
روزی حضرت موسی به کوه طور میرفت تا با خدای خویش مناجات و گفتگو کند. در راه، زاهدی دید که در حال مناجات بود. زاهد با دیدن حضرت موسی رو به او کرد و گفت: وقتی به کوه طور رسیدی به خداوند بگو آنچه گفتهای کرده شد، مرا مورد رحمت خویش قرار ده.
حضرت موسی از آنجا گذشت. به عاشقی مخمور رسید که او هم با دیدن موسی به او گفت: به خداوند بگو این عاشق، شیفتهی دوستدار توست، آیا تو هم او را دوست داری؟
حضرت موسی از این شخص نیز گذشت. به دیوانهای رسید که با سر و پای برهنه و ژولیده، گستاخوار نزدیک آمد و گفت: به پروردگار بگو که تا کی مرا دیوانه و سودایی میداری؟ بیش از این تاب و طاقت خواری ندارم. به خداوند بگو من تو را ترک کردهام، تو هم میتوانی مرا ترک کنی و دست از من بداری؟
حضرت موسی این سخن گستاخانهی دیوانه را جوابی نگفت و به راه خود ادامه داد تا به کوه طور رسید. قصهی آن عابد و عاشق را برای خداوند تعریف کرد و درخواست آنها را به خدا رساند.
خداوند فرمود: آن عابد مشمول رحمت ماست و نصیب آن عاشق، محبت ما. هر آنچه که از ما خواستهاند برآورده میکنیم تا باشد که از نیکوکاران باقی بمانند.
حضرت موسی در مقابل حق سجده کرد و خواست بازگردد. خداوند او را خطاب قرار داد و فرمود: پیام دیگری به تو دادند که به ما نگفتی؟ چرا قصهی آن مرد دیوانه را از من پنهان کردی؟
حضرت موسی گفت: خداوندا، آن پیغام را نهفته بدارم بهتر است. تو که خود میدانی آن دیوانه چه گفته است. من نمیتوانم در برابر بزرگی تو این گونه بیادبانه پیغام او را برسانم.
اما خداوند بدون توجه به حرف حضرت موسی فرمود: به او بگو اگر تو ما را ترک کنی، من تو را ترک نخواهم کرد، چه سر به راه باشی و چه سرپیچی کنی.
شعر این داستان از عطار نیشابوری
موسی عمران همی شد سوی طور - زاهدی را دید در ره غرق نور
گفت ای موسی بگو با کردگار - کآنچه گفتی کرده شد رحمت بیار
بعد از آن چون شد از آنجا دورتر - عاشقی را دید ازو مخمورتر
گفت با حق گوی کاین بیمغز و پوست - دوستدار تست تو داریش دوست
عاقبت موسی چو شد آنجایگاه - دید دیوانه دلی را پیش راه
برهنه پای و سر و گستاخوار - گفت این ساعت بگو با کردگار
چند سودائیم داری بیش ازین - من ندارم برگ خواری بیش ازین
جان من از غصه بر لب آمدست - روز شادی مرا شب آمدست
من بترک تو بگفتم ای عزیز - تو بترک من توانی گفت نیز
چون سخن دیوانه را نیکو نبود - هیچ موسی را جواب او نبود
چون بطور آمد کلیم کار ساز - گفت وبشنید و چو میگردید باز
قصهی آن عابد و عاشق بگفت - حق جواب هر دو تن لایق بگفت
گفت آن عابد برای رحمت است - مرد عاشق را محبت قسمت است
هر دو را مقصود اینجا حاصل است - هرچه میخواهند از ما حاصل است
کرد موسی سجده و گردید باز - حق تعالی گفت دیگر چیست راز
قصهی دیوانه پنهان کردهای - تو درین پیغام تاوان کردهای
گفت یا رب آن سخن بنهفته به - گرچه میدانی تو آن ناگفته به
چون گشایم من درآن پیغام لب - زآنکه هست اینجایگه ترک ادب
حق بدو گفتا جوابش بازده - سوی او از سوی ما آواز ده
گو خدا میگویدت ای بیقرار - گر بگویی تو بترک کردگار
من بترک تو نخواهم گفت هیچ - خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ
قصهی دیوانگان آزادگیست - جمله گستاخی و کار افتادگیست
آنچه فارغ میبگوید بیدلی - کی تواند گفت هرگز عاقلی
برگرفته از کتاب مصیبت نامهی عطار، بخش سی و سوم، بخش ۸ - الحكایه و التمثیل.
نگاره: Paul Chung Design (paulchungdesign.com)
گردآوری: فرتورچین





