
داستانک ۱ - چوبها
هفت سالی میشد که راه نرفته بودم. پزشک پرسید: این چوبها چیست؟
گفتم: فلجم.
گفت: آنچه تو را فلج کرده است، همین چوبهاست! سینهخیز، چهار دستوپا قدم بردار و راه بیفت.
چوبهای زیبایم را گرفت. پیش رویم شکست و در آتش سوزاند.
حالا من راه میروم، اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه میکنم، تا ساعتها بیرمقم.
برتولت برشت
داستانک ۲ - دیوار شیشهای
روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. یک شیشه وسط یک آکواریوم بزرگ گذاشت و آن را دو نیم کرد. در یک سمت، ماهی بزرگی قرار داد و در سمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقهی ماهی بزرگ بود قرار داد. ماهی بزرگ، بارها به ماهی کوچک حمله کرد و هر بار به دیوار شیشهای و نامرئی برخورد کرد تا اینکه دیگر ناامید شده و از حمله دست کشید. او دیگر باور کرده بود که شکار آن ماهی کوچک محال و غیر ممکن است.
دانشمند دیوار حائل را برداشت. ولی ماهی بزرگ دیگر هیچوقت بهسمت ماهی کوچک نرفت. دیواری که در ذهنش بین او و ماهی کوچک ساخته شده بود، بسیار محکمتر از آن دیوار شیشهای بود.
برای انجام کارهایی که محال بهنظر میرسند، فقط کافیست دیوار ذهنی خود را برداریم.
داستانک ۳ - تابوت
ده سال پیش تو تشییع جنازهی همسایهمون داشتن تابوت رو میبردن که تابوت خورد به دیوار، یهو صدای ناله از تابوت بلند شد. نگو بندهی خدا سکته کرده بود، فکر کرده بودند که مرده...
خلاصه بعد از ده سال دیشب بالاخره فوت کرد. امروز موقع حمل جنازه، زنش داد میزد که: چشم کورتونو باز کنین دوباره تابوت به دیوار نخوره!
داستانک ۴ - دزدی کتاب
از محمد عزیر کتابفروش مراکشی سوال کردن چرا وقتی نیستی درب کتابفروشی را نمیبندی؟
پاسخ داد: آنها که سواد ندارند، کتاب نمیدزدند و آنها که کتاب میخوانند، دزدی نمیکنند.
داستانک ۵ - سخن گفتن الاغ
آوردهاند که نادانی بر آن شد تا به الاغی سخن گفتن بیاموزد. پیاپی با درازگوش بیچاره حرف میزد و بهگمان خود الاغ در حال پیشرفت بود.
خردمندی این را دید و بگفت: ای نادان! بیهوده تلاش مکن و خود را مضحکهی دیگران قرار نده. الاغ از تو سخن گفتن نمیآموزد، ولی تو میتوانی خاموشی را از او بیاموزی.
برگرفته از کتاب امثال و حکم، نوشتهی علی اکبر دهخدا
داستانک ۶ - کشیدن یا پر کردن گوش
حیفنون با گوش پانسمان شده داشته میرفته.
جفر ازش میپرسه: چی شده؟
میگه: هیچی، گوشم درد میکرد، رفتم کشیدمش.
جفر میگه: همین کارا رو میکنی برات حرف درمیارن. حداقل پُرش میکردی.
داستانک ۷ - ستایش کردن
ابن سینا نشسته بود که قصاب شهر آمد و شروع به شمردن صفات نیک بوعلی کرد. بوعلی گفت: از تو میخواهم سکوت کنی و دیگر ادامه ندهی.
قصاب گفت: ای حکیم من بیریا تو را ستایش میکردم.
بوعلی گفت: شکی در بیریا بودن کلام تو ندارم. اما مرا علت دیگری بود که از تو خواستم ستایش مرا نکنی. اگر تو مرا ستایش کنی، از من هم انتظار خواهی داشت که از صفات عالی و نیک تو سخن بگویم، در حالی که من، شما را زیاد نمیشناسم تا از اوصاف نیکتان سخن بگویم. این امر موجب رنجش شما خواهد شد و موجبات تکبر مرا فراهم خواهد آورد.
هر کسی که ستایش میکند منتظر ستایش شدن است.
داستانک ۸ - پتوی کوتاه
زندگی مانند یک پتوی کوتاه است. آن را بالا میکشید، انگشت شستتان بیرون میزند. آن را پایین میکشید، شانههایتان از سرما میلرزد.
آدمهای وسواسی، مدام در حال تست اندازهی پتو هستند و زندگی را نمیفهمند. ولی آدمهای شاد، زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند.
ماریون هاوارد
داستانک ۹ - اهانت به مقدسات
فردی که از کنار مسجد رد میشد، متوجه شد یک نفر در داخل شبستان مسجد در حال خالی کردن صندوق نذورات مردم و جمع کردن فرشهاست. فرد عابر که فهمید آن مرد دزد است با صدای بلند فریاد زد: ای تف به شرفت... از خانهی خدا دزدی میکنی؟
مرد دزد با حرارت پاسخ داد: مردک، توی خانهی خدا تف میاندازی؟ بگذار کارم تمام شود، میآیم حالیت میکنم اهانت به مقدسات چقدر زشت است...!
داستانک ۱۰ - حضرت آدم و شش نفر
گویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.
به یکی از سمت راستیها گفت: «تو کیستی؟» گفت: «عقل.»
پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: «مغز.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «مهر.»
پرسید: «جای تو کجاست؟» گفت: «دل.»
از سومی پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «حیا.»
پرسید: «جایت کجاست؟» گفت: «چشم.»
سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟» جواب داد: «تکبر.»
پرسید: «محلت کجاست؟» گفت: «مغز.»
گفت: «با عقل یک جایید؟» گفت: «من که آمدم عقل میرود.»
از دومی پرسید: «تو کیستی؟» جواب داد: «حسد.»
محلش را پرسید. گفت: «دل.»
پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟» گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
از سومی پرسید: «کیستی؟» گفت: «طمع.»
پرسید: «مرکزت کجاست؟» گفت: «چشم.»
گفت: «با حیا یک جا هستید؟» گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج میشود.»
گردآوری: فرتورچین





