
ملا در مکتبخانهای درس میداد و در آن شهر زندگی میکرد. وای به حال شاگردی که ملا از او درس میپرسید و شاگرد درست جواب نمیداد. چوب و فلک وسط کلاس مهیا میشد و دانشآموز تنبل به شدیدترین شکل ممکن مورد تنبیه قرار میگرفت. بعضی دانشآموزان از شدت ترس هر چه خوانده بودند با دیدن چنین صحنههایی فراموش میکردند. همیشه همهی دانشآموزان سعی میکردند به نحوی به دانشآموزی که از او سوال پرسیده شده کمک کنند تا از تنبیه احتمالی جان سالم به در برد.
یک روز که ملا قرار بود درس سختی از دانشآموزان بپرسد، بچهها با هم نقشهای ریختند تا ملا را از پرسش منصرف کنند، چون احتمال میدادند امروز نیمی از بچهها با چوب و فلک تنبیه شوند. بچهها تصمیم گرفتند وقتی دیدند ملا به مکتبخانه نزدیک میشود، یکی از دانشآموزان زرنگ کلاس به پیشواز او برود و همین کار را هم کردند. آن دانشآموز نزدیک رفت و سلام کرد، ملا از این رفتار او خوشش آمد. با لبخند جواب سلام او را داد. دانشآموز پرسید: ملا خدا بد ندهد! حالتون خوب نیست؟ چرا اینقدر رنگتان پریده؟
ملا که حالش خوب بود و هیچ کسالتی نداشت گفت: خدا نکنه، دهنت رو ببند.
ملا و دانشآموز کمی که جلوتر آمدند، یکی دیگر از دانشآموزان طبق نقشه به دیدار ملا آمد. سلام کرد و گفت: ملا جان! خدا بد ندهد. حالتون بد شده؟ رنگتان امروز زرد شده؟
ملا اخم کرد و گفت: چه میگویی؟ خودت مریضی؟ من حالم خوب است.
ملا به مکتبخانه که رسید قبل از اینکه کفشهایش را درآورد، یکی از بچهها جلو رفت و گفت: سلام، ملا خدا بد ندهد! امروز حالتون خوش نیست؟
ملا این بار جواب سلام را داد، چیزی نگفت و بهسمت جایگاهش در مکتبخانه رفت تا سر جایش بنشیند. بچهها همه با هم سلام کردند. بعد از اینکه ملا با تکان دادن سر جواب همه را داد، یکی دیگر از بچهها گفت: ملا خدا بد ندهد! ناخوش هستید؟
همزمان یکی دو تای دیگر از بچهها حرف او را تصدیق کردند و گفتند: راست میگوید ملا خدا بد ندهد.
ملا عصبانی شد و گفت: ساکت! دهنتون را ببندید، کی گفته من مریض هستم؟
همهی بچهها سکوت کردند و فکر کردند نقشهیشان نگرفته. کمی که گذشت ملا در اثر تلقینی که بچهها به او کرده بودند، کم کم احساس ضعف کرد. بلند شد تا حالش از این بدتر نشده از مکتبخانه خارج شود. بچهها گفتند: ملا چی شده؟
ملا گفت: نمیدانم چه شد، احساس ضعف و سرگیجه دارم. میخواهم تا حالم بدتر از این نشده به خانه برگردم و هر چه زودتر جوشاندهای بخورم تا حالم بهتر بشه.
بعد رو کرد به شاگرد زرنگ کلاس که همان شاگردی بود که به پیشوازش رفته بود و گفت: تو امروز بهجای من مسئول درس و مشق بچهها هستی. امروز را استراحت میکنم تا زودتر حالم بهتر شود و بتوانم فردا خودم به مکتبخانه برگردم.
آن وقت از مکتبخانه خارج شد و به خانه رفت. بچهها از اینکه نقشهیشان گرفته بود در پوست خود نمیگنجیدند. آنها با این نقشه حداقل برای یک روز از تنبیه با چوب و فلک نجات پیدا کردند.
این ضرب المثل به کسانی گفته میشود که بیمار باشند با بخواهند بیماری خود را بیش از اندازه بزرگ نشان دهند.
برگرفته از کتاب ضرب المثل و داستانهایشان (معنی ضرب المثل و ریشههای آن)، نوشتهی الهه رشمه.
همین داستان از کتاب مثنوی معنوی
کودکان مکتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت کردند که چگونه درس را تعطیل کنند و چند روزی از درس و کلاس راحت باشند. یکی از شاگردان که از همه زیرکتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مکتب میآییم و یکی یکی به استاد میگوییم چرا رنگ و رویتان زرد است؟ مریض هستید؟ وقتی همه این حرف را بگوییم او باور میکند و خیال بیماری در او زیاد میشود.
همهی شاگردان حرف این کودک زیرک را پذیرفتند و با هم پیمان بستند که همه در این کار متفق باشند، و کسی خبرچینی نکند. فردا صبح کودکان با این قرار به مکتب آمدند. در مکتبخانه کلاس درس در خانهی استاد تشکیل میشد. همه دم در منتظر شاگرد زیرک ایستادند تا اول او داخل برود و کار را آغاز کند. او آمد و وارد شد و به استاد سلام کرد و گفت: خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رویتان زرد است؟
استاد گفت: نه حالم خوب است و مشکلی ندارم، برو بنشین درست را بخوان.
اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت: چرا رنگتان زرد است؟
وهم در دل استاد بیشتر شد. همینطور سی شاگرد آمدند و همه همین حرف را زدند. استاد کم کم یقین کرد که حالش خوب نیست. پاهایش سست شد. به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت: چرا زود برگشتی؟ چه خبر شده؟
استاد با عصبانیت به همسرش گفت: مگر کوری؟ رنگ زرد مرا نمیبینی؟ بیگانهها نگران من هستند و تو از دورویی و کینه، بدی حال مرا نمیبینی. تو مرا دوست نداری. چرا به من نگفتی که رنگ صورتم زرد است؟
زن گفت: ای مرد تو حالت خوب است. بدگمان شدهای.
استاد گفت: تو هنوز لجاجت میکنی! این رنج و بیماری مرا نمیبینی؟ اگر تو کور و کر شدهای من چه کنم؟
زن گفت: الآن آینه میآورم تا در آینه ببینی، که رنگت کاملا عادی است.
استاد فریاد زد و گفت: نه تو و نه آینهات، هیچکدام راست نمیگویید. تو همیشه با من کینه و دشمنی داری. زود بستر خواب مرا آماده کن که سرم سنگین شد.
زن کمی دیرتر بستر را آماده کرد. استاد فریاد زد و گفت: تو دشمن منی. چرا ایستادهای؟
زن نمیدانست چه بگوید؟ با خود گفت اگر بگویم تو حالت خوب است و مریض نیستی، مرا به دشمنی متهم میکند و گمان بد میبرد که من در هنگام نبودن او در خانه کار بد انجام میدهم. اگر چیزی نگویم این ماجرا جدی میشود. زن بستر را آماده کرد و استاد روی تخت دراز کشید. کودکان آنجا کنار استاد نشستند و آرام آرام درس میخواندند و خود را غمگین نشان میدادند. شاگرد زیرک اشاره کرد که بچهها یواش یواش صداشان را بلند کردند. بعد گفت: آرام بخوانید صدای شما استاد را آزار میدهد. آیا ارزش دارد که برای یک دیناری که شما به استاد میدهید اینقدر درد سر بدهید؟
استاد گفت: راست میگوید. بروید. درد سرم را بیشتر کردید. درس امروز تعطیل است.
بچهها برای سلامتی استاد دعا کردند و با شادی بهسوی خانهها رفتند. مادران با تعجب از بچهها پرسیدند: چرا به مکتب نرفتهاید؟
کودکان گفتند که از قضای آسمان امروز استاد ما بیمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نکردند و گفتند: شما دروغ میگویید. ما فردا به مکتب میآییم تا اصل ماجرا را بدانیم.
کودکان گفتند: بفرمایید، برویید تا راست و دروغ حرف ما را بدانید.
بامداد فردا مادران به مکتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روی او بود عرق کرده بود و ناله میکرد، مادران پرسیدند: چه شده؟ از کی درد سر دارید؟ ببخشید ما خبر نداشتیم.
استاد گفت: من هم بیخبر بودم، بچهها مرا از این درد پنهان باخبر کردند. من سرگرم کارم بودم و این درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتی با جدیت بهکار مشغول باشد رنج و بیماری خود را نمیفهمد.
چند بیت نخست این داستان در شعر مولوی
کودکان مکتبی از اوستاد - رنج دیدند از ملال و اجتهاد
مشورت کردند در تعویق کار - تا معلم در فتد در اضطرار
چون نمیآید ورا رنجوریی - که بگیرد چند روز او دوریی
تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار - هست او چون سنگ خارا بر قرار
آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد - که بگوید اوستا چونی تو زرد
خیر باشد رنگ تو بر جای نیست - این اثر یا از هوا یا از تبیست
اندکی اندر خیال افتد ازین - تو برادر هم مدد کن اینچنین
چون درآیی از در مکتب بگو - خیر باشد اوستا احوال تو
آن خیالش اندکی افزون شود - کز خیالی عاقلی مجنون شود
آن سوم و آن چارم و پنجم چنین - در پی ما غم نمایند و حنین
تا چو سی کودک تواتر این خبر - متفق گویند یابد مستقر
هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی - باد بختت بر عنایت متکی
متفق گشتند در عهد وثیق - که نگرداند سخن را یک رفیق
بعد از آن سوگند داد او جمله را - تا که غمازی نگوید ماجرا
رای آن کودک بهچربید از همه - عقل او در پیش میرفت از رمه
آن تفاوت هست در عقل بشر - که میان شاهدان اندر صور
زین قبل فرمود احمد در مقال - در زبان پنهان بود حسن رجال
برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر سوم، بخش ۵۸
نگاره: John Varley Jr. (mutualart.com)
گردآوری: فرتورچین





