۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۷

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۷

داستانک ۱ - خداوند را چگونه می‌بینی؟

عارفی را گفتند: خداوند را چگونه می‌بینی؟!
گفت: آن‌گونه که همیشه می‌تواند مچم را بگیرد، اما دستم را می‌گیرد.

 

داستانک ۲ - کشتی شکسته

جریان آب بازمانده‌های یک کشتی شکسته را به ساحل جزیره‌ی دورافتاده‌ای برد. مردی که در آن کشتی بود به درگاه خدا دعا کرد تا او را نجات دهد. ساعت‌ها به اقیانوس چشم دوخت تا شاید نشانی از کمک بیاید، اما کمکی نبود. بالاخره ناامید شد و تصمیم گرفت کلبه‌ای کوچک بسازد...
روزی هنگام بازگشتن به کلبه، پس از جست‌وجوی غذا، کلبه‌ی کوچک خود را در آتش یافت. دود زیادی به آسمان بلند شده بود. بسیار اندوهگین شد، خدایا... چرا؟
صبح روز بعد او با صدای بوق کشتی از خواب بیدار شد. کشتی آمده بود تا او را نجات دهد. مرد با تعجب پرسید: چه‌طور متوجه‌ی من شدید؟
آن‌ها جواب دادند: علامت دودی که فرستادی دیدیم.

 

داستانک ۳ - فراموشی اسم

پیرمردی را دیدم که با هفتاد سال سن و پنجاه سال زندگی مشترک هنوز همسرش را عزیزم، عسلم، خوشگلم صدا می‌کرد! خلوتی پیدا کردم و رازش را جویا شدم. گفت: ده سال است که اسمش را فراموش کردم! بفهمه دهنم سرویسه!

 

داستانک ۴ - فقر بهتر است یا عطر

یک روز از سر بی‌کاری به بچه‌های کلاس گفتم: انشایی بنویسند با این عنوان که «فقر بهتر است یا عطر؟»
قافیه ساختن از سرگرمی‌هایم بود. چند نفری از بچه‌ها نوشتند: «فقر».
از بین «علم و ثروت» همیشه «علم» را انتخاب می‌کردند.
نوشته بودند که «فقر» خوب است، چون چشم و گوش آدم را باز می‌کند و او را بیدار نگه می‌دارد. ولی «عطر» آدم را بی‌هوش و مدهوش می‌کند. عادت کرده بودند مزیت «فقر» را بگویند چون نصیبشان شده بود!
فقط یکی از بچه‌ها نوشته بود: «عطر». انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود: «عطر» حس‌هایی را در آدم بیدار می‌کند که «فقر» آن‌ها را خاموش کرده است...!
برگرفته از کتاب رویای تبت، نوشته‌ی فریبا وفی

 

داستانک ۵ - گل و پروانه

مردی از خدا دو چیز خواست، یک گل و یک پروانه. اما چیزی که به‌دست آورد، یک کاکتوس و یک کرم بود.
غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را دوست ندارد و به من توجهی ندارد.
چند روز گذشت. از آن کاکتوس پر از خار، گلی زیبا روییده شد و آن کرم تبدیل به پروانه‌ای زیبا شد.
اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید، به او اعتماد کنید. خارهای امروز، گل‌های فردایند.

 

داستانک ۶ - داداش دوقلو

پسره رفت تو کوچه دید داداش دوقلوش داره فوتبال بازی می‌کنه.
محکم زد تو گوشش و گفت: تو این‌جایی؟ مامان دو بار منو برده حموم!

 

داستانک ۷ - روشن بودن

استادی می‌گفت: باید برای اصلاح شدن روشن بود.
راستش اون موقع نمی‌فهمیدم منظورش از روشن بودن چیه. امروز رفته بودم تعمیرگاه، ماشینم یه صدایی می‌داد. به‌محض این‌که تعمیرکار اومد بالای سر ماشین گفت: روشنش کن.
به شوخی بهش گفتم: همین‌طور خاموش نمی‌شه عیب رو پیدا کنید؟
گفت: همه‌ی ما تا وقتی خاموشیم هیچ صدایی نداریم که معلوم بشه چی بارمون هست.
ناخودآگاه یاد استاد افتادم تا روشن و فعال نباشی، هیچ چیز قابل شناسایی و به تبع قابل اصلاح نیست.

 

داستانک ۸ - دیوانگی

گفت: دیوانگی شاخ و دم ندارد. وقتی آدم با آدم‌های دیگر شباهت نداشته باشد، دیوانه محسوب می‌گردد.
گفتم: اگر همه‌ی مردم دیوانه بودند، تا حالا همدیگر رو خورده بودند.
گفت: نکته همین‌جاست که آفت عالم و بلای جان بنی‌آدم همیشه نیم‌عقلا و نیم‌دیوانگان بوده‌اند. و الا از آدم تمام عاقل و تمام دیوانه (اگر فرضا پیدا شود)، هرگز سر سوزنی آزار نمی‌رسد.
برگرفته از کتاب دارالمجانین، نوشته‌ی محمدعلی جمالزاده

 

داستانک ۹ - درویش و خواجه‌ی اصفهانی

درویشی به در خانه‌ی خواجه‌ی اصفهانی رفت و به او گفت: آدم پدر من و تو است و حوا نیز مادر ماست. پس ما با هم برادریم، تو این همه ثروت داری و می‌خواهم برادرانه سهم مرا بدهی.
خواجه به غلام خود گفت: یک فلوس به او بده.
درویش گفت: ای خواجه چرا در تقسیم، برابری را رعایت نمی‌کنی؟
خواجه گفت: ساکت باش که اگر برادرانت با خبر شوند همین‌قدرهم به تو نمی‌رسد.

 

داستانک ۱۰ - طراحی جدول برای بابا

هشت، نُه ساله که بودم برای بابا جدول طراحی می‌کردم. تمام روزم به این می‌گذشت که جدولی شش در شش بکشم و برای یکِ افقی تا ششِ عمودی سوال طرح کنم و فاصله‌ی بین سوال‌ها را سیاه کنم. جدول‌های من ساده بودند، پر از سوال‌هایی با جواب‌های دو یا سه حرفی. نمی‌توانستم از کلمه‌ی شش حرفیِ یکِ افقی سوال‌های طولانی عمودی دربیاورم و به‌خاطر همین نصف خانه‌های جدول، خانه‌های سیاه بود. من سوال‌های تک‌حرفی هم داشتم: حرف دوم الفبا؟ حرف اول اسم مامان؟ حرف آخر اسم ماشین آقاجون؟
شب که بابا می‌رسید جدول را می‌گذاشتم جلویش و می‌ایستادم به تماشای جدول حل کردنش. بابا آستین‌ها را بالا می‌زد، مداد را تراش می‌کرد، جدول را می‌گذاشت روی زانویش، ته مداد را می‌گذاشت بین دندان‌ها و می‌رفت توی فکر، عمیق.
من عشق می‌کردم از این‌که جدولی طراحی کرده‌ام که بابا سخت حلش می‌کند. گاهی لیوان چای می‌ماند توی دستش و او خیره می‌شد به جدول... کیف داشت؛ من، خود من بودم که با سوال‌هایم بابا را محو جدول کرده بودم، خودِ خودِ خودم.
سال‌ها بعد، وقتی فوت کرد، توی وسایلش، کلی مجله‌ی جدول بود، کلی جدولِ سختِ کامل حل‌شده، کلی یک‌های افقیِ دوازده حرفیِ سیاه شده.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری