
روزی پتر کبیر از پیرمردی پرسید که چرا موی سر او سفید و ریشش سیاه است؟
پیرمرد جواب داد: چون که موهای سرم از موهای ریشم بیست سال بزرگتر است. معمولا موی ریش از بیست سالگی میروید، در حالی که موی سر از وقتی که به دنیا میآییم روی سر ما هست.
پتر از این جواب خوشش آمد و به پیرمرد امر کرد که این مطلب را به کسی نگوید، مگر پس از اینکه بیست بار پتر را ببیند.
چندی بعد پتر تمام افسران و درجهداران ارتش را به جشن مجللی دعوت کرد و از آنها پرسید که چرا موی سر سفید و موی ریش سیاه است. پتر به هر یک از افسران مهلتی داد و اجازه داد که شهرها را گردش کنند و جواب این سوال را پیدا کنند. پس از مدتی همه محزون و غمگین برگشتند، زیرا هیچکدام جواب درست نیافته بودند.
یکی از افسرها دربارهی پیرمرد دانایی که معما را حل کرده بود مطلبی شنید و نزد او رفت. پیرمرد حاضر شد جواب بدهد، ولی قبل از جواب دادن بیست سکهی یک روبلی خواست، زیرا روی سکههای یک روبلی تصویر نیمتنهی پتر کبیر حک شده بود. افسر پولها را به پیرمرد داد و جواب درست را گرفت و با خوشحالی رفت.
پتر خیلی غضبناک شد و دستور داد که پیرمرد را نزد وی بیاورند. پیرمرد گفت که درست به دستور ولینعمت خود رفتار کرده است. بعد بیست سکه و بیست تصویر پتر را نشان داد و گفت: چون بیست بار تزار را دیدم، پس مطلب را به این افسر گفتم.
پتر از این تدبیر پیرمرد هم تعجب کرد و دوباره افسران و درباریان را به جشن دعوت کرد و پیرمرد را دست چپ خودش نشانید. در موقع خوردن غذا پتر زد روی شانهی چپ افسری که پهلوی او نشسته بود و امر کرد که او به شانهی چپ افسر پهلویی بزند و به ترتیب ادامه پیدا کرد تا نوبت به پیرمرد رسید. پیرمرد جرئت نکرد که به شانهی چپ تزار بزند و بهجای آن این سوال را طرح کرد: اگر مسافری به نقطهای رسید که چهار راه داشت، چهطور باید رفتار کند؟
پتر جواب داد که یقینا باید برگردد. پیرمرد فورا زد روی شانهی راست افسری که پهلوی او نشسته بود و ضربتها به همین ترتیب برگشت بدون اینکه از پیرمرد کار خطایی سر زده باشد.
پتر به پیرمرد هدایای زیادی داد و از آن پس از تدبیر و فکر او در حل کارها مدد جست.
برگرفته از کتاب داستانهای لتونی، نوشتهی یان نی یدره، ترجمهی روحی ارباب.
نگاره: Paul Delaroche (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین





