
داستانک ۱ - حقیقت و دروغ
روزی دروغ به حقیقت گفت: مایلی با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟
حقیقت پذیرفت. آنها با هم به کنار دریا رفتند. وقتی به ساحل رسیدند، حقیقت لباسهایش را درآورد و به دریا رفت. دروغ از فرصت استفاده کرد و لباسهای او را پوشید و رفت. از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود.
داستانک ۲ - زندگی آدمی
از بهلول پرسیدند: زندگی آدمی به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه که از یک طرف سن بالا میرود و از طرف دیگر زندگی پایین میآيد.
داستانک ۳ - توپ روسی
ناصرالدین شاه به روسیه سفارش توپ داد. توپ را آوردند و در برابر چشمان همایونی شلیک کردند. از قضا لولهی توپ روسی تحمل گلولهی باروت را نداشت و منفجر شد و زمین زیر پایهی توپ هم تبدیل به چالهای شد!
ملازمان شاه که اوضاع را خراب دیدند، برای چارهی آن گفتند: قربان خاک خودی را که چنین میکند، ببینید خاک دشمن را چه خواهد کرد!
داستانک ۴ - مرد خسیس و کودکانش
یکی از بزرگان حکایت میکرد که شبی به خانهی مردی خسیس از اهالی کوفه وارد شد. آن مرد کودکانی خردسال داشت. چون ایشان بخفتند و پاسی از شب بگذشت، آن مرد برمیخاست و هر ساعت کودکان خود را پهلو به پهلو میگرداند. چون صبح شد، مهمان از او پرسید: دیشب دیدم که تو اطفال خود را پهلو به پهلو میگردانیدی، چه حکمتی در این کار بود؟
مرد گفت: کودکان من در آغاز شب طعام خورده و خوابیده بودند و چون بر پهلوی چپ خفته بودند، ترسیدم اگر همچنان تا صبح بخوابند، آنچه خورده باشند زود هضم شود و صبح زود گرسنه شوند. خواستم که آن غذا در معدهی ایشان باشد تا صبح زود با خواهش غذا مرا آزار ندهند.
داستانک ۵ - خبرنگار و توماس ادیسون
روزی خبرنگار جوانی از توماس ادیسون پرسید: آقای ادیسون شنیدم برای اختراع لامپ تلاشهای زیادی کردهای، اما موفق نشدهای، چرا پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعالیت خود ادامه میدهی؟
ادیسون با خونسردی جواب داد: «ببخشید آقا من ۹۹۹ بار شکست نخوردهام، بلکه ۹۹۹ روش یاد گرفتهام که لامپ چگونه ساخته نمیشود.»
داستانک ۶ - امتناع از خوردن
کودکی با مادر خود برآشفته و هنگام شام به قهر خفته بود. هرچند او را به خوردن خواندند امتناع کرد. مادر از ماحضر در ظرفی میکشید تا مگر صباح خوردن خواهد.
کودک که از زیر چشم میدید سر برداشت و گفت: من که نمیخورم، اما برای هر که میکشید کم است.
برگرفته از کتاب امثال و حکم، نوشتهی علی اکبر دهخدا
داستانک ۷ - آدما فقط یه بار عاشق میشن
حسین پناهی حرف قشنگی زد. گفت: دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟ سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره. تو دیگه لذتی از بادومهای شیرین نمیبری. فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی. وقتی هم که اون تلخی تموم شد، دیگه میترسی بادوم بخوری، که نکنه دوباره تلخ باشه!
عشق مثل اون بادوم تلخه! بعدش با آدمای زیادی آشنا میشی. ولی فقط برای فراموش کردن اون. بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی. در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن. از اون به بعدش یا واسه فراموشیه، یا از اجبارِ تنهایی!
داستانک ۸ - سنگهای چسبیده به خمیر
وقتی نانوا خمیر نان سنگک را پهن میکند و درون تنور میگذارد را دیدی که چه اتفاقی میافتد؟
خمیر به سنگها میچسبد، اما نان هر چه پختهتر میشود، از سنگها جدا میشود!
حکایت آدمها همین است. سختیهای دنیا، حرارت تنور است و این سختیهاست که انسان را پختهتر میکنند و هر چه انسان پختهتر میشود، سنگ کمتری بهخود میگیرد.
سنگها تعلقات دنیایی هستند. ماشین من... خانهی من... من... من! آنوقت که قرار است نان را از تنور خارج کنند، سنگها را از آن میگیرند!
خوشا بهحال آنکه در تنور دنیا آنقدر پخته میشود که به هیچ سنگی نمیچسبد!
داستانک ۹ - منو میگفت
دیروز با یکی از همکاران بحث میکردم. توهین کرد، جوابشو ندادم. دوستم بم گفت: آفرین! شعورتو نشون دادی با این سکوت.
امروز دوستم با همون همکارم بحثشون شد، بش گفت: من فلانی نیستم، مثه بُز نگات کنما! میزنم دهنتو سرویس میکنم!
منو میگفت!
داستانک ۱۰ - صندوق حیف
«مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش! یک صندوق چوبی بزرگ داشت، پر از چیزهای حیف!
در خانهی ما به چیزهایی حیف گفته میشد که نباید آنها را مصرف میکردیم! نباید به آنها دست میزدیم، فقط هر چند وقت یک بار میتوانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم!
حیف مادرم که دیگر نمیتواند در صندوق حیف را باز کند و چیزهای حیف را دربیاورد و با دستهای ظریف و سفیدش، آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد!
مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد... دستهایش، چشمهایش، موهایش، قلبش، حافظهاش، همه چیزش را بهکار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد.
حالا داشتههایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست... حیف مادرم که قدر حیفترین چیزها را ندانست! قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد...»
برگرفته از کتاب از بالای پلهی چهلم، نوشتهی محمود کیانوش
گردآوری: فرتورچین





