ضرب المثل‌های فارسی: حرف ص

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف ص

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف ص» را می‌خوانید.

 

صابون به دل مالیدن. (یا شکم را صابون زدن. یا به شکم خود صابون زدن.) (معنی: مژده‌ی چیز خوب یا خوراک خوشمزه به خود دادن. معنی ظاهری این مثل بدین معنی‌ست که کسی پیش از مهمانی به حمام برود و شکم خود را لیف و صابون بکشد و هم‌زمان به شکمش مژده‌ی خوراک خوشمزه بدهد. ولی معنی کنایی آن بدین معنی‌ست که کسی مژده‌ی چیز خوب به خود بدهد و با اندیشه‌ی آن شادمان شود.)
صابون چرک را می‌برد، چرک صابون را. (معنی: هر کنشی واکنشی دارد. در زمان خشم و پرخاش کردن، اگر دیگری آزرده شود، خود پرخاشگر نیز از رنجش بی‌بهره نمی‌ماند.)
صابون زیر پای کسی مالیدن. (معنی: کسی را گول زدن. کسی را فریفتن.)
صابون کسی به تن خوردن. (یا صابونش به جامه‌ی ما خورده است. یا صابونش به رخت همه خورده است.) (معنی: زیان کسی به دیگری رسیدن. این ضرب المثل کنایه از بدی‌ها، زیان‌ها و آسیب‌هایی دارد که کسی به دیگران زده است. این اصطلاح را مردم برای کسی به‌کار می‌برند که از او زیان دیده‌اند و دیگران را نیز از دوستی و همراهی با او باز می‌دارند.)
صاف شدن. (معنی: فشاری را بیش از اندازه تاب آوردن. برای نمونه: این درس بسیار سخته، صاف شدم.)
صاف و پوست کنده. (معنی: رک. بی‌پرده. روراست.)
صاف و ساده. (معنی: یک‌رنگ. یک‌رو. بی‌پرده. راستگو. خودمانی.)
صبح دولت دمیدن. (معنی: کامروا شدن. نیک‌بختی یافتن.)
صبر ایوب داشتن. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که در سختی‌ها و دشواری‌های فراوان زندگی، شکیبا و بردبار است و در برابر این سختی‌ها توان خود را از دست نداده و از راه درست گمراه نمی‌شود. (داستان کوتاه صبر ایوب))
صبر ایوب عمر نوح لازم دارد. (معنی: هرگاه بخواهند بگویند کسی برای رسیدن به خواسته‌اش باید بردباری و شکیبایی دور و درازی داشته باشد و گمان نمی‌رود به خواسته‌اش برسد، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.)
صبر قاصد خداست، کارها روبرو است. (معنی: یک بار عطسه کردن به‌معنای درنگ یا دست کشیدن از کار است و عطسه‌ی دوم دست به‌کار شدن و دنبال کردن کار را سفارش می‌کند.)
صبر کوتاه خدا سی سال است. (معنی: خداوند دیر یا زود بدکاران را به‌سزای کارهای ناشایست‌شان می‌رساند. این ضرب المثل برای دلداری دادن به کسانی که از بدکاران و ستمکاران آزار و ستم دیده‌اند به‌کار برده می‌شود تا آنان را به انتقام و کینه‌جویی از ستمکاران امیدوار کنند.)
صبر گلی است که در باغ هر کسی نمی‌روید.
صحت بهتر از ثروت است.
صحبت بر سر چیزی بودن.

صحبت حکام ظلمت شب یلداست. (مصرع دوم: نور ز خورشید جوی بو که برآید.) (حافظ) (معنی: گفتگو و هم‌نشینی با فرمانروایان بی‌اخلاق، بیدادگر و ستمکار، سراسر تاریکی‌ست و باید از آن دوری کرد. اگر به دنبال نور معنویت هستی، این نور را نزد فرمانروایان پیدا نخواهی کرد، زیرا هم‌نشینی با آنان همانند تاریکی شب یلدا دراز است.)
صحبت کسی با دیگری گل انداختن. (یا گل کردن.) (معنی: گرم شدن گفتگو.)
صد بار بیانداز ولی یک بار هم نبرد.
صد بار گز کن، یک بار بِبُر. (معنی: پیرامون هر کاری را با ریزبینی بررس کن و سپس بدان کار بپرداز. گز یکای اندازه‌گیری و برابر با ۲۴ انگشت است.)
صد پتک زرگر، یک پتک آهنگر.
صد تا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد. (یا هزار تا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد. یا صد کوزه بسازد که یکی دسته ندارد.)
(معنی: اگر چاقویی دسته نداشته باشد، می‌تواند آسیب‌رسان و خطرناک باشد. این ضرب المثل برای آدم‌های بسیار دروغگو و فریبکاری به‌کار برده می‌شود که نمی‌توان به گفته‌های آنان اعتماد کرد.)

صد تا را می‌برد لب جوی آب و تشنه برمی‌گرداند. (یا صد تا مثل تو را لب رودخانه می‌برد و تشنه برمی‌گرداند.) (معنی: این ضرب المثل برای سنجش دو کس و درباره‌ی آن کس به‌کار برده می‌شود که از دیگری فریبکارتر و نیرنگ‌بازتر است.)
صد تا قبا دوختن یکیش آستین نداشتن. (یا هزار قبا بدوزد یکیش آستین ندارد.) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که به پیمان و یا درستی گفته‌های او اعتمادی نباشد.)

صد تومان می‌دادم که بچه‌ام یک شب بیرون نخوابد. (یا صد تومن می‌دم که بچه‌ام یک شب بیرون نخوابه، وقتی خوابید، چه یک شب چه هزار شب.) (معنی: این ضرب المثل را بیشتر درباره‌ی همه‌ی کسان خانواده که به آنان دلبستگی دارند و بر پایه‌ی پیشامدی شبی به خانه نیایند به‌کار می‌برند. (داستان: مردی را فرزند گم شد. منادی در پی منادی به کوی و برزن فرستاد و هر ساعت مژدگانی یابنده‌ی کودک را می‌افزود تا در پایان روز حق بشارت را به صد تومان رسانید. آن‌که کودک را یافته بود گمان کرد که هر چه در دادن کودک درنگ کند، پاداش بیشتر یابد. چون صبح روز بعد فرا رسید، اثری از منادیان ندید. ناچار خود نزد پدر کودک آمده و صد تومان مژدگانی خواست. پدر گفت: صد تومان می‌دادم که بچه‌ام یک شب بیرون نخوابد.))
صد دوست کم است، یک دشمن بسیار است. (یا هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار.) (معنی: دشمن‌تراشی نباید کرد. این ضرب المثل برای بازداشتن کسی از کینه‌توزی و ستیز با دشمن دیرینه، و یا سفارش به او برای آشتی با دشمن به‌کار برده می‌شود.)
صد رحمت به دزد سر گردنه. (معنی: هنگامی که مردم با ناجوانمردی و زورگویی کسی روبه‌رو شوند که از او چشم‌داشت چنین کاری را نداشته‌اند، این مثل را به‌کار می‌بردند. (داستان کوتاه صد رحمت به دزد سر گردنه))
صد رحمت به کفن دزد اولی. (یا رحمت به کفن دزد اولی.) (معنی: این ضرب المثل کنایه از این دارد که آدم یا آدم‌های پلیدی رفته باشند و آدم یا آدم‌های پلیدتری جای آنان را گرفته باشند. (داستان کوتاه صد رحمت به کفن دزد اولی))
صد رحمت به کسی. (یا صد رحمت به چیزی.) (معنی: این مثل زمانی به‌کار می‌رود که کسی در سنجش با کسی دیگر بسیار بهتر باشد.)

صد سال به این سال‌ها. (یا صد سال به از این سال‌ها.) (معنی: سال‌های بسیاری همانند امسال شاد و خشنود باشی. معنی دیگر این ضرب المثل این چنین است که سال‌های بسیاری را بهتر از این سال‌ها سپری کنی. این ضرب المثل به‌هنگام جشن‌ها و شادی‌ها و برای بازگو کردن بهترین آرزوها برای دیگران به‌کار برده می‌شود.)
صد سال سیاه. (معنی: هرگز. هیچ‌گاه. هرگاه کسی از همراهی با دیگری ناخشنود و خشمگین باشد، این اصطلاح را به‌کار می‌برد. برای نمونه: می‌خواهم صد سال سیاه او را نبینم؛ اگر صد سال سیاه رنج بکشم، دیگر با او هیچ کاری نخواهم داشت.)

صد سر را کلاه است و صد کور را عصا. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که بسیار زیرک و کاری است.)
صد سوزن جمع کنی، یک جوال دوز نمی‌شود.
صد کوچه باغ را سِیر کرده است.
(معنی: این ضرب المثل برای کسی که گام‌های هرزگی را پیموده و بی‌شرم و دریده است به‌کار برده می‌شود. برخی این مثل را برای کسی به‌کار می‌برند که به همه‌ی سوراخ و سمبه‌ها آشناست.)
صد گنجشک با زاق و زیقش یک من است. (یا صد تا گنجشک با زاغ و زوغش نیم من است.) (معنی: اندازه‌ی فراوان از چیزی سبک، با همه‌ی داشته‌های آن، باز هم وزن و ارزشی ندارد. زاق و زیق به‌معنی کودکان خردسال، نوکرها و کسان نزدیک دیگر در خانواده است.)

صد من آرد او، برکت یک من ندارد.
صد من پر قو، یک مشت نمی‌شود.
صد من گوشت شکار، به یک چس تازی نمی‌ارزد.
(معنی: دارایی یا نیکی‌ای که از ناکسی به‌دست آید، به منتش نمی‌ارزد. این مثل را به ریشخند درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که چیزی اندک را با منت فراوان می‌دهد.)

صد من یه غاز. (یا صد تا یه غاز. یا صد تا یک قاز.) (معنی: چیز فراوان با ارزش بسیار کم. این ضرب المثل بیشتر برای حرف‌های صد من یه غاز به‌کار برده می‌شود و بدین معنی‌ست که کسی سخنان بیهوده، بی‌ارزش و خسته کننده‌ای که گاه به درازا می‌کشد به زبان آورد. در گذشته «من» یکایی برای سنجش وزن بوده که هر «من» برابر با ۳ کیلوگرم بود. بنابراین «صد من» برابر با ۳۰۰ کیلو می‌شد. همچنین در گذشته به سکه‌ی ۱۲ دیناری «غاز» می‌گفتند. «غاز» کوتاه شده‌ی واژه‌ی «غازی بیگی» بود. «غازی بیگ بن فرخ یسار» نامی یکی از فرمانروایان حکومت شروان‌شاهان در منطقه‌ی قفقاز بود. از آن‌جایی که سکه‌ی او بسیار کم‌ارزش بود، مردم آذربایجان هر سکه‌ی کم‌ارزشی را «غازی بیگی» می‌خواندند.)
صد موش را یک گربه بسنده است. (یا صد موش را یک گربه کافی است.) (معنی: یک پرتوان و نیرومند حریف و هماورد چند ناتوان و کم‌زور است.)
صدا از ته چاه بر آمدن. (معنی: صدا به‌سختی به‌گوش دیگران رسیدن. هنگامی که کسی درون چاهی می‌رود، صدای او برای کسانی که بیرون از چاه هستند، به‌سختی به‌گوش می‌رسد. از همین روی باید فریاد بزند تا صدای خود را به‌گوش دیگران برساند. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار گرفته می‌شود که صدای‌شان آرام است یا با سستی سخن می‌گویند.)
صدا از دیوار در بیاد، از فلانی در نمیاد. (معنی: این مثل برای آدم آرام و بی‌سروصدا به‌کار برده می‌شود.)

صدا هر طور که باشد، انعکاسش هم همان‌طور است.
صدایش صبح بلند می‌شود. (یا صبح آوازش بلند می‌شود. یا صداش صبح در میاد.)
(معنی: اگر بخواهند به کسی بگویند سرانجام کاری را که انجام می‌دهم، در آینده خواهی دید، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند. (داستان کوتاه صدایش صبح بلند می‌شود))
صداقت پاره به از نجابت دوخته شده است.

صدای چیزی را درنیاوردن. (معنی: رازی را آشکار نکردن. درباره‌ی چیزی سخن نگفتن.)
صدای کسی را درآوردن. (معنی: کسی را آزار دادن و مایه‌ی پرخاش کردن او شدن.)
صدای کسی را بریدن. (یا صدای چیزی را بریدن.) (معنی: کسی را ساکت و خاموش کردن.)

صدای مرغ به تخمش نمی‌ارزد. (معنی: سود و بهره‌ای که از آدم‌های سربار، پرسروصدا، پرچانه و پرگو به‌دست می‌آید، به دردسرش نمی‌ارزد. مرغ در زمان تخم‌گذاری سروصدای بسیاری می‌کند.)
صدای معوی گربه را نشنیده است. (معنی: این مثل را برای کسی به‌کار می‌برند که گرفتار رنج‌ها و سختی‌های زندگی همچون زن و فرزند نشده است.)
صغری کبری چیدن. (یا صغرا و کبرا چیدن.) (معنی: زمینه‌سازی کردن. چیزی را به چشم دیگران برابر دلخواه خود درآوردن.)
صفای خانه آب است و جارو، صفای دختر چشم است و ابرو. (معنی: چشم و ابروی زیبا، زشتی دیگر اندام زن را ناچیز نشان می‌دهد.)
صفای هر چمن از روی باغبان پیداست. (مصرع نخست: عتاب و لطف ز ابروی گل‌رخان پیداست.) (صائب) (معنی: این مثل بیشتر برای خوشامد صاحب‌خانه یا صاحب باغی که خانه یا گل و گیاه باغ را به‌نیکویی آراسته است به‌کار می‌رود.)
صفرایش به یک لیمو می‌شکند. (یا صفرایش به لیمویی می‌شکند.) (معنی: این مثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که با دریافت پیشکشی یا رشوه‌ای اندک رام می‌شود، و یا تندخویی که با اندک نرمی بر سر مهر می‌آید.)
صلاح مملکت خویش خسروان دانند. (معنی: هر کس به خوبی و درستی کاری که می‌خواهد انجام دهد، بهتر از دیگران آگاه است. این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که دخالت در کار کسی را برای خود روا و پسندیده ندانند و او را در گزینش راه و روشش آزاد بدانند.)
صنار بده آش، به همین خیال باش. (یا یه قرون بده آش، به همین خیال باش.) (معنی: دینار یکای پول ایران در زمان ناصرالدین شاه قاجار و صنار مخفف صد دینار بود. صنار یا صد دینار برابر ۲ شاهی ارزش داشت و مردم به سکه‌ی ۱۰۰ دیناری، صنار می‌گفتند. با گذشت زمان صنار ارزش خود را از دست داد و مردم برای خرید، سکه‌ی عباسی را به‌کار می‌بردند. از همین روی اگر کسی سکه‌ی صناری داشت، به او می‌گفتند که این تنها به درد خریدین یک کاسه‌ی آش می‌خورد و با آن هیچ کاری نمی‌توان کرد. این ضرب المثل برای هشدار به کسی به‌کار برده می‌شود که آرزوی دست‌نیافتنی و دور از دسترس دارد.)
صنار جیگرک، سفره‌ی قلمکار نمی‌خواد. (یا صد دینار جگرک، سفره‌ی قلمکار نمی‌خواهد.) (معنی: تشریفات و هزینه‌های فرعی هر چیز باید درخور آن چیز باشد و فرع از اصل بیشتر نشود. قلمکار پارچه‌ی پرنقش و نگاری‌ست که از سفره‌ی آن در میهمانی‌ها بهره برده می‌شود.)
صندوقچه‌ی سر کسی نبودن. (معنی: به نگاه داشتن راز کسی ناچار نبودن.)
صنم نداشتن. (معنی: آشنایی نداشتن. رابطه نداشتن. واژه‌ی صنم به‌معنای بت است و با کس صنمی ندارم بدین معناست که با او هم‌آیین، هم‌کیش و دوست نبوده و ارتباطی ندارم.)
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست - ای برادر سیرت زیبا بیار. (سعدی) (معنی: زیبایی چهره هیچ ارزشی ندارد، زیرا با گذشت زمان و آمدن پیری، زیبایی از دست می‌رود و بدن به خاک دگرگون می‌شود، پس ای دوست سرشت و نهادت را زیبا کن.)
صورت را با سیلی سرخ نگه داشتن. (یا با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشتن.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که در سختی‌ها و فشارهای توان‌فرسای زندگی، آبروی خویش را حفظ کرده و دستش را جلوی دیگران دراز نکند. همچنین معنی سیلی نیز سختی‌های بسیاری‌ست که با آن‌ها می‌جنگد و با تن خویش آن‌ها را تاب می‌آورد، ولی نمی‌گذارد روانش آسیب ببیند و خوار شمرده شود.)
صید را چون اجل آید سوی صیاد رود. (مصرع نخست: دل بدان غمزه‌ی خونریز کشد جامی را) (جامی) (معنی: دست سرنوشت کسی را که مرگش فرا رسیده است، به‌دست خود او به‌سوی نیستی و نابودی می‌کشاند.)

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۳ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری