
روزی بهلول بهقصد سفر و دیدن جاهای دور، آذوقه برداشت و باروبندیل بربست و عازم گردید. چون چند شبانهروز راه برفت، در بیابانی دورافتاده شبانی دید که گلهی گوسفندان بهچرا سپرده بود و خود روی تپهای نشسته، بدن خویش را میخارید. نزدیک آمد و سلام گفت و نشانی آبادی بپرسید. شبان در حالی که همچنان خود را میخارید، دچار ترس شد و قدمی بهعقب برداشت و گفت: نزدیک نیا ای غریبهی بیمار! ترسم که مر تو در من سرایت کند!
بهلول با حیرت بایستاد و گفت: من مرض ندارم، غریبهای رهگذرم و سراغ آبادیای را میگیرم که لختی آنجا بیاسایم و برای ادامهی سفر قوت یابم.
شبان گردنش را خارید و گفت: دروغی بدین بزرگی نشنیده بودم. تو مرض داری و من این را بهچشم خویش میبینم. از من دست بردار و اگر نشان آبادی میجویی، بدان سمت رو، تا به ده ما برسی.
بهلول بدان سمت که شبان گفته بود، راه افتاد و به ده رسید. چون قدم در ده گذرد، جمعیت آن را از خرد و کلان و زن و مرد، مشغول خاراندن بدنهای خویش دید. چون به میدان ده رسید، او را گرفتند که: تو با این بیماری مهلک چگونه قدم در ده ما گذاری؟
بهلول دانست که جمعیت آن ده را رسم دیرینه بر آن است که از تولد تا مرگ، بدنهای خویش را بخارانند و آن را شرط سلامتی و صحت دانند و آن را که چنین نکند، بیمار و ناخوش پندارند! پس گفت: من اگر هم بیمار باشم غریبهام و مهمان شما، اینک آنچه خواهید با من روا دارید.
زنان و کودکان با وحشت از وی فاصله گرفتند و ریشسفیدان گفتند: باید تو را معالجت کنیم تا سلامتی خود بازیابی، آنگاه رسم مهماننوازی را بهجای آریم.
او را در بستر خواباندند و از اغذیه و اشربه که خود میخوردند، بدو خورانیدند و از علفیات و روغنها، چندان بر بدن او مالیدند که اندک اندک، سر تا پایش را حس خارشی عظیم فرا گرفت و بهشدت به خاراندن بدن خویش پرداخت.
جمعیت ده خوشحال شدند و بهبودی وی را تبریک گفتند و چون روزی چند بگذشت و در خاریدن بدن همپای آنان گردید، احترام و عزتی فراوان در حقش روا داشتند و هر روز در خانهی یکی مهمان شد و غذاهای لذیذ دادند. چون ماهی بگذشت،گفت: مرا ادامهی سفر باید و اینک از شما وداع میگویم.
جمعیت او را با محبتی فراوان تا بیرون آبادی بدرقه کردند و آذوقهی راه در کیسهاش گذاشتند. بهلول پای در راه نهاد و همچنان که بدن خویش بهسرعت و شدت میخارید، ادامهی سفر بازگرفت. پس از طی مسافتی طولانی به ده دیگری رسید. این بار نیز شبانی بر دروازهی ده بود. شبان تا او را بدید، فریاد برآورد که: پیش تو برمیا، ای غریبهی بیمار! کیستی و چه را میجویی؟
بهلول گفت: من بیمار نیم، غریبهای رهگذرم و قصد آن دارم که در این آبادی دمی بیاسایم و باز راه خویش در پیش گیرم.
شبان گفت: یا للعجب! تو این چنین مرض مهلکی داری و آنگاه به دروغ میگویی که بیمار نهای! در این آبادی، خاراندن بدن گناهی عظیم باشد و بیماریای کشنده، باید نخست به معالجت تو بپردازیم و آنگاه شرط مهماننوازی را بهجای آریم.
این بگفت و او را پیش ریشسفیدان برد و این بار نیز جمعیت ده ترسان و لرزان او را که بدن خویش را بهشدت میخاراند، مینگریستند و از وی فاصله میگرفتند. بهدستور ریشسفیدان، بهلول را در بستری نرم خواباندند و از اطعمه و اشربهی خویش بدو خورانیدند و روغنها و علفیات سرد بر بدن او مالیدند، چنانچه به تدریج از خارش بیفتاد و همرنگ جمعیت ده گردید. دهاتیان بهبود وی را شادباش گفتند و در حق او عزت و احترامی فروان بهجای آوردند. آنگاه بهلول ماجرای خود بازگفت.
جمعیت ده در خشم شدند که: نشانی آن ده به ما ده تا زمین را از لوث وجود آنان پاک گردانیم و ریشهی خارش را براندازیم.
بهلول گفت: آنان را رسم آباء و اجدادی بر آن است و از خود گناهی ندارند، چنانکه در حق من کمترین بدی روا نداشتند.
جمعیت گفت: این چه حرفی است که میگویی؟ مگر نمیدانی خاراندن بدن جرمی نابخشودنی است و اگر بیماری این ابلهان در اطراف سرایت کند، ما را در آتش نابودی خواهد سوخت.
پس جمعیت ده کارد و شمشیر برداشتند و لباس رزم پوشیدند و در معیت بهلول روانه شدند. چون به آن ده رسیدند، جنگی مخوف از دو طرف درگرفت. آنان که بدن خویش را میخاراندند و آنان که بدن خویش نمیخارندند، چنان کشتاری کردند که چون شب فرا رسید، بهلول دید که از دو جمعیت، احدی زنده نمانده است و تنها خود اوست که در میان صدها کشته، یکه و درمانده باقی مانده است. پس دست بهسوی آسمان برداشت و گفت: بار خدایا، من خود ندانم که خاراندن بدن بهتر است یا نخاراندن آن، اما این را میدانم که هر یک از این دو جمعیت، در آنچه که میگفتند و در آنچه که میکردند، صادق بودند و هر دو در حق من که غریبهای درمانده بیش نیستم، به یکسان محبت روا داشتند. آری، این خدای رحیم، من خود نیز نمیدانم که کدامیک گناهکار بود و کدامیک بیگناه، شاید دهی که خواست رسم ناپسند و چندین صد سالهی دهی دیگر را به یک ساعت براندازد، گناهکار باشد، اما به راستی این نیز حدسی بیش نیست.
نگاره: Don Purcell (shutterstock.com)
گردآوری: فرتورچین





