
در روزگاری دور آهنگری در بلخ میزیست که مثل همهی آهنگران داستانهای ایرانی تنش میخارید و هی بینی در کار حاکم وقت میکرد. حاکم محلی که از دست او بهتنگ آمده بود، نامهای به مرکز مینویسد و شرح حال میگوید و درخواست حکم حکومتی برای کشیدن گوشش میخواهد و طبق معمول داستان را یک کلاغ چهل کلاغ میکند.
پادشاه که نه وقت بررسی داشت و نه حال بررسی، نخوانده و ندانسته یک خط فرمان مینویسد، مبنی بر اینکه بهمحض دریافت حکم، گردن آهنگر را بزنید تا درس عبرتی برای همه باشد و بدانند جریمهی تمرد و سرکشی چیست.
حکم صادره را بهپای کبوتری بسته، روانه میکنند. کبوتر نامهبر بهجای اینکه به بلخ پرواز بکند، بهطرف شوشتر حرکت میکند.
خلاصه اینکه حاکم شوشتر نامه را میخواند و اطرافش را خوب نگاه میکند و میبیند در شهرشان آهنگری نیست و از طرفی حکم حاکم است و کبوتر نامهبر هم که وظیفهشناس است و کاردرست. نتیجه میگیرد شاید در مرکز به مس، آهن میگویند و برای همین تنها مسگر شهر را احضار و حکم حاکم را در مورد او اجرا میکنند.
این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که تاوان گناه و لغزش کسی را دیگری پس بدهد. همچنین این مثل بهمعنای گناه کسی را بر گردن دیگری انداختن است. بلخ شهری در شمال افغانستان و شوشتر شهری در استان خوزستان در جنوب ایران است.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





