
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف س» را میخوانید.
ساخت و پاخت داشتن. (معنی: با کسی دست به یکی کردن. با کسی پنهانی همدست بودن.)
ساخته شدن برای چیزی. (معنی: برای کاری توانایی و آمادگی داشتن.)
ساخته شدن برای کسی. (معنی: با کسی سازگار بودن. با کسی همانندی و هماهنگی داشتن.)
ساز خود را زدن. (یا ساز خود را کوک کردن.) (معنی: بر دیدگاه خود پافشاری کردن و به خواستهها و دیدگاههای دیگران نپرداختن.)
ساقی که غلط کند، خود نوشد. (یا ساقی که غلط کند، خودش باید خورد.) (معنی: پیامدهای لغزش هر کس به خود او بازمیگردد. این مثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند کسی را به پذیرش پیامد کار نادرستش وادار کنند. گمان میرود ریشهی این ضرب المثل به روزگاری بازگردد که ساقیگری دارای روشها و آداب ویژهای بوده است و اگر ساقی دچار لغزش میگشت، ناچار به نوشیدن جام نابههنگام و نابهجا میشد.)
سال به دوازده ماه ما میبینیم، یک دفعه هم تو ببین. (یا همیشه ما میدیدیم، یک بار هم تو ببین.) (معنی: گناهی که یک بار از من آمده، همیشه در تو بوده است. کسی که خود سراپا دارای کمبود و کاستیست، همینکه به کاستی دیگری پی میبرد به خردهگیری میپردازد. (داستان: گوسفندی از جوی بجست و دنبهی او به یک سوی شد. بز گفت: دیدم. گوسفند پاسخ داد: همیشه ما میدیدیم، یک بار تو هم ببین.))
سال به سال دریغ از پارسال. (معنی: هر چه میگذرد، بدتر و نابسامانتر میشود. روزگار بهتری در پیش نیست.)
سال زور سیزده ماه است. (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که زمانی را که از اندازهی شناخته شدهی آن بیشتر باشد را به زور بر گردن دیگری گذارند.)
سالی که نکوست از بهارش پیداست. (مصرع نخست: خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود.) (شیخ بهایی) (معنی: آغاز هر کار، نمایانگر پایان آن است. فرجام و سرانجام هر کار، از آغازش پدیدار است. همچنین گاهی این ضرب المثل برای چیز یا کار بد و نادرستی که پایان و سرانجامش از همان آغاز روشن باشد، بهکار برده میشود.)
سایه وقت گل خوشه، حالا آدم میکشه. (معنی: این مثل به کسی گفته میشود که در موسم سرما در برابر دیگری بایستد و سایهی او بر وی افتد و جلو رسیدن تابش آفتاب بر وی گرفته شود.)
سایهیتان از سر ما کم نشود. (یا سایهتون کم نشه.) (معنی: مهربانی شما به ما کم نشود. خدا کند زنده باشید و ما بتوانیم از مهربانی شما بهرهمند گردیم. (داستان کوتاه سایهیتان از سر ما کم نشود))
سایهی کسی را با تیر زدن. (معنی: دشمنی و کینهی بیش از اندازه به کسی داشتن. هرگاه کسی از دیگری کینه و دشمنی به دل داشته باشد، تا آنجا که نخواهد سایهی او را ببیند، چه برسد به خودش را، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
سایهی کسی سر دیگری بودن. (معنی: پشتیبان و یاور کسی بودن.)
سایهی کسی سنگین شدن. (معنی: با دیگری سرد برخورد کردن. از دیگری رویگردان شدن.)
سبزی کسی را پاک کردن. (معنی: چاپلوسی کسی را کردن. کسی را بیش از اندازه ستایش کردن.)
سبک سنگین کردن. (معنی: سنجیدن. بررسی کردن. خوب و بد کردن. چیزی را آزمودن. ارزش کسی یا چیزی را برآورد کردن.)
سبکبار مردم سبکتر روند.
سبوی خالی را نباید با سبوی پُر زد.
سبیل کسی آویزان شدن. (یا سبیلش آویزان شد.) (معنی: سرخورده شدن. ناامید شدن. ناخشنود شدن. این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که کسی دچار سرخوردگی شده باشد و به او همچون گذشته رسیدگی و توجه نشود. در دوران صفویه پادشاهان همواره سبیلهای پروپیمان و بناگوش در رفته داشتند. از همین روی بسیاری از فرمانداران و درباریان کوشش میکردند تا سبیلهای خود را به ریخت سبیل پادشاهان خود دربیاورند تا به این بهانه از سوی آنان ستایش شوند. تا جایی که روغنهای درخشان کنندهی ویژهای هم به سبیلشان میمالیدند و آن را آرایش میکردند. ریخت و آرایشی که سبیل داشت، در اندازهی خوبی و مهربانی پادشاه تاثیر میگذاشت و به وارون آن، هر چه از این آرایش و درخشانی کمتر میشد، دیگران پی میبردند که اندازهی خوبی و مهربانی پادشاه به آن کس کاهش یافته است. در این زمان سبیل از زیبایی و درخشانی میافتاد و به سخنی دیگر «آویزان» میشد. این حال نشانهای بود از بیمهریهای رفته بر آن کس و سرخوردگی او. در معنای مجازی این مثل بهمعنای از قدرت افتادن هم هست.)
سبیل کسی را چرب کردن. (یا سبیلش را چرب کرد.) (معنی: هرگاه کسی بخواهد برای انجام کاری یا بهدست آوردن چیزی، به دیگری رشوه دهد، میگویند سبیلش را چرب کرده است. (داستان کوتاه سبیل کسی را چرب کردن))
سبیل کسی را دود دادن. (معنی: کسی را تهدید به آزار دادن و گوشمالی کردن.)
سپر انداختن. (یا لاجرم سپر انداختن.) (معنی: بهناچار تسلیم شدن. ناگزیر تن به خواری دادن. گریختن و فرار کردن. توان رویارویی با سختیها را نداشتن.)
سپر بلا. (معنی: پیش مرگ. بلا گردان.)
ستارهی سهیل شدن. (یا ستارهی سهیل شده.) (معنی: کمپیداست. کم پیدا بودن. در برخی جاها دیدن ستارهی سهیل کار سادهای نیست و زمان دیدن آن نیز بسیار کوتاه است. از همین روی این اصطلاح برای کسی بهکار برده میشود که کمپیداست و دیر به دیر میتوان او را دید.)
ستم بر ستم پیشه، عدل است و داد.
سحر تا چه زاید شب آبستن است. (یا شب آبستن است تا چه زاید سحر.) (فریب جهان قصهی روشن است - ببین تا چه زاید شب آبستن است.) (حافظ) (معنی: این مثل هنگامی بهکار میرود که رویدادها یا پیشامدهای ناگواری در آستانهی رخ دادن باشند و بخواهند از پیامدهای گنگ و پیشبینی نشدنی آن نگران و دلواپس باشند.)
سحرخیز باش تا کامروا باشی. (معنی: سحرخیزان در کارهایشان پیروزمند و کامیابترند. این ضرب المثل برای بهشور آوردن و انگیزه دادن به همگان، برای سحرخیزی و پرهیز از تنبلی و تنپروری به کار میرود. (داستان کوتاه سحرخیز باش تا کامروا باشی))
سخت بگیری، سخت میگذره. (معنی: کارها را باید ساده و آسان گرفت، تا زندگی به آسودگی و آرامش سپری شود.)
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش. (مصرع نخست: گفت آسانگیر بر خود کارها کز روی طبع.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند سختگیری در کارها را نادرست بدانند و آسانگیری را سفارش کنند.)
سخن تلخ از دل تلخ بر میخیزد.
سخن خودت را کجا شنیدی؟ آنجا که حرف مردم را شنیدی.
سر از پا نشناختن. (معنی: از شور و شادی بسیار، آرام نبودن.)
سر از جایی درآوردن. (معنی: ناآگاهانه و ناگهانی به جایی رسیدن.)
