۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۶

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۶

داستانک ۱ - همت نادرشاه

روزی نادرشاه افشار با سیدهاشم خارکش (از عرفای نجف) ملاقاتی داشت. نادرشاه به سید هاشم گفت: شما واقعا همت کردید که از دنیا گذشتید. سید هاشم جواب داد: برعکس! همت شما کردید که از آخرت گذشتید.

 

داستانک ۲ - یافتن خدا

از شیخ بهایی پرسیدند: خدا را در کجا یافتی؟
فرمود: در قلب کسانی که بی‌دلیل مهربانند!

 

داستانک ۳ - نسل میمون

استاد در جلسه‌ی درسی راجع به پیدایش انسان و خلقت بشر، برای بچه‌ها صحبت می‌کرد، که همه‌ی انسان‌ها فرزندان آدم و از نسل او هستند. یکی از بچه‌ها که پدرش معلم علوم طبیعی بود و نظریه‌ی تکامل انسان از میمون را از پدرش شنیده بود، گفت: استاد! پدر من می‌گوید ما از نسل میمون هستیم.
استاد جواب داد: پسر جان! امور خانوادگی شما به ما مربوط نمی‌شود.

 

داستانک ۴ - آیینه

گفت: من هر روز صبح وقتی در آیینه خود را می‌نگرم از ریخت خودم ناراحت می‌شوم. ولی خوشبختانه اخیرا مشکل را رفع کردم.
گفتم: بالاخره خودت را درمان کردی؟
گفت: نه آیینه را شکستم.

 

داستانک ۵ - موجز و مختصر

جان اشتین بک، نویسنده‌ی مشهور، پیش از نویسندگی، خبرنگار روزنامه بود. وی در گزارش‌هایی که برای روزنامه می‌فرستاد، بسیار قلم‌فرسایی می‌کرد. سردبیر روزنامه برای او نوشت: «آقا! شما گزارش‌ها را موجز و مختصر بنویسید.»
مدتی بعد که سیل، مسیر راه‌آهن را خراب کرد، اشتین بک، این‌گونه گزارش را برای روزنامه کرد: «سردبیر محترم! آن‌جا که راه‌آهن بود، اکنون رودخانه است.»
برگرفته از کتاب جنگ کتاب، نوشته‌ی سید فرید قاسمی

 

داستانک ۶ - شاعر پررو

شاعری در ستایش خواجه‌ای بخیل قصیده‌ای گفت و برایش خواند، اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعه‌ای سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود، اما خواجه توجهی نکرد. پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم اعتنایی نکرد. شاعر رفت و بر در خانه‌ی خواجه نشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است، گفت: ای بی‌حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی و سپس نکوهش کردی، هیچ فایده‌ای نداشت دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته‌ای؟
شاعر گفت: به امید این‌که بمیری و مرثیه‌ای هم برایت بگویم!
خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.

 

داستانک ۷ - اعتماد به نفس

سرعت آهو ۹۰ کیلومتر در ساعت و سرعت شیر ۵۷ کیلومتر در ساعت است. پس چطور آهو طعمه‌ی شیر می‌شود؟
ترس آهو از شکار شدن باعت می‌شود که برای سنجیدن فاصله‌ی خود با شیر مدام به پشت سر نگاه کند و به‌خاطر همین سرعتش بسیار کم می‌شود.؛ تا جایی که شیر می‌تواند به او برسد. یعنی اگر آهو به پشت سرش نگاه نکند، طعمه‌ی شیر نمی‌شود. اگر آهو به سرعت خود ایمان داشته باشد، همان‌گونه که شیر به نیرویش ایمان دارد، هیچ‌گاه طعمه‌ی شیر نخواهد شد.
این قصه‌ی خیلی از ما آدم‌ها هم هست. اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم و در طول زندگی همیشه به پشت سر نگاه کنیم و به مرور خاطرات گذشته بپردازیم، هم از زندگی‌مان عقب می‌مانیم و هم آینده را از دست می‌دهیم.

 

داستانک ۸ - هر چه بکاریم همان را می‌درویم

ارباب لقمان به او دستور داد که در زمینش، برای او کنجد بکارد. ولی او جو کاشت. وقت درو، ارباب گفت: چرا جو کاشتی؟!
لقمان گفت: از خدا امید داشتم که برای تو، کنجد برویاند.
اربابش گفت: مگر این ممکن است؟!
لقمان گفت: تو را می‎بینم که خدای تعالی را نافرمانی می‌کنی، درحالی که از او امید بهشت داری؛ لذا گفتم شاید آن هم بشود.
آن‌گاه اربابش گریست و او را آزاد ساخت.

 

داستانک ۹ - قدر نمی‌دونیم

دیشب یک ظرف یک لیتری با خودم بردم پمپ بنزین و مبلغ ۵۰۰۰ تومان دادم یک لیتر بنزین گرفتم، اولش خیلى شاكى و ناراحت شدم. ولى وقتى یادم آمد که در سال ۵۷، ۵۸ برای خرید ۵۰۰۰ تومان بنزین باید ۲۳ بشکه‌ی ۲۲۰ لیتری با خودم می‌بردم، یه نفس راحتی كشیدم.
گفتم: خدا رو شكر، اون‌طورى سخت‌تر بود! اون زمان خیلی مردم سختى می‌كشیدن! والله الان با یک میلیون تومان راحت یک کیلو گوشت می‌گیرن، اون زمان باید یه گله گوسفند می‌گرفتن، چه خوب شده زندگی راحت شده!
ولی ما قدر نمی‌دونیم!

 

داستانک ۱۰ - درسی برای فرزندان

پسری پدرش را برای شام به رستوران برد. پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود، غذایش را خودش نمی‌توانست بخورد و بر روی لباسش می‌ریخت. تمامی افراد موجود در رستوران با حقارت به‌سوی مرد پیر می‌نگریستند و پسرش هم خاموش بود. پس از این‌که غذایشان تمام شد، پسر که هیچ خجل هم نشده بود، به آرامی پدرش را به دستشویی برد، لباسش را تمیز کرد، موهایش را شانه زد و عینکش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد.
تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و با حقارت به‌سوی هر دو می‌نگریستند. پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی در خروجی شد. در این وقت، پیرمرد دیگری از جمع حاضرین پسر را صدا کرد: پسرم آیا فکر نمی‌کنی چیزی را جا گذاشتی؟
پسر پاسخ داد: نخیر جناب. چیزی جا نگذاشته‌ام.
آن مرد پیر گفت: بله، پسر. جا گذاشته‌ای! درسی برای تمامی پسران و امیدی هم برای همه‌ی پدران.
یک نوع خاموشی مطلق بر تمامی رستوران حاکم شد.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری