
«عمادالدین قرا ارسلان قارود بیک بن چغری بیک» که به اختصار «قارود» گفته میشود در سال ۴۳۳ هجری قمری به فرمان عمویش «طغرل بیک سلجوقی» حاکم کرمان شد و تا پایان سلطنت برادرش «آلب ارسلان» بر خطهی کرمان و فارس و عمان حکومت کرد. وقتی «آلب ارسلان» در سال ۴۶۵ هجری قمری به قتل رسید، فرزند بیست سالهاش «ملکشاه سلجوقی» به سلطنت رسید. اما «قارود» که سلطنت را حق خود میدانست، به همراه دو فرزندش «میرانشاه» و «سلطان شاه» با لشکری عظیم راهی عراق شد.
در اطراف همدان جنگ سختی در گرفت که بعد از سه شبانه روز زد و خورد، عاقبت «ملکشاه سلجوقی» پیروز و «قارود» و دو پسرش اسیر شدند. وقتی «قارود» را بهحضور «ملکشاه» بردند، اشک در چشمش حلقه زد و خواست تا از خون او بگذرد، اما «ملکشاه» به تحریک «خواجه نظام الملک» دستور داد که آنها را زندانی کنند و بعد از مدتی به «قارود» شربت زهر بدهند و به چشم دو فرزندش میل بکشند.
طرز میل کشیدن در قدیم به این شکل بود که چشمان محکوم را باز نگه میداشتند و میل داغ سرخی را از مقابل چشمان محکوم عبور میدادند. حرارت و نور خیره کنندهی میل داغ در چشمان باز محکوم به گونهای اثر میکرد که بیناییاش را بهطور کامل از دست میداد، طوری که چشمانش باز بود، اما جایی را نمیدید.
اما در مورد «سلطان شاه» گفتهاند که اگرچه چشمان او را میل کشیدند، اما تمام بیناییاش را از دست نداد و اندکی از بیناییاش باقی ماند. کمی بعد او با کمک یکی از خدمتکاران پدرش از لشکرگاه «ملکشاه» فرار کرد و به کرمان رفت. «سلطان شاه» با اندک بیناییاش ۱۰ سال بر کرمان حکومت کرد، اما غیر از عیش، عشرت و خوشگذرانی بهکار دیگری نپرداخت.
یک روز که او در «بلعیا باد» مشغول عیش و نوش بود، خبر آوردند که «ملکشاه» به اصفهان رسیده است. او دستور داد که بهسرعت بساط عیش و نوش را جمع کنند. اطرافیانش گفتند که از اصفهان تا کرمان صد و چهل فرسنگ است و از شهر تا «بلعیا باد» ۵ فرسنگ، فرصت است تا این مجلس را به پایان رساند!
«سلطان شاه» گفت: شما درست میگویید، اما پالان ندیدهاید!
پرسیدند: یعنی چه؟
گفت: وقتی میخواستند در چشم من میل بکشند، پالانی روی من گذاشتند و یک نفر روی آن نشست تا من حرکت نکنم!
با این تجربهی تلخ بهسرعت خود را به کرمان رساند و در نهایت ادب و خشوع از «ملکشاه» و لشکریانش به مدت ۱۷ روز پذیرایی کرد و سپس آنها را با تقدیم هدایای گرانبها از کرمان به عراق بازگرداند.
این عبارت از آن تاریخ به بعد بهصورت ضرب المثل درآمد.
این ضرب المثل دربارهی کسی بهکار میرود که کاری بر پایهی خردمندی و دوراندیشی انجام ندهد و آسیب و زیان ببیند. همچنین این مثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند به دیگران یادآوری کنند که تجربهی کاری را دارند و برای جلوگیری از سرانجام نادرست کار، میدانند چه باید بکنند.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





