
داستانک ۱ - عبادت
خواجه محمد مهتاب را گفتند: خدای را میشناسی؟
گفت: آنقدر که انکارش نتوانم کرد و بدو کافر نتوانم بود.
گفتند: برای خدایی که بدینمقدار شناسی، چگونه نماز میگزاری و روزه میگیری و زکات میدهی و به حج میروی؟
گفت: این سخن با آنان بگویید که برای این ناشناخته، گردن میزنند و خون میریزند و روزگار را بر خلق خدا سیاه کردهاند. در عبادت ما سود اگر نیست، زیان هم نیست.
داستانک ۲ - تا بهشت
از حکیمی پرسیدند: تا بهشت چقدر راه است؟
گفت: یک قدم.
گفتند: چطور؟
گفت: یک پایتان را که روی نفس شیطانی بگذارید، پای دیگرتان در بهشت است.
داستانک ۳ - فراموشی شکست عشقی
یه بار شکست عشقی خوردم. رفتم به بابابزرگم گفتم: چیکار کنم یادم بره؟
یه نخ سیگار داد بهم گفت: بکش پسرم!
وقتی سیگارم تموم شد، گفتم : آقاجون فایده نداره. نمیتونم فراموشش کنم!
گفت: وقتی داشتی سیگار میکشیدی ازت عکس گرفتم. فرستادم برا بابات، اون یه کاری میکنه که اسمتم یادت بره!
داستانک ۴ - آغاز خوشبختی
روزی از پدربزرگ پرسیدم: چرا با گذر این سالها هنوز اینقدر زیاد مادربزرگ را دوست داری؟
جواب جالبی داد. او گفت: وقتی کسی را با تمام وجودت دوست داری، دیگر گذر زمان مهم نیست. چه دخترکی چادری باشد که جلوی کافه نادری منتظر دیدار توست، چه زنی با موهای سپید در گذر سالها که در روزهای سرد و برفی بهمنماه برایت چای داغ، دم میکند. دوستش داری چون او، همهی قلب توست و قلبت بیوقفه برایش خواهد تپید برای همیشه، حتی وقتی دیگر برای تو نتپد، برای او خواهد تپید.
خندید و گفت: خیالت راحت! قلب من همیشه خواهد تپید.
پدربزرگ سالهاست که در پیش ما نیست و من هنوز جملهی آخرش را نفهمیدم، ولی این را خوب میدانم که پدربزرگ همیشه راست میگفت. شاید قلب ما هیچ وقت از تپش کردن نایستد و این آغاز خوشبختی است.
داستانک ۵ - اصغر غدد
جاهلی اصغر نام، غدهای چنان بزرگ بر پیشانی داشت که سبب شده بود دوست و دشمن او را اصغر غُدد بنامند. اصغر از این نام چنان در رنج و عذاب بود که سرانجام پولی فراهم کرده و به حکیمی داد تا آن غدهی زشت را بردارد و او را نجات دهد.
عمل با توفیق انجام شد و بعد از چند روز اصغر شادمان از اینکه دیگر کسی بدان نام زشت او را نخواهد خواند، به سر گذر رفت. غافل از اینکه از همان روز رفقایش نامی دیگر برای او انتخاب کرده و بیچاره اصغر غدد از آن روز اصغر بیغدد نامیده شد.
فرار از زبان عیبجوى خلق ممکن نیست.
داستانک ۶ - سینهزنی یا زنجیرزنی؟
اتوبوس تو برف گیر میکنه. راننده میگه: بیاین پایین تا زیر چرخ زنجیر بزنیم.
حیف نون میگه: من سردمه! همینجا تو ماشین سینه میزنم!
داستانک ۷ - حماقت انسانها
از کودک فالفروشی پرسیدم چه میکنی؟
گفت: از حماقت انسانها تکه نانی درمیآورم! اینها از منی که در امروز خود ماندهام، فردایشان را میخواهند.
داستانک ۸ - انفجار ابلهها
مدیران درجه یک، کسانی را استخدام میکنند که از خودشان بهتر و تواناتر هستند، اما افراد درجه دو و پایینتر با نگرانی از دست دادن جایگاه خود، افرادی از خود پایینتر را استخدام میکنند و همینطور نفرات ردههای پایینتر و... (چون مسلما آنها هم نفرات درجه یک نیستند.)
لذا پس از مدتی با موجی فراگیر از نفرات ضعیف و ناتوان در ساختار سازمان مواجه میشوید که معدود افراد توانمند را نیز فلج میکند.
و «استیو جابز» به این پدیده «انفجار ابلهها» میگوید.
داستانک ۹ - مرد رند
مردی بود که به هر حمام که میرفت، هنگام بیرون آمدن به گرمابهدار میگفت که فلان لباس من گم شده، آن را پیدا کن یا تاوان بده! و به همین ترتیب سروصدایی راه میانداخت و آخر هم مزد حمامی را نمیداد و بیرون میرفت، تا جایی که همه او را میشناختند و از آن پس به هیچ حمامی راهش نمیدادند.
مرد بیچاره به حمامی رفت و در حضور مردم شرط کرد که مزد حمامی را بدهد و به هیچکس تهمت دزدی نزند. مرد لباسهای خود را درآورد و به داخل حمام رفت و حمامی جامههای او را پنهان کرد. وقتی از حمام بیرون آمد بهجز کمربند و شمشیر اثری از لباسهای خود ندید و چون شرط کرده بود که چیزی نگوید و به کسی تهمت دزدی نزند، حرفی نزد. آنگاه به ناچار کمربند به کمر بست و گفت: انصاف دهید که من اینگونه به حمام آمده بودم!؟
حاضران بخندیدند و حمامی با او قرار گذاشت که هر هفته یکبار به حمام برود و مزد هم ندهد.
داستانک ۱۰ - کلمهی سه حرفی
توی یک جمع بیحوصله نشسته بودم. طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم. خواندم سه عمودی.
یکی گفت: بلند بگو.
گفتم: یک کلمهی سه حرفیه. از همه چیز برتر است.
حاجی گفت: پول.
تازهعروس مجلس گفت: عشق.
شوهرش گفت: یار.
کودک دبستانی گفت: علم.
حاجی پشت سر هم گفت: پول، اگه نمیشه، طلا، سکه.
گفتم: حاجی اینها نمیشه.
گفت: پس بنویس مال.
گفتم: بازم نمیشه.
گفت: جاه.
خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه.
مادربزرگ گفت: مادرجان، عمر است.
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار.
دیگری خندید و گفت: وام.
یکی از آن وسط بلند گفت: وقت.
خندیدم گفتم: نه.
هنوز به آن کلمهی سه حرفی جدول فکر میکنم. شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش.
کشاورزبگوید: برف.
لال بگوید: حرف.
ناشنوا بگوید: صدا.
نابینا بگوید: نور.
و من هنوز در فکرم که چرا کسی نگفت: خدا.
گردآوری: فرتورچین





