
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، غزل شمارهی ۱۱۰ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.
غزل شمارهی ۱۱۰ - پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
۱. پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد - وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
معنی: در این دورهی پیری، عشق یک جوانی به سرم افتاد، و راز آن را که در دل پنهان میداشتم، آشکار شد.
۲. از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر - ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
معنی: مرغ دلم از راه نگاه کردن و دیدن، شیفته و هوایی شده به پرواز درآمد، این دیده نگاه و پیگیری کن و بنگر که در دام چه کسی گرفتار شده است.
۳. دردا که از آن آهوی مشکینِ سیه چشم - چون نافه بسی خونِ دلم در جگر افتاد
معنی: دردناک است که بهخاطر آن آهووش مشکینموی سیاهچشم، دل مانند نافهی آهو چه خون جگرهایی خورد.
۴. از رهگذرِ خاکِ سرِ کویِ شما بود - هر نافه که در دستِ نسیمِ سحر افتاد
معنی: هر بوی خوشی که به دستیاری نسیم سحر پراکنده شد از خاک کوچه و گذرگاه کوی شما بود.
۵. مژگانِ تو تا تیغِ جهانگیر برآورد - بس کشتهی دل زنده که بر یکدگر افتاد
معنی: همین که مژههای تو تیغ جهانگشا را کشید چه بسیار کشتههای دل زنده و عاشقپیشه که به روی هم درافتادند.
۶. بس تجربه کردیم در این دِیرِ مکافات - با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
معنی: چه بسیار با تجربه دریافتیم که در این دنیای پاداش دهنده، هر کس با دردنوشان درافتاد، نابود شد.
۷. گر جان بدهد سنگِ سیه، لعل نگردد - با طینتِ اصلی چه کُند، بدگهر افتاد
معنی: اگر سنگ سیاه جان را هم فدای کند به لعل مبدل نمیشود. با سرشت خود چه میتواند بکند؟ بدگهر آفریده شده است.
۸. حافظ که سرِ زلفِ بتان دستکشش بود - بس طُرفه حریفیست کَش اکنون به سر افتاد
معنی: حافظ که (در ایام جوانی) دستش با سر زلف زیبارویان بازی میکرد چه حریف بیمانندی است که در این پیرانهسر هم همین فکر به سرش افتاده است.
فال و تعبیر غزل شمارهی ۱۱۰ دیوان حافظ:
اتفاقی افتاده که باعث شده به خود بیایی و از خواب غفلت بیدار شوی. کارهای گذشته را جبران کن. در گذشته تجربههای زیادی بهدست آوردهای که در آینده همگی به دردت خواهند خورد. کدورتهای قدیمی را فراموش کن. با باطنی خوب و خوش زندگی کن و این اتفاق را به فال نیک بگیر.
معنی برخی واژگان غزل:
پیرانهسر: سر پیری، هنگام پیری.
جوانی: با یاء وحدت بهمعنای یک جوان و با یاء مصدری بهمعنای دورهی جوانی افاده معنا میکند.
هواگیر: ۱) هوایی، در آرزوی پرواز، پروازی، اوجگیر؛ ۲) در هوا گرفته و صید شده؛ ۳) هوادار، هواخواه.
آهوی مشکین سیهچشم: آهوی مشکدار و سیهچشم کنایه از معشوق.
نافه: کیسهای در زیر شکم آهوی نر سرزمین ختن و تاتارستان که محتوی ترشحات معطر بهنام مشک است.
رهگذر: ۱) کوچه، گذرگاه، معبر؛ ۲) به سبب.
دل زنده: دلآگاه.
دیر مکافات: کنایه از این دنیاست که هر کسی پاداش و جزای کار خود را همین جا میبیند.
دردکشان: دُردنوشان، رندان عاشق پیشهی نیازمند که بهجای شراب زلال از درد شراب میآشامند.
طینت: گل، سرشت، خلقت.
بدگهر: بدجوهر، با عنصر بد، ماده بد.
دستکش: کسی که دست کسی را گرفته و او را هدایت میکند، چیزی را که دست بر آن بکشند و با آن بازی کنند.
دستکشش بود: ۱) جای نوازش دستش بود، ملعبهاش بود؛ ۲) هدایتگری بود، راهنمایش بود.
طرفه حریف: رفیق و همکار مناسب، همبازی چابک.
کش: که آش، ضمیر شین به حافظ برمیگردد.
معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشتهی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