سر از قایم بستن درد نمیگیرد. (معنی: کار از محکمکاری عیب نمیکند. برخی برای کم شدن سردرد، دستمالی را دور سر میبندند و بر این باورند که هر چه محکمتر ببندند، احساس درد کمتری دارند.)
سر باشد کلاه بسیار است. (معنی: اگر تندرستی و زندگانی دراز فراهم باشد، بهدست آوردن دارایی آسان است. این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند بگویند: برای دارایی یا چیزی که از دست رفته است، اندوهگین نباید بود؛ زیرا جبران و بازگرداندن زیان آن، چنانچه تندرستی و زندگانی دراز فراهم باشد، آسان است.)
سر بردن. (یا سر کسی را بردن. یا سرم را بردی.) (معنی: با پرگویی کسی را آزار دادن. زمانی که کسی سخنان بیارزش فراوانی میگوید و دیگران توان گوش دادن ندارند، این اصطلاح را برایش بهکار میبرند، تا او خاموش و ساکت گردد و چیزی نگوید.)
سر بریده سخن نمیگوید.
سر بزرگ را بلای بزرگ باشد.
سر بسته گفتن. (معنی: نکتهای را روشن بازگو نکردن. چیزی را گنگ، کوتاه و در پرده گفتن.)
سر بشکند در کلاه، دست بشکند در آستین. (یا دست بشکند در آستین، سر بشکند در کلاه.) (معنی: از بگومگوها، کشمکشها و درگیریهای خانوادگی نباید نزد بیگانگان پرده برداشت. این ضرب المثل بهگونهی هشدار به کسانی که از خویشاوندان و نزدیکان خود نزد دیگران گله میکنند، گفته میشود تا آنان را از این کار بازدارند.)
سر به بیابان گذاشتن. (معنی: هرگاه کسی از زندگی خویش خسته و درمانده شود و برای بهدست آوردن آرامش از خانه و کاشانهی خویش فرار کند، این ضرب المثل بهکار برده میشود.)
سر به جهنم زدن چیزی. (معنی: بسیار گران بودن چیزی.)
سر به زنگاه. (معنی: بههنگام و در زمان درست.)
سر به سر، بیدردسر. (معنی: چیزی را با چیز دیگر دادوستد یا جایگذین کردن.)
سر به سر کسی گذاشتن. (معنی: کسی را آزرده کردن. با کسی شوخی کردن. کسی را دست انداختن.)
سر به سنگ خوردن. (یا سرش به سنگ خورد.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که راه نادرستی برود یا کاری نابهجا انجام دهد و در این راه با سدی سخت برخورد کرده و گوشمالی و ادب شود.)
سر به هوا بودن. (معنی: بازیگوش بودن. ناهشیار بودن.)
سر بیخیال فقط در گور میسر است.
سر بیصاحب تراشیده نمیشود. (معنی: تا صاحبکار در انجام کارها سرپرستی و پایش نکند، کارها بیهوده و نیمهکاره میماند.)
سر بیصاحب میتراشد. (معنی: بدون اجازه دربارهی کسی تصمیم گرفتن. کاری وارون خواست و خشنودی کسی انجام دادن.)
سر بیگناه پای دار میرود، اما بالای دار نمیرود. (یا سر بیگناه پای دار میرود، اما سر دار نمیرود.) (معنی: بیگناه شاید متهم شود، ولی سرانجام بیگناهی او روشن میشود.)
سر پیازی یا ته پیاز؟ (یا نه سر پیازی، نه ته پیاز. یا نه سر کرباسی، نه ته کرباس.) (معنی: کارهای نیستی. این ضرب المثل به کسی گفته میشود که در زندگی دیگران سرک کشیده، دخالت و فضولی کند.)
سر جای خود خشک شدن. (معنی: از ترس یا شگفتی فراوان بیحرکت ماندن یا میخکوب شدن.)
سر جای خود نشاندن. (یا به جای خود نشاندن.) (معنی: کسی را با هشدار یا گوشمالی، به خاموشی یا نگهداشتن خود واداشتن.)
سر جای خود نشستن. (معنی: به اندک خشنود شدن. دست از فزونخواهی برداشتن. برای نمونه: سخن بیش از اندازه نگفتن. پا را از گلیمش درازتر نکردن. بیش از اندازه دخالت نکردن.)
سر چرخ خاله پیرهزن جمع شدن. (معنی: در جایی تنگ شمار بسیاری پیرامون کسی گرد آمدن.)
سر چشمه شاید گرفته به بیل - چو پر شد نشاید گذشتن به پیل. (سعدی) (معنی: جلوی ویرانی و تباهی کارها را از همان آغاز کار که نشانهای دیده شد، باید گرفت، وگرنه ویرانی و تباهی بهاندازهای فراوان خواهد شد که از میان برداشتن آن شدنی نباشد.)
سر خانهی اول خود رفتن. (یا به خانهی اول خود برگشتن.) (معنی: به وضع پیشین برگشتن.)
سر خر. (معنی: هنگامی که کسی بودنش در جایی، دیگران را آزار دهد، این اصطلاح برایش بهکار برده میشود. (داستان کوتاه سر خر))
سر خر باش، صاحب زر باش.
سر خر را برگرداندن. (معنی: گرداندن راه. دگرگون کردن سخن.)
سر خر را کج کردن. (معنی: راه خود یا دیگری را دگرگون کردن.)
سر خر که سنگین است خودش میکشد. (معنی: بار سختیها و دشواریهای هر کس بر دوش خود اوست.)
سر خود را نمیتوانست ببندد، رفت عروسی سر عروس را قجری ببندد. (یا عروس سر خودش را نمیتوانست ببندد، میرفت سر همسایه را ببندد.) (معنی: این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که با آنکه از ادارهی کارهای سادهی زندگی خود ناتوان است، انجام کارهای مهم دیگران را بر دوش میگیرد یا بر دوش او میگذارند. در گذشته سر عروس و زنان خانهدار را با دستمال رنگین میبستند و میآراستند و بستن سر قجری یادگار آرایش سر زنان دربار شاهان قاجار است.)
سر درآوردن از چیزی. (معنی: چیزی را شناختن. به ریزهکاریهای چیزی آگاه بودن.)
سر دیگ حلیم، روغن میرود. (معنی: زودتر و با شتاب سر کاری رفتن.)
سر زا رفتن. (معنی: در هنگام زایمان مردن. از دست رفتن چیزی.)
سر زبانها افتادن. (معنی: پرآوازه و سرشناس شدن.)
سر زبانها انداختن. (یا کسی را سر زبانها انداختن.) (معنی: آبروی کسی را بردن. کسی را رسوا کردن.)
سر زلف تو نباشد سر زلف دگری. (مصرع نخست: از برای دل ما قحط پریشانی نیست.) (صائب) (معنی: این مثل به کسی گفته میشود که از یاری و خدمتی که به آسانی از دیگران برمیآید، سرباز زند و با گفتن این مثل بخواهند به او حالی کنند که انجام این یاری و خدمت را به آسانی به دیگری خواهند سپرد.)
سر زیر آب کردن. (معنی: خویشتن را از کسی بهویژه وامخواه و بستانکار دور و پنهان داشتن.)
سر شاخه نشسته از بیخ میبرد. (معنی: هرگاه کسی کاری بکند که پیامد و دستاوردش جز زیان رساندن به خودش نداشته باشد، این ضرب المثل دربارهی او بهکار برده میشود. (داستان کوتاه سر شاخه نشسته از بیخ میبرد))
سر صحبت را باز کردن. (معنی: به بهانهای گفتگو را با کسی آغاز کردن.)
سر صحبت کسی باز شدن. (معنی: آغاز به گفتگو کردن دربارهی چیزی.)
سر طاس نشاندن. (یا کسی را سر طاس نشاندن.) (معنی: کسی را به سخن گفتن واداشتن. کسی را به اقرار یا گفتن رازهایش وادار کردن. از کسی حرف کشیدن.)
سر طاس نشستن. (معنی: پرگویی و پرچانگی کردن. سر درددل کسی باز شدن.)
سر عقل آمدن. (معنی: دانا شدن. خردمند گردیدن. به راه آمدن. به خود آمدن.)
سر قبرم کثافت نکن، از فاتحه خواندنت گذشتم.
سر قبری گریه کن، که داخلش مرده باشد. (معنی: برای کسی نیاز خود را بازگو کن که بخشنده باشد. به کسی پند و اندرز بده که پندپذیر باشد.)
سر کچل را سنگی و دیوانه را دنگی.
سر کچل شکستن کاری ندارد. (معنی: رنجاندن و آزردن ناتوانان، بیچارگان و افتادگان از مردانگی بهدور است.)
سر کچل و بیچارگی پنهان نمیماند. (معنی: بینوایان و بیچارگان نمیتوانند نشانههای نداری و تهیدستی خود را از دیگران پوشیده دارند.)
سر کچل و ناداری عیب نیست. (معنی: کسی را از روی کاستی و کمبودی که از اختیار او بیرون است، نباید سرزنش کرد.)
سر کچل و عرقچین. (معنی: این مثل به شوخی و ریشخند زمانی بهکار برده میشود که کسی از پوشش رسواکنندهای برای پنهان کردن کمبود و کاستی خود بهره گیرد. عرقچین پوشش سادهی سر مردان است و زیبندهی سریست که موی کوتاه داشته باشد و بنابراین برای سر بیمو پوشش درخوری بهشمار نمیآید.)
سر کسی با دمش بازی میکند. (یا سر کسی با کونش بازی میکند.) (معنی: این مثل برای آدمهای سربههوا، بازیگوش، ناهشیار و حواسپرت بهکار میرود. گمان میرود این ضرب المثل از رفتار بچه گربهها گرفته شده که گاه دُم خود را چیزی جداگانه میپندارند و با آن بازی میکنند و دور خود میچرخند.)
سر کسی به آخورش بند بودن. (یا سر کسی به آخور خودش بند بودن.) (معنی: به کار خود سرگرم بودن و به دیگران کاری نداشتن.)
سر کسی به تنش ارزیدن. (یا سر کسی به کلاهش ارزیدن. یا سرش به تنش میارزد.) (معنی: این اصطلاح به آدمی برجسته، سرشناس، ارجمند و آبرومند گفته میشود.)
سر کسی بیکلاه ماندن. (معنی: بیبهره و دست تهی ماندن. چیزی گیر نیاوردن.)
سر کسی را به طاق کوبیدن. (معنی: دست به سر کردن. کسی را از سر خود باز کردن. کسی را دنبال چیزی بیهوده فرستادن. دنبال نخود سیاه فرستادن.)
سر کسی را خوردن. (یا کلهی کسی را خوردن.) (معنی: با پرگویی کسی را آزار دادن. سرخور بودن بدین معنی که پس از مرگ کسی زنده ماندن.)
سر کسی را زیر آب کردن. (معنی: کسی را بیسروصدا کشتن.)
سر کسی را گرم کردن. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند حواس کسی را پرت کنند تا سر از کارشان درنیاورد و آنان بتوانند با آسودگی به کارشان برسند.)
سر کلافه را بهدست آوردن. (یا سر نخ را بهدست آوردن.) (معنی: به راز پیشنیازهای کاری که راهنمای کارهای آینده است پی بردن.)
سر کلافه را گم کردن. (معنی: با آمدن پیشامدهای ناگوار، نیک از بد ندانستن.)
سر که نه در راه عزیزان بود - بار گرانیست کشیدن به دوش. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل برای نشادن دادن دوستی راستین و همراه با یکرنگی و با انگیزهی آمادگی برای انجام هر گونه خدمت و از خودگذشتگی در راه دوستان بهکار برده میشود.)
سر کیسه را شل کردن. (معنی: سر کیسهی پول را شل کردن و برای دیگران هزینه کردن. بهجای تنگچشمی و خسیس بودن، بخشندگی کردن. دستودلباز بودن.)
سر گاو توی خمره گیر کردن. (یا سر گاو در خمره مانده.) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که کسی در پی سر به هوایی یا نابخردی دچار گرفتاری ویژهای شود که رهایی از آن به آسانی شدنی نباشد و به چارهاندیشی فراوان نیاز داشته باشد. (داستان: دخو در لهجهی قزوینیان بهمعنی رزبان باشد و این طایفه با آنکه چون دانایان مردم قزوین و مفتیان امور عقلی آنان بهشمار میآمدهاند، خود نهایت ابله بودهاند. گویند وقتی گاوی سر به درون خمره برد و بیرون کردن نتوانست، مردمان در کار او فرو ماندند و برحسب عادت و رسم به عقل دخو توسل جستند. دخو گفت سر گاو ببرید. ببریدند، سر به میان خم افتاد. دخو گفت اکنون خم را بشکنید.))
سر گندهاش زیر لحاف است. (یا سر گندهی چیزی زیر لحاف است. یا سر بزرگ چیزی زیر لحاف است.) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخش ناچیزی از یک گرفتاری آشکار شده و هنوز بخش بزرگ آن مانده و در پیش باشد.)
سر و ته یک کرباس بودن. (یا سر و ته یک کرباسند.) (معنی: از یک جنس یا خاندان یا خو و منش بودن. همگی مانند همند. از آنجا که کرباس از جنس پارچهای خوب نیست، این مثل را بیشتر برای خوار کردن بهکار میبرند.)
سر و دست شکستن. (معنی: بهسختی خواهان چیزی یا کسی بودن و شیفتگی فراوانی به آن نشان دادن.)
سُر و مُر و گنده. (معنی: تندرست و سرحال.)
سربار مال خر بردبار است. (معنی: به بردباران کار بیشتر زور کرده یا ستم بیشتر روا میدارند.)
سرباری تهباری را میبرد. (معنی: سر بار میوه را با میوهی خوب و رسیده پر میکنند و در زیر آن میوهی معمولی یا بد میگذارند و بدینگونه میوه را میفروشند.)
سراپا گوش بودن. (معنی: با ریزبینی و هوشیاری گوش کردن.)
سرجهازی کسی بودن. (یا سرجهازی چیزی بودن.) (معنی: کسی یا چیزی که باید به زور همراه با کسی دیگر یا چیزی دیگر پذیرفت. همانند: خدمتکاری که همراه عروس به خانهی داماد میرود.)
سرد و گرم روزگار چشیده بودن. (معنی: کارآزمودگی بسیار بهدست آوردن و سختیهای فراوانی را آزمودن.)
سرزمینی است که ایمان فلک رفته به باد. (مصرع دوم: هر که شیرین طلبد، تیشه خورد چون فرهاد.) (معنی: این ضرب المثل نشان دهندهی حال و روز نابسامان شهر یا کشوری است.)
سرزنش بهجا بهتر از تعریف بیجا است.
سرش از خودش نیست.
سرش برای فلان کار درد میکنه. (معنی: بسیار خواهان انجام آن کار و بردباری در برابر سختیهای پیشبینی شدهی آن است.)
سرش بره قولش نمیره. (معنی: بسیار آدم خوشقول و دستکاری است و هرگز بدقولی نمیکند و خود را بیآبرو و بیارزش نمیسازد.)
سرش به تنش زیادی میکند. (یا سرش به تنش زیادی کرده است. یا سرش به تنش سنگینی میکند.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که دنبال دردسر میگردد و یا خود را به خطر میاندازد و یا از جانش سیر شده است.)
سرش تو لاک خودشه. (سر در لاک خود فرو بودن. یا در لاک خود رفتن.) (معنی: کاری به کار کسی نداشتن و به کار خود پرداختن. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که سرگرم کار خود هستند و با کسی کاری ندارند. همچنین این مثل برای کسانی که به دیگران آزار نمیرسانند و یا در کار کسی دخالت نمیکنند نیز بهکار برده میشود.)
سرش تو حسابه. (معنی: این مثل برای کسی بهکار میرود که در پیشامدهای پولی، کاری یا روزمره، هوشیار است و به آسانی فریب نمیخورد و میداند چگونه شرایط را بهسود خود چارهاندیشی کند.)
سرش جنگ است، اما دلش تنگ است.
سرش را پیراهن هم نمیدونه.
سرش هنوز بوی آرد میدهد.
سرکهی مفت از عسل شیرینتر است. (معنی: هر چیزی که رایگان باشد گواراست.)
سرکهی نقد به از حلوای نسیه. (یا سیلی نقد به از حلوای نسیه.) (معنی: هر چیزی که نقد بهدست ما برسد، هرچند کم و ناچیز باشد، بسیار بهتر از چیزیست که با وعده و وعید بسیار بهدست ما میرسد، هر اندازه هم که باارزش باشد. با اینکه حلوا از سرکه بسیار خوشمزهتر و بهتر است، ولی گاهی گرفتن فوری سرکهی ترش، بسیار بهتر از چشم به راه ماندن برای دریافت حلوای شیرین است.)
سرکیسه کردن. (معنی: با فریب و نیرنگ پول یا دارایی کسی را گرفتن.)
سرم را بشکن، نرخم رو نشکن. (معنی: این ضرب المثل بیشتر در میان بازاریان کاربرد دارد و زمانی بهکار میرود که مشتریان برای خرید کالایی بسیار چانه میزنند و بازاری یا صاحب کالا با گفتن این مثل یادآور میشود که هرگز نرخ کالای خود را پایین نخواهد آورد.)
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی - که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی. (معنی: این ضرب المثل را کسی بهکار میبرد که در جایی بیگانه باشد و بخواهد بگوید من در شهر و سرزمین خود، آدم سرشناس و پرآوازهای هستم. (داستان کوتاه سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی))
سرم را میشکند، نخودچی جیبم میکند.
سرمه از چشم دزدیدن. (یا سُرمه را از چشم میدزدد.) (معنی: این مثل برای کسی که در دزدی چابک و تندوتیز است و چیرهدستی فراوان دارد، بهکار برده میشود.)
سرناچی کم بود، یک غوغو هم به آن اضافه شد. (یا سُرناچی کم بود، یکی هم از غوغه آمد. یا سُرناچی کم بود، یکی هم از قراچه داغ آمد.) (معنی: این ضرب المثل زمانی که سربار و مزاحمی بر مزاحمان دیگر افزوده شود بهکار برده میشود. در این مثل سرناچی با آواز گوشخراش و ناخوشایند سرنا، نماد مزاحم پر سروصداست. گمان میرود غوغه نام روستایی باشد.)
سر و گوش آب دادن. (یا سر و گوش به آب دادن.) (معنی: جستجو کردن و کنجکاوی برای بهدست آوردن خبری که بهشیوهی پنهانی انجام شود. (داستان کوتاه سر و گوش آب دادن))
سر و گوش کسی جنبیدن. (معنی: به موضوعهای جنسی یا سیاسی گرایش داشتن.)
سر و کلهی کسی پیدا شدن. (معنی: پیدا و آشکار شدن. دیده شدن.)
سرود یاد مستان دادن. (معنی: کسی را به یاد و یا در اندیشهی انجام دادن کاری زیانبخش انداختن.)
سری تو سرها درآوردن. (یا سری در میان سرها درآوردن. یا سری توی سرها پیدا کردن.) (معنی: سرشناس شدن. برای خود، کسی و کارهای شدن.)
سری که درد نمیکند، دستمال نمیبندند. (یا سری را که درد نمیکند، دستمال مبند.) (معنی: نباید خود را بیهوده به دردسر انداخت و سختی و نگرانی پدید آورد. این ضرب المثل به کسی گفته میشود که با دست خودش خود را به دردسر میاندازد و بیهوده برای خودش نگرانی درست میکند. از گذشته تاکنون در بیشتر روستاها زمانی که کسی احساس میکرد سردرد یا تب دارد و یا بیمار شده است، سر خود را با دستمال میبست. گاهی بستن سر، هم میتوانست درد را کاهش دهد و هم نشان میداد که آن کس دچار بیماری شده است و با بستن سر خود به دیگران هشدار میداد که بیمار شده است و نیاز به درمان دارد. گاهی هم برخی از آدمها سر خود را بیهوده میبستند و وانمود میکردند برای دردشان بستهاند. هنگامی که کسی آنان را میدید میگفت: سری که درد ندارد نباید دستمال بست. دستمال بستن کنایه از کوشش برای از میان برداشتن گرفتاری و سختیست؛ کسی که گرفتاری ندارد، برای چه باید برای از میان برداشتن گرفتاری نداشتهاش، خود را به سختی و رنج بیندازد؟!)
سری که عشق ندارد کدوی بیبار است. (مصرع نخست: لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است.) (معنی: کسی که در دلش عشق جای نداشته باشد، مانند کدوییست که هیچ باری ندارد و درونش پوچ است.)
سری میان سرها بیار، توبرهای میان خرها بیار. (معنی: این ضرب المثل بهشوخی برای انگیزهبخشی به آدمهای گوشهگیر به رفتوآمد و همنشینی با دیگران و کنشگری در میان مردم بهکار برده میشود.)
سزای گرانفروش نخریدن است. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کالایی گران شود و مردم با نخریدن آن، به فروشندگان زیان برسانند و آنان را وادار کنند تا برای جلوگیری از زیانهای بیشتر، نرخ و بهای آن کالا را پایین بیاورند.)
سزای نیکی بدی است. (داستان کوتاه سزای نیکی بدی است)
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل - بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند دوستی و مهربانی به کسی را بسیار ریشهدار و پایدار بدانند، تا آنجا که بهگونهی عادتی درآمده است که رها کردن آن به آسانی شدنی نیست.)
سعدیا حُب وطن گرچه حدیثیست صحیح - نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم. (سعدی) (معنی: این مثل زبان حال کسانیست که زندگی در میهن برایشان سخت و دشوار است و بخواهند رفتن به جاهای دیگر را درست نشان دهند.)
سعی هر کس به قدر همت اوست.
سفر گلو از سفر تجارت پرمنفعتتر است. (معنی: صرفهجویی در هزینههای زندگی سود فراوان بهدنبال دارد. سفر گلو بهمعنی خودداری از خوردن است.)
سفره الفقرا. (معنی: روزنامه.)
سفرهی بینان، جُل است - کوزهی بیآب گِل است.
سفرهی دل را باز کردن. (معنی: سخن دل و رازهای درونی را با دیگران در میان گذاشتن.)
سفرهی نینداخته بوی مشک میدهد. (یا سفرهی نیفتاده بوی مشک میدهد.) (معنی: پیشکشی دادن یا انجام کار بیارزشی که زورکی و بیرون از اندازهی توان باشد، بهتر و آبرومندتر است که انجام نشود.)
سفرهی نینداخته یک عیب دارد، سفرهی انداخته هزار عیب. (یا سفرهی نیفتاده یک عیب دارد، سفرهی افتاده هزار عیب.) (معنی: کاری که نتوان بهدرستی انجام داد، بهتر آنکه انجام نشود. این ضرب المثل هنگامی بهکار میرود که بخواهند کسی را از انجام کاری که نیازمند به پرداخت هزینههای بالاست، و یا کسی را از انجام کاری که دستآویزی بهدست خردهگیران میدهد، بازدارند.)
سفید سفیدش صد تومان، سرخ و سفید سیصد تومان، حالا که رسید به سبزه، هر چی بدی میارزه. (یا سفید سفید صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هر چی بگی میارزه.) (معنی: زنان گندمگون و سبزهرو از زنان سفیدرو و زنان سرخوسفید، گیرندهتر و برترند.)
