۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۷

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۷

داستانک ۱ - اعتدال در رعایت آداب

روزی خلیفه‌ای چاشت می‌خورد و بره‌ی بریان پیش او نهاده بودند. اعرابی‌ای از بادیه رسید، خلیفه او را به خوردن دعوت کرد. اعرابی نشست و با ولع می‌خورد. خلیفه به او گفت: چه شوم و نامبارکی که این بره را طوری از هم پاره می‌کنی و می‌خوری که گویا مادر او به تو شاخ زده است.
اعرابی گفت: اما تو چنان به چشم شفقت در او نگاه می‌کنی که گویا مادر او تو را شیر داده است.
برگرفته از کتاب بهارستان، نوشته‌ی عبدالرحمن جامی

 

داستانک ۲ - حفره

مردی به دندانپزشک خود تلفن می‌کند و به‌خاطر وجود حفره‌ی بزرگی در یکی از دندان‌هایش از او وقت می‌گیرد. موقعی که مرد روی صندلی دندانپزشکی قرار می‌گیرد، دندانپزشک نگاهی به دندان او می‌اندازد و می‌گوید: نه یک حفره‌ی بزرگ نیست! خوردگی کوچکی است که الان برای شما پر می‌کنم.
مرد می‌گوید: راستی؟ موقعی که زبانم را روی آن می‌مالیدم، احساس می‌کردم که یک حفره‌ی بزرگ است!
دندانپزشک با لبخندی بر لب می‌گوید: این یک امر طبیعی است. چون یکی از کارهای زبان اغراق است...
نگذارید زبان شما از افکارتان جلوتر برود.

 

داستانک ۳ - بنز و ژیان

یک ژیان در جاده خراب شد و زد کنار. یک بنز از جاده رد می‌شد. به کمک ژیان آمد و آن را بُکسِل کرد تا به شهر بعدی برساند. راننده‌ی بنز به راننده ژیان گفت: اگر دیدی من دارم تند می‌روم، بوق بزن و چراغ بده که من یواش کنم.
خلاصه راه افتادند. وسط راه، یک بی‌ام‌و با سرعت از بنز سبقت گرفت. به راننده‌ی بنز برخورد و او گازش را گرفت و دنبال بی‌ام‌و افتاد و یادش رفت که ژیان را بکسل کرده. راننده‌ی ژیان هم هر چی بوق زد و چراغ داد، راننده‌ی بنز متوجه نشد که نشد!
این سه تا ماشین با سرعت از گشت جاده‌ای رد می‌شدند که افسر گشت به ایست بازرسی بعدی بی‌سیم زد و گفت: یک بی‌ام‌و داره با سرعت ۲۰۰ تا میاد، به او کاری نداشته باش. بعدش یک بنز داره با سرعت ۲۲۰ تا میاد، به او هم کاری نداشته باش. بعدش یک ژیان داره با سرعت ۲۲۰ میاد و مرتب هم دارد بوق می‌زنه و چراغ می‌ده که از آن‌ها سبقت بگیره. آن ژیان را نگه‌دار تا من برسم و پدرش رو دربیاورم!

 

داستانک ۴ - طناب فیل و باور

کودکی از مسئول سیرکی پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته‌اید؟ فیل می‌تواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
صاحب فیل گفت: این فیل چنین کاری نمی‌تواند بکند. چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است. آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
کودک پرسید: چطور چنین چیزی امکان دارد؟
صاحب فیل گفت: وقتی که این فیل بچه بود، مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم. تلاش زیاد فیل برای رهایی‌اش هیچ اثری نداشت و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است. فیل به این باور رسیده است که نمی‌تواند این کار را بکند!
نوشته‌ی پائولو کوئیلو

 

داستانک ۵ - خواجه همام و کنیز زیباروی

خواجه همام‌الدین تبریزی از غزل‌سرایان و لطیفه‌گویان سده‌ی هشتم آذربایجان است. گویند شبی در دربار یکی از سلاطین حضور داشت. کنیزی زیبا که نامش خورشید بود خواست سر شمع را اصلاح کند تا روشنی بهتر دهد که ناگاه آتش شمع دستش را سوزاند. همام فی البداهه خواند:

با روی تو شمع برفروزد عجب است - با چشم تو دیده برفروزد عجب است
دیدم که ز شمع سوخت دستت ناگاه - خورشید که از شمع بسوزد عجب است

 

داستانک ۶ - یا کفش یا نماز

مردی با کفش نماز می‌خواند. دزدی در کمین او بود و می‌خواست کفش را بدزدد. وقتی نماز مرد تمام شد، دزد گفت: ای مرد! مگر نمی‌دانی نماز خواندن با کفش درست نیست؟ پس نمازت را دوباره بخوان که با کفش نماز نباشد!
مرد گفت: اگر نماز نباشد، کفش که باشد!

 

داستانک ۷ - غلام خسرو پرویز

روزی یکی از غلامان خسرو پرویز ظرفی پر از آش به مجلس وی آورد و بر سر سفره از جلال و شکوه شاه دستش لرزید و چند قطره‌ای از آن بر لباس خسرو ریخت، پادشاه دستور داد غلام را بکشند. غلام بازگشت و تمام آش را بر لباس‌های خسرو ریخت. خسرو با ناراحتی و خشم پرسید: این چه کاری است؟
غلام گفت: با این دو سه قطره که بر لباس شما ریختم، سزاوار کشته شدن نبودم، و اگر با این جرم مرا می‌کشتی، تو را ظالم به‌حساب می‌آوردند، به همین سبب بازگشتم و گناهی بزرگ‌تر انجام دادم تا کسی تو را به‌خاطر کشتن من سرزنش نکند!
شاه غلام را بخشید و او را مورد لطف خود قرار داد.

 

داستانک ۸ - سایه‌ی اسب

در جوانی اسبی داشتم، وقتی سوار بر آن از کنار دیواری عبور می‌کردیم و سایه‌ی خودش را روی دیوار می‌دید، خیال می‌کرد اسب دیگری است، خرناس می‌کشید و سعی ‌می‌کرد ‌از آن‌ جلو بزند. هر چه تند می‌رفـت، می‌دید هنوز از سایه‌اش جلو نیفتاده، باز به سرعتش اضافه می‌کرد تا حدی که اگر این جریان ادامه می‌یافت، مرا به کشتن می‌داد. اما دیوار که تمام می‌شد، سایه‌اش از بین می‌رفت و  آرام می‌گرفت.
در دنیا وقتی به دیگران نگاه کنی، بدنت (که مرکب توست) می‌خواهد از آن‌ها جلو بزند و اگر از چشم‌ و هم‌چشمی با دیگران بازش نداری، تو را به نابودی می‌کشد.

 

داستانک ۹ - بزن قدش

یه روز به رضاشاه گفتن: کرایه درشکه خیلی گرون شده!
او لباس مبدل شخصی پوشید و رفت میدون توپخونه. به یه درشکه‌چی گفت: آهای تا شمرون چقدر می‌گیری؟
درشکه‌چی بدون این‌که او رو بشناسه گفت: ما به نرخ دولتی کار نمی‌کنیم.
رضاشاه: ۵ شاهی؟ یارو: برو بالا.
رضاشاه: ۱۰ شاهی؟ یارو: برو بالا.
رضاشاه: ۱۵ شاهی؟ یارو: برو بالا.
رضاشاه: ۳۰ شاهی؟ یارو: بزن قدش.
رضاشاه سوارشد. یارو نگاهی به رضاشاه انداخت و گفت: سربازی؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: گروهبانی؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: افسری؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: فرماندهی؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: نکنه رضاشاهی؟ رضاشاه: بزن قدش!
یارو رنگش عوض شد. بعد گفت: منومی‌برید زندان؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: تبعید می‌کنید؟ رضاشاه: برو بالا.
یارو: اعدام می‌کنید؟ رضاشاه: بزن قدش!

 

داستانک ۱۰ - شیطان و کشیش

شیطان به کشیش گفت: دشمنی من با بشریت، از دشمنی تو با جان خویش بیشتر نیست، ای کشیش! تو به میکائیل آفرین می‌گویی، در حالی که او برایت هیچ فایده‌ای نداشته است؛ و مرا دشنام می‌دهی، حال آن‌که من مایه‌ی راحتی و آسایش‌ات بوده و هستم! مگر نه این‌که وجود من، موجب رونق بازار تو و نامم سرمایه‌ی کسب و کار توست؟! اگر شیطان بمیرد و مبارزه با او منتفی گردد، چه شغلی را بر عهده‌ی تو خواهند نهاد؟
تو که پدر روحانی هستی، چطور نمی‌دانی که تنها وجود شیطان می‌تواند سیم و زر را از جیب مومنان، به جیب‌های واعظان و سخنوران سرازیر کند؟! تو که عالمی دانا هستی، چطور نمی‌دانی که با نابود شدن علت، معلول نیز از بین می‌رود؟ چطور راضی می‌شوی که من بمیرم و تو جایگاه خود را از دست بدهی و نان زن و بچه‌ات را آجر کنی؟!
برگرفته از کتاب کاروان‌ها و طوفان‌ها، نوشته‌ی جبران خلیل جبران

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری