
قند توی دل آب کردن. (یا قند توی دل کسی آب شدن.) (معنی: شادمانی بیش از اندازه. بسیار دلشاد شدن.)
قورباغه قورت دادن. (معنی: کار دشوار و ناخوشایند انجام دادن. خود را وادار به انجام کاری کردن. با سختی‌ها و دشواری‌ها روبه‌رو شدن و آن‌ها را پشت سر گذاشتن.)
قوز بالا قوز. (معنی: هنگامی که کسی گرفتار پیشامدی ناگوار شده و روی ندانم‌کاری پیشامد ناگوار تازه‌ای هم برای خودش فراهم می‌کند، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه قوز بالای قوز))
قوش کریمخانی. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار گرفته می‌شود که دستگاهی هزینه‌ی نگه‌داری‌اش بیشتر از سود آن باشد؛ و یا کسی بیش از اندازه چشم‌داشتِ دستمزد داشته باشد. در این زمان آن دستگاه یا آن آدم را به قوش کریمخانی تشبیه می‌کنند و عطای سودش را به لقای چشم‌داشت و دردسرش می‌بخشند. (داستان کوتاه قوش کریمخانی))
قوطی بگیر و بنشان.
قول قول اول است.
(معنی: خوش‌قول کسی‌ست که به پیمان نخستین خویش پایبند باشد.)
قول مرد اسکناس است. (معنی: قول و پیمان مرد همانند پول است.)

قوم کیستی؟ قوم شو، بخز عقب ای اشپشو؛ قوم کیستی؟ قوم زن، بیا جلو تکه بزن. (معنی: در برخی خانواده‌ها، خویشاوندان زن بیشتر از خویشاوندان شوهر رفت و آمد و همنشینی دارند و به مهمانی دعوت می‌شوند. این ضرب المثل کنایه از این تبعیض دارد که خویشاوندان شوهر با بی‌مهری زن خانواده و به‌وارون آن خویشاوندان زن با مهربانی و مهمان‌نوازی او روبه‌رو می‌شوند.)
قوم و خویش گوشت هم رو می‌خورند، اما استخوان هم رو دور نمی‌اندازند. (یا قوم و خویش گوشت هم را بخورند، استخوانش را پیش غریبه نمی‌اندازند.) (معنی: خویشاوندان هرگاه با هم ناسازگاری یا درگیری پیدا کنند، چنان‌چه پای بیگانه‌ای به‌میان بیاید، با هم هم‌دست خواهند شد و هیچ‌یک از بیگانه پشتیبانی نخواهند کرد.)

قیاس مع الفارق. (معنی: هم‌سنجی نابه‌جا. سنجش نادرست. سنجش دو چیز بی‌ارتباط با یگدیگر. برای نمونه: چون «سرکه» و «شراب» هر دو از انگور به‌دست می‌آیند و هر دو تخمیر می‌شوند، پس هر دو همانند همند و شراب هم مانند سرکه حلال است. این یک قیاس مع الفارق است. زیرا تخمیر «سرکه» اسیدی و تخمیر «شراب» الکلی است.)
قید زدن. (یا قید چیزی یا کسی را زدن.) (معنی: از چیزی یا کسی چشم پوشیدن.)
قیمت خانه به همسایه است. (معنی: همسایه‌ی خوب ارزش خانه را بالا می‌برد و همسایه‌ی بد از بهای آن می‌کاهد.)
قیمه و قرمه کردن. (معنی: کتک زدن، زخمی کردن و آسیب سخت و فراوان رساندن به کسی.)

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۵ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری