
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، غزل شمارهی ۲۷۱ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.
غزل شمارهی ۲۷۱ - دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
۱. دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس - که چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
معنی: آنقدر از دست زلف سیاه رنگش گله دارم که اگر بپرسی گفتنی نیست، زیرا از دست او آنچنان بیبرگ و نوا شدهام که قابل گفتن نیست.
۲. کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُناد - که چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
معنی: خدا کند هیچکس در آرزوی وفاداری معشوق دل و دین را از دست ندهد که من چنین کرده و چنان پشیمانم که گفتنی نیست.
۳. به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیست - زحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس
معنی: برای یک دهان شراب که با نوشیدن آن به هیچکس زیانی نمیرسانم، از دست مردم نادان چنان دردسر و آزار میکشم که از حد پرسش و پاسخ بیرون است.
۴. زاهد از ما به سلامت بگذر کـاین مِیِ لعل - دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
معنی: ای زاهد مواظب باش که از کنار ما به سلامت بگذری، چرا که این شراب قرمز آنچنان وسوسهانگیز و رُبایندهی دل و دین است که گفتنی نیست.
۵. گفتوگوهاست در این راه که جان بُگْدازد - هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
معنی: دربارهی این بادهنوشی، حرفهای جانگداز بسیاری را باید تحمل کرد. هر کسی عربده سر میدهد. این یکی میگوید آن روی زیبا را مبین و آن یکی میگوید که علت حرمت شراب سوال مکن (امر و نهی).
۶. پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولی - شیوهای میکند آن نرگسِ فَتّان که مپرس
معنی: آرزوی این را داشتم که در گوشهای به سلامت به سر برم، اما آن چشم فتنهگر چنان ترفند عشوهگری دارد که گفتنی نیست.
۷. گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسم - گفت آن میکشم اندر خمِ چوگان که مپرس
معنی: گفتم از گوی گردندهی سپهر احوالی بپرسم، گفت چیزی مپرس که در انحنای چوگان چنان زیر فشارم که نمیتوان بازگفت.
۸. گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا - حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
معنی: از یار پرسیدم که به قصد کشتن چه کسی زلفت را پیچ و تاب دادهای، گفت این رشته سر دراز دارد. حافظ تو را به قرآن سوگند که در این باره چیزی مپرس.
فال و تعبیر غزل شمارهی ۲۷۱ دیوان حافظ:
همه تو را اذیت میکنند، چه دوست و چه آشنا و هیچ نفعی به تو نمیرسانند. دوست به تو جفا میکند و آشنا دشمنی. چارهای نیست تحمل کن و امیدوار باش. سوختن و ساختن جزئی از وجودت است.
معنی برخی واژگان غزل:
که مَپرُس: مپرس که قابل گفتن نیست، که از حد پرسش و پاسخ بیرون است.
زو: از او.
سر و سامان: وضع مرتب، نظم و ترتیب.
بیسر و سامان: بیبرگ و نوا، مفلس، درویش.
گداختن: گداخته شدن، با حرارت ذوب کردن و مجازا بهمعنای ناتوان شدن، لاغر شدن، سوختن و تغییر شکل و وضع دادن، منقلب کردن.
عربده: فریاد بلند و خشن.
شیوه: راه و رسم طنازی، راه و روش.
شیوهای میکند: به طرز و روشی ناز و عشوهگری میکند.
فتان: فتنهانگیز.
صورت حال: چگونی حال، احوالپرسی.
زلف شکستن: چین و شکن دادن به زلف، پیچ و تاب دادن به زلف.
معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشتهی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