سق سیاه داشتن. (یا سق کسی سیاه بودن. یا سقش سیاه است.) (معنی: کارگر بودن نفرین کسی. برآورده شدن پیشبینی بد کسی.)
سق کسی را با بوق حمام برداشتن. (یا سق کسی را با بوق حموم برداشتن.) (معنی: صدای بسیار بلند و گوشخراش داشتن. همیشه با صدای بلند سخن گفتن.)
سق کسی را با چیزی برداشتن. (یا سق کسی را از چیزی برداشتن.) (معنی: پیوسته سخنی را تکرار کردن. موضوعی را در گفتار خود پیگیری کردن. برای نمونه: انگار سقش را با شعر برداشته بودند، هر چه میگفت، شعری هم بهجا و بیجا برای تایید گفتهاش میخواند. همچنین: پیوسته به کاری سرگرم بودن. در کاری تندروی کردن. برای نمونه: مگر سقتو با پول برداشتهاند؟ حالا یک روز پول توجیبی نداشته باشی، نمیشه؟)
سکوت علامت رضاست. (یا سکوت موجب رضاست.) (معنی: خاموشی، نشانهی خشنودی و پذیرفتن دیدگاه دیگران است.)
سکهی شاه ولایت هر جا که رود پس آید. (معنی: سکهی شاه ولایت به شوخی بهمعنی سکهی تقلبی و ساختگیست، زیرا سکه را شاه مملکت میزند نه ولایت. پول یا کالای تقلبی و ساختگی را به دارندهاش برمیگردانند.)
سکهی یک پول سیاه کردن. (یا سکهی یه پول شدن.) (معنی: آبروی کسی را بردن. کسی را بیارزش و بیآبرو کردن. کسی را خوار و پست شمردن. به اندازهی یک سکهی بیارزش، شخصیت کسی را پایین آوردن و او را از چشم دیگران انداختن.)
سگ از مردم مردمآزار بِه.
سگ است آن که با سگ رود در جوال.
سگ با دُمش زیر پایش را جارو میکند. (معنی: این ضرب المثل به شوخی به کسی گفته میشود که در پاکیزگی خانه و کاشانهی خود سستی و تنبلی میکند و یا از انجام آن شرم دارد.)
سگ باش برادر کوچک مباش. (یا سگ باش کوچک خونه مباش.) (معنی: بزرگتران کارهای سخت خانه را به خردسالان سربار میکنند. بیشتر بزرگتران افزون بر کارهای خانه، کوچکتران را به پذیرش باورها و دیدگاههای خود نیز وادار میکنند.)
سگ بخورد پیشواز گرگ میرود. (معنی: خوراکی ناگوار و سنگین و ناپخته است.)
سگ بشو، مادر مشو. (معنی: کارهای مادر برای فرزندان، سخت و توانفرساست. این ضرب المثل را مادران در زمان رنج و سختی و بهویژه بههنگام پیش آمدن رویدادهای تلخ که بیشتر دربارهی کودکان است، بهکار میبرند.)
سگ به قلادهی زرین شکار نکند. (معنی: بیهنر با بستن زر و چیزهای باارزش و گرانبها بهخود هنرمند نشود. این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار میرود که با خودآرایی ادعای هنرمندی کنند و به لاف و گزاف بپردازند.)
سگ پاچهی صاحبش را نمیگیرد.
سگ پدر نداشت سراغ حاج عموشو میگرفت. (یا سگ پدر نداشت سراغ خانهی عموش را میگرفت. یا سگ پدر نداشت حاج عموش را صدا میکرد. یا سگ پدر نداشت عموعمو میکرد. یا سگ پدر نداشت گریه میکرد عمو میخواست.) (معنی: این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که با داشتن فرومایگی آشکار نژادی، دم از بزرگزادگی و داشتن خویشاوندی با آدمهای برجسته زند. در این مثل از آوای عوعوی سگ که همانندی آوایی با واژهی عمو دارد بهره گرفته شده است.)
سگ چیست که پشمش باشد؟ (یا سگ چیه که پشمش باشه؟) (معنی: این مثل کنایه از ناچیز و بیارزش بودن چیزی دارد. این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که بخواهند وابستگان یا خدمتکاران یا گماشتگان آدم فرومایه و بیارزش را خوار کنند، یا فرعی را که از اصلی ناچیز فراهم آمده است را ناچیز نشان دهند.)
سگ خور شدن. (معنی: حرامخور شدن. بهمفت از دست دادن. پایمال شدن. نابود شدن.)
سگ داد و سگ توله گرفت.
سگ داند و پینهدوز در انبان چیست. (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که از راز رخدادی تنها دو کس آگاه باشند، بهویژه اگر یکی از آن دو به دیگری زیان و آسیبی رسانده باشد. (داستان: سگی مزاحم پینهدوزی بود و همیشه به دکان او میرفت. پینهدوز برای اینکه خود را از شر مزاحمت سگ برهاند، روزی مشتهی آهنین خود را در انبان چرمین پنهان کرد و محکم به سرش کوفت. سگ از آن ضربه بمرد، بدون آنکه کسی متوجه حیلهی پینهدوز شود که در نگاهها تنها انبان چرمین را بهسوی سگ پرتاب کرده بود که آن هم کشنده نبود.))
سگ در حضور به از برادر دور.
سگ در خانهی خود شیری است. (یا سگ در خانهی صاحبش شیر است.) (معنی: هر کس در خانه یا زادبوم خود احساس دلیری و بیباکی میکند. چرایی آن شاید این باشد که بدانجا وابستگی و دلبستگی دارد و باید از آن دفاع کند و دیگر اینکه از پشتیبانی دوستان و آشنایان برخوردار و بر ترس خویش چیره است.)
سگ در سایهی دیوار راه میرود، گمان میکند سایهی خود اوست. (معنی: این مثل برای کسانی بهکار میرود که در سایهی توانمندی و پشتیبانی دیگران زندگی میکنند و از روی خودبزرگبینی خود را توانا و بزرگ میپندارند.)
سگ دستش نمیشه داد که اخته کنه.
سگ دو زدن. (معنی: دوندگی و تکاپور کردن. کوشش و دوندگی بیش از اندازه برای بهدست آوردن روزی. به این سو و آن سو دویدن و کار فراوان کردن بدون بهدست آوردن چیزی.)
سگ را پیش یوز ادب کردن. (معنی: برای اینکه یکی حساب کار خود را بکند، دیگری را گوشمالی دادن.)
سگ را که چاق کنند هار میشود. (معنی: بدنهاد و پست را که بپرورند، پرخاشگر و درندهخو میشود. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که با پرورنده، نگهدار و پشتیبان خود بهکمتر چیزی در جنگ آیند.)
سگ را گشادهاند و سنگ را بسته. (داستان کوتاه مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان)
سگ زرد، برادر شغال است. (معنی: دو چیز یا دو تن که در بدی مانند هم باشند. سگ زرد هم یکی همانند شغال، هر دو تایشان بدند. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که بخواهند دو چیز یا دو تن را با هم بسنجند و همزمان شنونده را آگاه کنند که این دو چیز تفاوتی با هم ندارند؛ هرچند ظاهرشان با هم تفاوت دارند، ولی هر دو در بدنهادی و بدسرشتی مانند یکدیگرند.)
سگ سفید، ضرر پنبهفروش است.
سگ سگ را نمیخورد. (یا گرگ گرگ را نمیخورد.) (معنی: کسانی که از یک خانواده یا تیره هستند، به یکدیگر آزاری نمیرسانند. این ضرب المثل را زمانی که نزدیکان و خویشاوندان به یکدیگر آسیب و زیان میرسانند و یا درگیری و کشمکش دارند بهکار میبرند.)
سگ سوزن خورده. (سگ پا سوخته.) (معنی: این اصطلاح برای آدمی ناآرام، سردرگم و پریشانی که همواره و بیهدف در کوشش و دستوپا زدن باشد، بهکار برده میشود.)
سگ سیر دنبال کسی نمیرود.
سگ سیر، قلیه ترش. (معنی: این ضرب المثل را هنگامی بهکار میبرند که سیری و بیاشتهایی کسی را چرایی اصلی اعتراض او به ناپخته بودن یا خوشمزه نبودن خوراک وانمود کنند. قلیه واژهای عربی و نام خوراکی از گوشت است.)
سگ صاحبش را نمیشناخت. (یا اینجا سگ صاحبش را نمیشناسد. یا در جایی که سگ صاحبش را نمیشناسد.) (معنی: جایی بسیار شلوغ، آشفته، پررفتوآمد و پرهرجومرج. این ضرب المثل برای جایی بهکار برده میشود که بسیار شلوغ باشد و با آنکه سگ جانور باهوشیست و میتواند در میان مردم، صاحبش را پیدا کند، ولی اینجا به اندازهای آشفته و پرهرجومرج است که سگ از یافتن صاحبش ناتوان است.)
سگ که به سگ میرسد، دمش را تکان میدهد. (معنی: آدمی باید به دوستان و آشنایان خود که میرسد، با آنان سلام و احوالپرسی کند. این ضرب المثل به خواری و شوخی به کسی گفته میشود که در هنگام رویارویی با دوستان و آشنایان و یا بزرگتران خود سلام نمیکند.)
سگ که چاق شد، قرمهاش نمیکنند. (یا سگ که چاق شد، گوشتش خوراکی نمیشود.) (معنی: برای فرومایگان و تازه به دوران رسیدگانی که به دارایی یا جایگاهی میرسند، ارزش و ارجمندی روا نمیدارند.)
سگ که میخواهد استخوان را بخورد، اول زیر دمش را نگاه میکند، بیرون میرود یا نه. (معنی: پیش از انجام هر کار، باید راههای بیرون رفتن از سختیها و گرفتاریهای آن کار را بررسی کرد.)
سگ کی باشد که. (یا سگ کیست که.) (معنی: این مثل کنایه از این دارد که کسی توان، بیباکی و حق انجام کاری را ندارد.)
سگ گر و قلادهی زر؟
سگ لاید و کاروان گذرد. (یا سگ پاس (واق واق) میکند و کاروان میگذرد.) (معنی: هیاهو و غوغای فرومایگان جنجالآفرین، جلو پیشرفت و رسیدن به خواستهها را نخواهد گرفت.)
سگ لاینده گیرنده نباشد. (یا سگ پاس (واق واق) کننده، گیرنده نباشد.) (معنی: کسانی که بیشتر هیاهو و غوغا میکنند، کمتر گزند و آسیب میرسانند.)
سگ ماده در لانه، شیر است.
سگ نازیآباده، نه خودی میشناسه نه غریبه. (یا سگ نازآباد است، نه غریبه میشناسد نه آشنا.) (معنی: این مثل نشان از سگی دارد که به همه، چه آشنا و چه بیگانه یورش میبرد و پاچهی همه را میگیرد. این ضرب المثل را دربارهی کسی بهکار میبرند که بسیار بیشرم و بهویژه بدزبان و ناسزاگوست. نازآباد یا نازی آباد از محلههای جنوب شهر تهران است.)
سگ نمکشناس به از آدم ناسپاس. (معنی: این ضرب المثل برای مردم نمکنشناس، ناسپاس و پیمانشکن بهکار میرود.)
سگ یا باید بدود یا صدا بدهد. (معنی: انجام دو کار مهم در یک زمان شدنی نیست.)
سِگِرمهها تو هم رفتن. (معنی: اخم کردن. چین و چروک به چهره انداختن.)
سگش بهتر از خودشه. (یا سگش به از خودشه.) (معنی: این اصطلاح دربارهی کسی که از او ستایش نابهجا شده گفته میشود.)
سگی به بامی جسته، گردش به ما نشسته. (معنی: این مثل را به کنایه، طنز و ریشخند دربارهی کسی بهکار میبرند که با دیگری که سرشناس است و یا دارای جایگاه و مقام است، خویشاوندی بسیار دوری داشته باشد و همواره به آن بالیده و خودستایی و خودنمایی کند.)
سگی که برای خود پشم نکند، برای دیگران کشک نخواهد کرد. (معنی: کسی که سودش به خودش نمیرسد، نیکیاش به دیگران نخواهد رسید.)
سگی که پاس کند، نمیگیرد. (یا سگی که واق واق کند، نمیگیرد.)
سلام از کوچک است. (معنی: کوچکتران باید بر بزرگتران در سلام کردن پیشدستی کنند.)
سلام بزرگ و کوچک ندارد. (معنی: این ضرب المثل را برای رهانیدن کوچکتران از بندوبست سلام کردن به بزرگتران و نیز انگیزهبخشی به بزرگتران برای پیشدستی در سلام کردن بهکار میبرند.)
سلام روستایی بیطمع نیست. (معنی: نمایاندن دوستی و فروتنی و چاپلوسی برخی آدمها، برای سودجویی و بهرهوریست.)
سلام سلامتی است. (یا سلام سلامتی میاره.) (معنی: کسی که سلام میکند، برای دیگری آرزوی سلامتی و تندرستی میکند.)
سلام سنت است و جواب آن واجب است. (معنی: این مثل برای سرزنش و گوشزد به کسی گفته میشود که در پاسخ دادن به سلام دیگران کوتاهی و رویگردانی میکند.)
سلام گرگ بیطمع نیست. (معنی: باز کردن در دوستی با آدمهای ناشناسی که با سلام آغاز میشود، شاید از روی فریب و نیرنگ باشد؛ پس باید هشیار و آگاه بود. سلام آدمهای فریبکار و دغلباز از در دوستی نیست، زیرا آنان بهدنبال سودجویی و سوء استفاده از دیگران هستند.)
سلامت از احتیاط خیزد.
سلق شلق است. (یا سلیقهها مختلف است.) (معنی: پسندها گوناگوناند. پسندها و گرایشهای مردم با یکدیگر یکسان نیستند.)
سلیمان بیایمان، یک من آرد و نیم من نان. (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که گیرندهی کالا و جنسی، نیمی از آن را بالا بکشد. در گذشته آرد خانه را به نانوایی میدادند تا بپزد و نان پس دهد و یک من یا سه کیلو آرد، بیشتر از یک من نان میداد.)
سُم قاطر خورده است. (معنی: این مثل به نیشخند دربارهی زنی بهکار برده میشود که نازاست. قاطر از جفتگیری خر و اسب مادیان زاده میشود و خود نازاست.)
سُم همه گرد است. (معنی: این ضرب المثل را دربارهی مردم جامعه یا دسته و گروهی بهکار میبرند که تباهی در آنان همگانی شده باشد. (داستان: مردی نیمهشب را که به باور برخی زمان نمایش جنیان و ارواح خبیثه است سحر پنداشته، به حمام رفت و تمام کارگران حمام از استاد و دلاک و جامهدار و آبگیر و پادو را دارای سُمی گرد مانند سُم اسب و الاغ دید. از دیدن این حالت بیمناک جامهی خود را زیر بغل گرفته، برهنه از حمام بیرون دوید. در درازای راه به آشنایی برخورد و ماجرا را برای بازگو کرد. آن کس پای خود را که سُم گرد داشت، به او نشان داد و گفت: پای کسانی را که میگویی اینگونه بود؟ در اینجا مرد غش کرد و بامداد مردم او را به خانهاش رساندند.))
سماق مکیدن. (معنی: کار بیهوده کردن. انتظار بیهوده کشیدن. زمان را به بیکاری و تنبلی گذراندن. هرگاه کسی بنشیند و دست روی دست بگذارد، به این امید که بهجایی برسد یا در کاری کامیاب شود، به او میگویند: بنشین و سماقت را بمک. سُماق یا سُماغ درختچهایست کوهستانی که میوههای خوشهای دارد و میوهی آن پس از کوبیده شدن برای مزهدار کردن خوراک بهکار گرفته میشود.)
سنبه را پر زور دیدن. (یا سنبهاش پر زور است.) (معنی: با ایستادگی و نیروی بسیاری روبهرو شدن. نیرومند و پرتوان است.)
سنگ آشنا سه چارک است. (معنی: دادوستد با آشنایان یا سوداگران آشنا زیانبار است، زیرا از آشنایی سوءاستفاده کرده، کمفروشی یا گرانفروشی میکنند. در این مثل سنگ بهمعنی سنگ یک «من» است. در گذشته «من» یکایی برای سنجش وزن بوده که هر «من» برابر با ۳ کیلوگرم بود و یک چهارم آن را چارک میگفتند.)
سنگ از جایش بلند میشود تف و لعنت میکند. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند رفتار بد کسی را که همگان از آن آگاهی دارند زشت بشمارند و کنندهی آن را سرزنش کنند.)
سنگ بزرگ علامت نزدن است. (یا سنگ بزرگ برداشتن نشانهی نزدن است.) (معنی: اگر خواسته و آرمان ما، متناسب و به اندازهی توانایی ما نباشد، نمیتوان به آن دست یافت. هرگاه کسی از انجام کار سختی سخن بگوید که توانایی انجام آن را نداشته باشد، یا انجام آن کار شدنی نباشد، این ضرب المثل برای او بهکار برده میشود.)
سنگ بهجای خودش سنگین است. (معنی: سنگینی و ارزشمندی هر کس تا زمانی که از جا و اندازهی خود بیرون نرفته، پایدار است و اگر جز این کند، سبکی و سبکسری پیشه کرده است.)
سنگ بینداز بلغت باز شود. (یا سنگ بنداز بغلت واشه.) (معنی: این ضرب المثل را برای کسی بهکار میبرند که در انجام دادن کاری بیهوده، پافشاری کرده و پندناپذیر باشد و از این کار بیهوده، رنج بیهوده برد.)
سنگ به در بسته میخورد. (معنی: بدبختی روی بدبختی آمدن. همهی دشواریها و گرفتاریها برای آدمهای درمانده و بیچاره پیش میآید.)
سنگ به رودخانهی خدا انداخته؟ (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند لغزش ندانمکارانهی کسی یا رفتار کودکانهای را ناچیز و بدون ارزش برشمرند و گناهی بزرگ ندانند.)
سنگ تمام گذاشتن. (معنی: هرگاه کسی کاری را بهخوبی برای دیگری انجام دهد و از هیچچیز کم نگذارد، این ضرب المثل برایش بهکار برده میشود. (داستان کوتاه سنگ تمام گذاشتن))
سنگ خاله قورباغه را گرو کشیدن. (معنی: به دستاویزی ناچیز دست به دامان شدن.)
سنگ روی سنگ بند شدن. (معنی: چیزی در جای خودش نماندن. آشفتگی و بیسروسامانی. بیدروپیکر و درهم و برهم.)
سنگ روی یخ شدن. (معنی: کنفت و سرافکنده شدن. شرمنده و سرشکسته شدن. هرگاه کسی از پس توانایی، کار یا هنری که دوستانش به او نسبت دادهاند، برنیاید و از همین روی شرمنده و سرافکنده شود، با آزردگی به آنان میگوید: مرا سنگ روی یخ کردید!)
سنگ سنگ را میشکند. (معنی: حریف و هماورد آدم زورمند یا خطرناک، کسی مانند خود اوست.)
سنگ قلاب کردن. (معنی: دست به سر کردن و از جایی به جایی فرستادن.)
سنگ کسی را به سینه زدن. (معنی: از کسی هواداری و پشتیبانی کردن. واژهی سنگ در این ضرب المثل از سنگ زورخانه گرفته شده و سنگگرفتن از سختترین ورزشهای باستانیست. هر تازهکاری توانایی سنگگرفتن ندارد و تنها ورزشکاران ورزیده توانایی انجام این کار را دارند. سنگ زورخانه در آغاز بهراستی سنگ بوده است. در گذشته در هر زورخانه چند سنگ در وزنهای گوناگون بود که هر ورزشکار به فراخور زور و تواناییاش سنگ میگرفت. برخی هم بودند که سنگی ویژه داشتند و کسی جز خودشان نمیتوانست آن را بالا ببرد. هر دسته از پهلوانان سنگ ویژهای در زورخانه داشتند و اگر پهلوانی سنگ دیگری را بهسینه میزد، بدین معنی که بالای سینه میبرد، شاید روی سینهی آن پهلوان تازهکار میافتاد. بنابراین ورزشکاران دانا اندرز میدادند که سنگ هر کسی را به سینه نزنید، زیرا آسیب میبینید.)
سنگ کوچک سر بزرگ را میشکند. (معنی: بزرگان با آنکه قدرتی دارند، ولی آسیبپذیرند.)
سنگ مفت، چغوک مفت، خورد خورد، نخورد نخورد. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بهدست آوردن چیزی رایگان نیاز به ابزار و هزینهی فراوان نداشته باشد و اگر هم چیزی بهدست نیامد، چیزی هم از دست نرود. چغوک بهمعنای گنجشک است و بهجای واژهی چغوک، کلاغ یا میوه هم گفته میشود.)
سنگ مفت، گنجشک مفت. (معنی: آزمودن کاری که هزینهای دربر ندارد. از زمان بهدست آمده بهره ببر که شاید بخت یارت باشد؛ اگر هم سودی نداشت، هیچ زیانی برای تو ندارد. (داستان کوتاه سنگ مفت، گنجشک مفت))
سنگها را واکندن. (معنی: درگیری، ناسازگاری و کشمکش را از میان برداشتن. در گذشتههای دور نبود واحد سنجش مشترک، همیشه مشکلساز بود. هرگاه هم که از شهری با شهر دیگر دادوستد میکردند، میان مردم ناسازگاری و درگیری روی میداد. گاهی هم وزن سنگهای ترازو در پی ساییدگی، کم میشد. بیشتر خریداران با خود سنگی داشتند و کالا را با سنگ خود میکشیدند. از همین روی میان مشتری و خریدار در بیشتر زمانها بگومگو و کشمکش رخ میداد. در چنین زمانهایی هر دو سو به جاهای رسمی میرفتند و کالایی که بر سر آن ستیز داشتند را با سنگ معتبر و شناخته شده میسنجیدند و درگیری از میان برداشته میشد که به این روال «سنگها را واکندن» میگفتند.)
سنگی توی ترازوی کسی نگذاشتن. (یا سنگی در ترازوی کسی نگذاشتن.) (معنی: بیمحلی و رویگردانی از کسی. ارزشی برای کسی برنشمردن.)
سنگی را که نتوان برداشت باید بوسید و گذاشت. (معنی: هرگاه بر آدم سرسخت و تندخو پیروزی شدنی نباشد، باید در برابر او کوتاه آمد. این مثل ما را به نرمش و سازگاری در برابر دیگران بهویژه فرمانروایان سرسخت سفارش میکند.)
سنگین برو، سنگین بیا.
سو به سو میرود، چغندر پی کونه. (معنی: هر کسی به اصل و ریشهی خود بازمیگردد. این مثل بیشتر دربارهی فرزندانی بهکار میرود که به پدر و مادر خود همانندی دارند. کونه بهمعنی ته چیزیست.)
سوت و کور. (معنی: این اصطلاح بهجایی گفته میشود که خاموش، آرام و بدون جنبوجوش باشد.)
سوتی دادن. (معنی: این اصطلاح برای گفتار یا رفتار نادرستی بهکار برده میشود که از روی حواسپرتی یا ناآگاهی از کسی سر بزند.)
سود سفر سلامتی است. (معنی: تندرست برگشتن مسافر از سفر، بهترین رهاورد سفر است. این مثل دربارهی مسافری بهکار میرود که از آوردن رهاوردی شایسته، پوزش خواسته و شرمنده شود و خویشاوندان او تندرستی او را بر دریافت پیشکش و رهاورد برتر بدانند.)
