
اولین روضهخوانی که روضهی دورهای را در تهران مرسوم کرد آقانور بود. مردم میگفتند نور از آقا میبارد! به همین جهت به آقانور شهرت داشت. هیچکس نام واقعی او را نمیدانست. آقانور خیلی مجلس داشت و بهسبب کمبود وقت روضههایش بسیار کوتاه بود. مردم بههمین هم راضی بودند و حضور آقانور را در خانهی خود، باعث سلامتی و خوشبختی و برکت میدانستند. به محض اینکه آقانور روی صندلی مینشست یک استکان چای بهدستش میدادند و استکان را بهدهان میبرد و لب خود را با آن آشنا میکرد و بقیه را پس میداد. همسایهها و بیمارداران هر یک مقداری از چای آقا را برای سلامتی بیمار خود همراه میبردند!
کار آقانور خیلی سکه بود و از این راه به ثروت زیادی رسیده بود. غیر از خانههای شهری، باغ و ساختمانی در زرگنده داشت که پیش از جنگ بینالملل دوم به آلمانها اجاره داده بود. آن موقع آلمانها خیلی در ایران بودند و در زمینهی صنعت و تجارت بسیار فعال بودند.
روز دوازدهم هر ماه قمری منزل ما روضه بود و آقانور هم دعوت داشت. یکبار در اوایل سال ۱۳۲۰ آقانور پیش از شروع روضه مطلبی به این مضمون گفت: این هیتلر که در آلمان پیدا شده، در اصل هیتلُر است! از لرستان رفته و سید هم هست. نایب امام زمان است و ماموریت دارد همهی دنیا را فتح کند و به حضرت تحویل دهد!
مدتی گذشت و متفقین ایران را اشغال کردند و آلمانها از کشور اخراج شدند و ساختمان زرگنده آقانور به انگلیسها اجاره داده شد. در همان دوران روزی را بهیاد میآورم که آقانور همه جا اعلام میکرد که شب جمعهی آینده، زلزلهی شدیدی در تهران بهوقوع میپیوندد و فقط کسانی که به امامزادهها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود! معلوم است که آن شب، تهران بهکلی تخلیه شد. ما هم با خانواده به شاه عبدالعظیم رفتیم. برخی هم که نتوانستند بیایند در خیابان خوابیدند. آن شب زلزله نیامد. کسی علت نیامدن زلزله را نپرسید!
ماه بعد که آقانور برای روضه به خانهی ما آمد بدون اینکه کسی چیزی بگوید خودش گفت حضرت به خواب کسی آمده و پیغام داده که چون معلوم شد مردم خیلی مومن و با عقیده هستند، دستور دادم زلزله نیاید! البته این را هم همه باور کردند. فقط پدرم بود که میگفت انگلیسیها میخواستند میزان نادانی ما را امتحان کنند که با این ترتیب به مقصود خود رسیدند! هیچکس حرف پدرم را باور نکرد. وقتی آقانور مُرد، در حقیقت تهران عزادار و تعطیل شد!
پینوشت: آقانور، هنوز نام میدانی در جنوب شرقی تهران، حد فاصل سه راه افسریه، میدان بسیج فعلی تا بزرگراه امام رضاست.
برگرفته از کتاب کوچه و خیابان، دکتر عباس منظرپور
(کتاب دربرگیرندهی داستانهای واقعی از تهران قدیم است.)
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین





