
خواجهای، خوشخدمتی غلام خود را پیش جمعی میستود و میگفت: آنچنان این غلام وظیفهشناس است که وقتی او را به جایی میفرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد، لحظهی بازگشتنش را هم میتوانم پیشبینی کنم.
حاضران درخواست کردند که این امر شگفت را به آنان نشان دهد. خواجه، غلام را مامور کرد تا پیامی را به مکانی برساند. چون غلام رفت، خواجه به تخمین میگفت: اکنون به فلان کوی رسید، از فلان برزن عبور کرد، به چنین بازاری وارد شد، از بازار بگذشت، پیغام رساند و بازگشت و در راه است و اینک پشت در ایستاده است. آنگاه خواجه غلام را صدا زد و غلام وارد شد.
در آن جمع خواجهای دیگر حضور داشت. شب ماجرای آن غلام را با غلام سیاه خود قصه کرد و او را سرزنش فرمود. غلام گفت: در جایی شما نیز چنین بگویید تا بدانید من از آن غلام کم نیایم.
خواجه با اعتماد به گفتهی غلام، روز دیگر در مجلس همان ادعا را مطرح کرد و برای اثبات ادعای خود، غلام را به جایی دور فرستاد و پیوسته بهحضار، مسافت پیموده غلام را تعیین کرد و پس از ساعتی گفت: اینک غلام حاضر است.
آنگاه غلام را خواند و غلام بر در بود. خواجه با نهایت خرسندی پرسید: فرمان را انجام دادی؟
گفت: آقا! هنوز کفشهایم را پیدا نکردهام.
هرگاه کسی بخواهد به تقلید و پیروی کورکورانه از دیگری کاری بکند و از پس انجام آن کار برنیاید، این مثل برایش بهکار برده میشود.
نگاره: User5240577 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