سود ناکرده در جهان بسیار است. (معنی: در دادوستد و بازرگانی نباید همیشه چشمداشت بردن سود داشت.)
سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی. (مصرع نخست: دنیا و آخرت به نگاهی فروختم.) (قصاب کاشانی) (معنی: این مثل ما را به دل کندن از همهچیز در راه عشق و آرمان سفارش میکند. معنی بیت بدینگونه است: در راه عشق، دادوستد درست آن است که آدمی با دل و جان و یکجا از همهی دلبستگیها و وابستگیها دست بکشد و از همه چیز در راه دلدار بگذرد.)
سودا، به رضا، خویشی بهخوشی.
سوداگر پنیر را در شیشه میخورد. (معنی: هرگاه کسی بهجای صرفهجویی و قناعت در زندگی، به نادرستی، به خود و دیگران سخت بگیرد، این ضرب المثل را برایش بهکار میگیرند. (داستان کوتاه سوداگر پنیر را در شیشه میخورد))
سودای خام پختن. (معنی: پندار و گمان پوچ و بیهوده کردن.)
سودای نقد بوی مشک میده.
سوراخ دعا را گم کردن. (یا سوراخ دعا را گم کرده است.) (گفت شخصی خوب ورد آوردهای - لیک سوراخ دعا گم کردهای. (مولوی) (معنی: راه نادرست رفتن. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که کسی از روی لغزش، خواسته یا منظوری را با خواسته یا منظوری دیگر جابهجا انجام دهد. (داستان: مردی هنگام وضو گرفتن دعاهای استنشاق و استنجا را به نادرستی به جای همدیگر میخواند. دعای استنشاق دعایی هنگام شستن بینی است بدینگونه: «اللهم ارحنی رایحه الجنه» بهمعنی «خداوندا! رایحهی بهشت را بر من بوزان.» و دعای استنجا دعایی هنگام طهارت است بدینگونه: «اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین.» بهمعنی «خداوندا مرا از توبه کنندگان قرار بده و مرا از پاکان قرار بده.» در این هنگام کسی با دانش از نادرست خواندن دعاهای آن مرد بهجای یکدیگر آگاه شد و گفت: خوب دعا میخوانی، ولی! سوراخ دعا را گم کردهای؟)
سوراخ کج میخ کج میخواهد. (معنی: با کجرفتار باید کجرفتاری کرد، یا کجرفتار هماورد و همزور کجرفتار میخواهد.)
سوزن همه را میپوشاند و خودش لخت است. (یا سوزن همه را میپوشاند، اما خودش لخت است.) (معنی: پوشیدنی را سوزن میدوزد، ولی خودش برهنه است. این ضرب المثل برای آدمهای بخشندهای بهکار میرود که در اندیشهی دیگران هستند، ولی از خودشان باز میمانند.)
سوزوبریز ریختن. (یا سوزوگداز درآوردن.) (معنی: به دروغ آه وناله و زاری کردن.)
سوسک کردن کسی. (معنی: کوچک و خوار کردن دیگری. با برتری بسیار کسی را شکست دادن.)
سوسکه از دیوار بالا میرفت، مادرش میگفت: قربون دست و پای بلوریت. (معنی: هر کسی فرزند خویش را بدون کم و کاستی و زیبا میبیند. همچنین هر کسی عقل و خرد خود را والا و فرزند خود را زیبا میبیند.)
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد. (یا سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز درآید. یا سنگ بارد و زن زاید و سلطان ز درآید.) (معنی: اصطلاح سه پلشت که به نادرستی سه پلشک هم گفته میشود، زمانی بهکار میرود که گرفتاریها و دشواریها یکی پس از دیگری به دنبال آدمی بیایند و زندگی را سخت کنند. سه پلشت یا سپلشت بهمعنی روی دادن پیشامدهای ناگوار پیاپی است.)
سه تار زدن. (معنی: تباه کردن و از میان بردن پول و سرمایه در راه بیهوده.)
سه سوت. (معنی: زود و تند. در یک چشم به هم زدن. در کمترین زمان.)
سهره (سیره) رنگ کرده را جای بلبل میفروشه. (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای دغلباز و فریبکار بهکار برده میشود.)
سیاست پدر و مادر ندارد. (یا سیاست چشم و رو ندارد.)
سیب پای درختش میافتد. (معنی: رفتار و منش هر کس نشان دهندهی ریشه و خانوادهی اوست. این ضرب المثل بیشتر برای فرزندان یک خانواده بهکار برده میشود. فرزندان رفتارشان را در بستر خانواده آموختهاند و اگر رفتار خوب یا بدی از آنان سر بزند، نشان دهندهی خوب بودن یا بد بودن آن خانواده است.)
سیب سرخ برای دست چلاق خوب است؟ (یا مگه سیب سرخ برای دست چلاق خوبه؟) (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بهرهگیری از ابزار یا دارایی یا چیزی را بیشتر درخور و سزاوار خود بدانند تا دیگری که میخواهد آن را بهگونهای از آن خود کند و از آن بهرهمند شود.)
سیب مرا خوردی تا قیامت ابریشم پس بده.
سیبزمینی بیرگ. (مثل سیب زمینی.) (معنی: بیرگ. خونسرد. بیخیال. بیتفاوت. این اصطلاح برای کسی که از چیزی دلگیر و دلخور نمیشود و هیچ چیز برایش ناخوشایند نیست، بهکار برده میشود.)
سیخ بادام ریشهی بادام را درمیآورد. (معنی: از چوب بادام برای تبر دسته میسازند و تبر است که ریشهی درخت را درمیآورد. خویشاوندان و بستگان، دشمن سرشتین آدمی هستند. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که از سوی نزدیکان خانوادگی، زیان و آسیبی به کسی برسد. سیخ در این مثل بهمعنی چوب است.)
سیر از گرسنه خبر نداره، سوار از پیاده. (یا سواره از پیاده خبر نداره، سیر از گرسنه.) (معنی: آدمهای پولدار و توانگر از حال و روز آدمهای تهیدست و بینوا بیخبرند. (داستان کوتاه سیر از گرسنه خبر نداره، سوار از پیاده))
سیر به پیاز میگه بد بو. (یا سیر به پیاز میگه بو میدی.) (معنی: این ضرب المثل برای کسانی بهکار برده میشود که پر از کمبود و کاستی هستند، ولی همواره دیگران را نکوهش میکنند و از کاستیهای آنان خرده میگیرند.)
سیر تا پیاز چیزی را گفتن. (از سیر تا پیاز برای کسی گفتن.) (معنی: پیشامدی را با همهی بخشهای آن گفتن. ریز به ریز چیزی را گفتن. از آغاز تا پایان پیشامدی را گفتن.)
سیریش. (معنی: گیر دادن به کسی یا چیزی. سیریش کسیست که مانند چسب به کسی میچسبد و او را ول نمیکند.)
سیزده بدر، سال دگر، خونهی شوهر، بچه بغل. (معنی: این مثل شعریست که دختران در روز سیزده بدر و هنگام گره زدن سبزه میخوانند.)
سیم (نقره) بخیل وقتی از خاک در میآید که (خودش) در خاک باشد.
سیمرغ دگر است و سی مرغ دگر.
سیمهای کسی قاطی کردن. (معنی: دیوانه شدن. خشمگین و برآشفته شدن.)
سین جیم. (معنی: سین جیم کردن. بازخواست کردن. بازپرسی و بازجویی کردن. سین جیم کوتاه شدهی واژههای سوال (س) و جواب (ج) است.)
سیه گر سرخ پوشد خر بخندد. (مصرع نخست: سیاهی بر سفید نقش بندد.) (معنی: این مثل به شوخی و ریشخند زمانی بهکار برده میشود که سیهچردهای جامهی سرخ پوشیده باشد.)
گردآوری: فرتورچین





