ضرب المثل‌های فارسی: حرف ل

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ل

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف ل» را می‌خوانید.

 

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟ (مصرع دوم: طاقت وعظ نباشد سر سودایی را.) (سعدی) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که از بند و بست‌های عقل و خرد رها شده است و دیگر نیازی به دفتر دانش و دانایی ندارد. معنی مصرع بدین‌گونه است: دفتر دانش و دانایی به کار عاشق بی‌پروا نمی‌آید.)
لاف در غربت. (معنی: لاف زدن به‌معنای خودستایی دروغین و غربت نیز جایی‌ست که ما کسی را نمی‌شناسیم و دیگران نیز از ما شناختی ندارند. پس معنی این ضرب المثل بدین‌گونه است که در جایی که کسی ما را نمی‌شناسد، گزافه‌گویی و خودستایی دروغین کنیم.)
لاف در غریبی، آواز در بازار مسگرها. (یا لاف در غربت، آواز (تیز) در بازار مسگران.) (معنی: هرگاه کسی در جایی که کسی او را نمی‌شناسد، خودستایی کند، مانند این است که در بازار مسگرها که سروصدا بسیار است بخواهد آواز بخواند. این کار سودی برای او ندارد و کسی به گفته‌های او گوش نمی‌کند.)

لاف کار اجلاف است. (معنی: لاف زدن کار فرومایگان است. هنر باید در کار و کردار دیده شود، نه از روی خودستایی.)
لال مانی گرفتن. (یا لالمانی گرفتن. یا لالمونی گرفتن.) (معنی: لال شدن و دم برنیاوردن. خاموش شدن و دم نزدن.)
لالا نرسد به خانه‌داری، لولی نرسد به اسب‌سواری. (معنی: خدا نکند آدم‌های پست و فرومایه به دارایی یا جایگاهی برسند. این مثل به کنایه و ریشخند برای آدم‌های بی‌سروپا و تازه به‌دوران رسیده به‌کار برده می‌شود. لالا به‌معنی بنده، غلام و خدمتکار و لولی یا کولی به‌معنای خانه به‌دوش است. در گذشته لولی‌ها یا کولی‌ها جز خر چیز دیگری را برای سفر به‌کار نمی‌گرفتند.)
لام تا کام صحبت نکردن. (معنی: هیچ نگفتن. دم نزدن. کم‌ترین سخنی بر زبان نیاوردن.)
لای چیزی را درز گرفتن. (معنی: از چیزی سخن به میان نیاوردن. به چیزی پایان دادن.)
لایق آب ریختن به دست او نیست.
لایق ریش پدرش است.
لایق هر سر نباشد افسری.
(معنی: هر کسی شایسته‌ی پیشرفت و بالا بردن جایگاه و مقام نیست.)

لب بود که دندان آمد. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که برای پیشینه‌ی تقدم کسی بر کس دیگر، امتیار و برتری بیشتر باور داشته باشند.)
لب چشمه می‌روم خشکه می‌شه. (معنی: بسیار بخت‌برگشته، بدشانس و بدقدم بودن.)
لب و لوچه آویزان شدن. (یا لب و لوچه‌ی آویزان.) (معنی: سرخورده شدن. ناامید شدن. ناخشنود شدن.)
لباده بر گاو نهادن. (یا رخت بر گاو نهادن. یا رخت بر خر نهادن. یا بار بر خر نهادن. یا رخت بر صحرا نهادن.) (معنی: مردن و درگذشتن)
لباس پس از عید، برای گل منار خوب است. (یا رخت بعد از عید به درد گَلِ منار می‌خورد. یا قبای بعد از عید برای گل منار خوبه. یا پیراهن بعد از عروسی برای گل منار خوب است.) (معنی: هر چیزی در زمان درست و به‌جا به‌کار آید و سودمند است. چیز یا کمکی که در پس از زمان درست خود به‌دست آید، به هیچ دردی نمی‌خورد.)
لباس پلوخوری پوشیدن.
لباسش به تنش گریه می‌کند. (یا لباسش به تنش زار می‌زند.) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که لباسش یا گشاد و یا تنگ باشد و او را بی‌ریخت کند.)
لبش را تو گذاشتن. (معنی: همه یا بخشی از سخن را نگفتن. سخنی را کوتاه کردن.)
لت و پار کردن. (معنی: سخت کتک زدن. آسیب فراوان زدن. پاره پاره کردن.)
لجن مال کردن. (یا لجن مالش کرد.) (معنی: به کسی تهمت زدن. کسی را بدنام کردن.)
لحافی را برای شپشی دور نمی‌اندازند. (یا لحاف را برای یک شپش دور نمی‌اندازند.) (معنی: برای یک کمبود، نباید از چیزی باارزش گذشت. برای کمترین بدی، نباید دیگران را کنار گذاشت.)
لحظه شماری کردن. (معنی: بدون شکیبایی و بردباری منتظر و چشم به‌راه بودن.)
لذت دنیا زن و دندان بود - بی‌زن و دندان جهان زندان بود. (سید اشرف‌الدین قزوینی) (معنی: این مثل به‌شوخی و طنز به‌کار برده می‌شود و بدین معنی‌ست که خوشبختی و خوش بودن در زندگی در گرو داشتن همدم و همسر و همچنین تندرستی و توانایی خوردن است. اگر کسی این دو را نداشته باشد، جهان برایش مانند یک زندان تنگ و تاریک خواهد بود.)
لرزانک خودش را نمی‌تواند نگاه دارد، مرا چگونه نگاه تواند داشت. (معنی: هرگاه کسی یا چیزی که امید می‌رود به دیگری یاری رساند، ولی خود توانایی نگهداری از خود را نداشته باشد، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود. (داستان: روزی یکی از ندیمان کریم خان زند سر سفره‌ی ناهار به او گفت: از این لرزانک (خوراکی همانند ژله‌ی امروزی) بخورید که خیلی مقوی است و باعث تقویت می‌شود و بدن را نگاه می‌دارد. کریم خان با انگشت به آن فشار داد و لرزانک شروع به لرزیدن کرد. سپس به شوخی گفت: لرزانک خودش را نمی‌تواند نگاه دارد، مرا چگونه نگاه تواند داشت.)
لرزه بر اندام افتادن. (یا لرزه بر اندامش افتاد.) (معنی: ترسیدن. بیمناک شدن.)
لش لش راه می‌ره و بیکار می‌گرده. (معنی: این ضرب المثل برای آدم‌های تنبل و از زیر کار در رو به‌کار برده می‌شود.)
لطف مکرر حق مسلم. (معنی: مهربانی فراوان به کسی که شایسته‌ی آن نیست، چمشداشت او را بالا برده و خوبی‌تان را حق خود و وظیفه‌ی شما برداشت می‌کند.)
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند - مدعیانش طمع برند به حلوا. (سعدی) (معنی: نرمی و مهربانی زنان، زمینه‌ساز گستاخی دیگران برای سوءاستفاده از سادگی آنان خواهد شد و به‌وارون آن سنگینی و رویگردانی، آنان را از گزند گستاخان نگاه خواهد داشت.)
لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که بی‌هنگام و نابه‌جا سخن بگوید و زمینه‌ساز زیان خود و دیگران شود. از این ضرب المثل در داستان «تا کور شود هر آن‌که نتواند دید» سخن به میان آمده است. (داستان کوتاه تا کور شود هر آن‌که نتواند دید))
لعنت به دکان‌داری که مشتری خود را نشناسد. (معنی: کسانی که با هم دادوستد و خریدوفروش دارند، باید از خوی و رفتار بازرگانی یکدیگر به‌خوبی آگاه باشند.)
لعنت به کار دستپاچه. (معنی: این ضرب المثل را به کنایه و شوخی زمانی به‌کار می‌برند که کسی کاری را کش دهد و دیگران را سر دوانده و امروز و فردا کند. (داستان کوتاه لعنت به کار دستپاچه))
لفت و لعاب دادن. (معنی: زرق و برق دادن. سخنی را با واژه‌های بزرگ و چاپلوسانه بازگو کردن. سخن یا کاری را به درازا کشاندن.)
لفت دادن. (معنی: بیهوده کاری را به درازا کشاندن.)
لق لقه‌ی زبان. (معنی: به‌زبان آوردن پیاپی واژه یا چیزی، به‌گونه‌ای که همیشه تنها درباره‌ی همان چیز سخن گفته شود.)
لقمان را ادب از که آموختی؟ گفت از بی‌ادبان. (معنی: رفتار بد و زشت دیگران را دیدن و وارون آن را انجام دادن. رفتار و کردار ناپسند آدم‌های بی‌ادب را دیدن و آن‌ها را انجام ندادن. در کتاب گلستان سعدی آمده است: لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.)

لقمه را دور سر چرخاندن. (یا لقمه را از پشت سر در دهان گذاشتن.) (معنی: کار را از راه نادرست و پردردسر انجام دادن.)
لقمه شکم را سیر نکند، اما محبت را زیاده کند. (معنی: بخشش، مهمانی و پیشکش دادن هرچند اندک، نشانه‌ی دوستی و مهربانی‌ست و زمینه‌ساز افزایش دوستی در دل گیرندگان می‌شود.)
لقمه‌ی بزرگ گلو را پاره می‌کند. (لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهان، گلو را می‌گیرد.) (معنی: کار بزرگ و خطرناک که انجام آن از اندازه‌ی توانایی و شایستگی کسی بیرون باشد، زمینه‌ساز نابودی او می‌شود.)
لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهان برداشتن. (یا لقمه را باید به اندازه‌ی دهان برداشت.) (معنی: باید با آگاهی از توانایی خود کاری انجام داد. باید به‌اندازه‌ی دارایی و توانایی خویش دست به‌کاری زد. کسی که لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهانش برداشته، کنایه از کسی‌ست که کاری را پذیرفته که توانایی انجام آن را ندارد و خود را به دردسر و گرفتاری انداخته است.)

لقمه‌ی سر سیری است.
لقمه‌ی هر مرغکی انجیر نیست. (مصرع نخست: بر سماع راست هر کس چیر نیست.) (مولوی)
(معنی: انجام کاری بزرگ سزاوار داشتن شایستگی و هنرمندی و ابزار کار در خور است. هر مرغی بر پایه‌ی تونایی و شایستگی خود می‌تواند لقمه‌ای یا دانه‌ای بخورد.)

لگد به بخت خود می‌زند. (یا لگد به بخت خود زدن.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که از پیش‌آمدهای خوب و سودمندی که برایش پیش می‌آید، بهره‌ای نمی‌برد. این چنین کسی با گرفتن تصمیم نادرست، به زیان خویش کار می‌کند و به اصطلاح لگد به بخت خود می‌زند.)
لگد به گور حاتم زده. (معنی: این مثل به شوخی و ریشخند به کسی گفته می‌شود بی‌اندازه، خسیس و تنگ‌چشم است.)
لگد به مرده زدن. (معنی: ناتوان و کم‌زوری را که توان دفاع از خویشتن را ندارد، آزردن و آسیب رساندن.)

لگد مادیان به نریان درد نکند. (معنی: بگومگوها و کشمکش‌های زن و شوهر، زمینه‌ساز رنجش هیچ‌یک را فراهم نمی‌کند و زودگذر است.)
لم کار را یاد گرفتن. (معنی: شگرد و روش کار را یاد گرفتن.)
لنترانی گفتن. (معنی: ناسزا و بدوبیراه گفتن. سخنانی درشت و دشنام‌گونه گفتن.)
لنگ انداختن. (معنی: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که کسی یا چیزی در برابر کس یا چیزی برتر و بالاتر کم بیاورد. در ورزش باستانی هنگامی که کشتی گرفتن دو حریف به دشمنی می‌انجامد، یکی از بزرگان برای دوری از دشمنی، لنگی را به‌میان دو حریف پرتاب می‌کند. با افتادن لنگ هر دو کشتی‌گیر می‌بایست یکدیگر را رها کنند و چنین نیز می‌کنند که این کار را حرمت لنگ می‌نامند. در بیرون از زورخانه هم اگر کسی در کاری وامانده و کم بیاورد، می‌گویند لنگ انداخت.)

لنگ حمام را هر کس ساعتی می‌بنده. (معنی: هر چیزی گذرا و ناپایدار است و نباید به آن دل بست.)
لنگ در هوا بودن. (یا پا در هوا بودن.) (معنی: بلاتکلیف بودن. این اصطلاح برای کسی به‌کار برده می‌شود که برای انجام کاری دودل و سرگردان است، زیرا بلاتکلیف است و نمی‌تواند کاری را پیش ببرد.)
لُنگ ملانصرالدین است. (معنی: هرگاه از چیزی افزون بر به‌کارگیری اصلی آن، به‌جای چیزهای دیگر نیز آن را به‌کار برند، این مثل به‌کار برده می‌شود. (داستان: گویند روزی ملانصرالدین می‌گفت که دزد لحاف و تشک و زیرجامه و عمامه و سفره‌ی او را برده است. چون پژوهش کردند، تنها لنگی از او به سرقت رفته بود. گفتند: چر دروغ گفتی؟ گفت: جز راست نگفتم، چه این لنگ مرا به‌جای آن همه به‌کار می‌رفت.)
لنگه کفش هم در بیابان غنیمت است. (معنی: هر چیز کم‌ارزشی، می‌تواند در زمان نیاز ارزشمند و سودمند باشد. (داستان: روزی بازرگانی با بار فراوان سوار بر شتر سفر می‌کرد. در راه با کاروان دزدان برخورد کرد و آنان نه تنها همه‌ی دارایی و جامه‌های او را گرفتند، که او را کتک فراوانی هم زدند! بازرگان هر چه داد و فریاد کرد سودی نداشت. همین‌گونه که راه می‌رفت، دریافت که خار و خاشاک بیابان پاهایش را زخمی کرده است. آرام آرام و به سختی به راهش ادامه داد. ناگهان چشمش به یک جفت کفش افتاد. نزدیک رفت و آن‌ها را برداشت. زمانی که دید که یک لنگه از آن کفش‌ها پاره است، با خشم آن‌ها را به گوشه‌ای پرتاب کرد و رفت. ولی چند قدم بیشتر نرفته بود که پشیمان شد. برگشت و کفش‌ها را پوشید و با خودش می‌گفت: در چنین بیابانی یک لنگه کفش هم غنیمت است!))
لنگی را بر هواری پوشیدن. (معنی: با زیرکی و زرنگی، کمبود یا کم و کاستی را پنهان کردن.)
لوطی خور شدن. (معنی: به‌مفت از دست دادن. به‌تاراج لوطیان رفتن.)
لوطی‌گری کردن. (معنی: آزادگی و جوانمردی کردن. بخشندگی و گذشت کردن.)

لولو سر خرمن. (معنی: آدم به‌درد نخور، همچون آدمک یا مترسک کشتزار. لولو نیز ریختی پوچ و خیالی‌ست که بچه‌ها را با آن می‌ترسانند.)
لولی‌گری تخم نیست که بکارند، هر که لولی‌گری کرد لولی است. (معنی: رفتار بی‌شرمانه ارثی نیست و بستگی به رگ و ریشه ندارد. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که خود را از رگ و ریشه‌ی آدم‌های بزرگ و نیک‌نژاد می‌دانند، ولی رفتاری ناپسند و زشت دارند. لولی‌گری یا کولی‌گری کنایه از ناسزاگویی و رفتار زشت است؛ رفتاری که به کولیان پیوند داده می‌شود و بیشتر دربرگیرنده‌ی زنان کولی بیشتر از مردان کولی است.)
لولهنگ کسی آب برداشتن. (یا لولنگ کسی آب گرفتن. یا لولهنگش خیلی آب می‌گیرد.) (معنی: توانگر بودن. پول‌دار و دارا بودن. در گذشته به آفتابه‌ی سفالین لولهنگ یا لولنگ گفته می‌شد.)
لی‌لی به لالای کسی گذاشتن. (یا لیلی به لالای کسی گذاشتن.) (معنی: کسی را لوس بار آوردن. توجه بیش از اندازه به کسی کردن. کسی را نازپرورده کردن و همه‌ی خواسته‌های او را برآوردن. همه‌ی چشم‌داشت‌های بی‌جای کسی را پاسخ مثبت دادن. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی به دیگری توجه بیش از اندازه داشته باشد و همه‌ی درخواست‌های او را اگرچه که نادرست باشد، بپذیرد.)
لیچار گفتن. (یا لیچارگویی.) (معنی: گفتارهای بیهوده و بی‌معنی به زبان آوردن. یاوه‌گویی و هرزه‌گویی کردن. بد و بیراه گفتن. سخن ناروا و ناپسند گفتن.)
لیلی را به چشم مجنون باید دید. (یا لیلی را از دریچه‌ی چشم مجنون باید دید.) (معنی: دلبر را باید از دیدگاه دلداده‌ی او بررسی و ارزش‌یابی کرد.)
لیلی زن بود یا مرد؟ (معنی: هرگاه کسی به آدم گیج و خنگی درباره‌ی چیزی توضیح فراوان دهد و آن آدم گیج از گفته‌های او چیزی سر در نیاورد، به او گفته می‌شود: تازه می‌پرسه لیلی زن بود یا مرد!)

 

نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۳ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری