
میگویند پادشاه کشوری مرد. مردم آن کشور بهرسم همیشه شاهینی را به پرواز درآورند تا شاهین بر روی دوش هر کس که نشست او را پادشاه کنند. وزیر بزرگ پادشاه روی سکوی بلندی ایستاد و شاهینی که برای همین کار تربیت شده بود را بر دست گرفت. او که دلش میخواست پادشاه شود، دستی از روی نوازش بر سر شاهین کشید و شاهین را پرواز داد.
شاهین بعد از چند بار چرخیدن روی دوش مرد فقیری نشست. همهی مردم دور او جمع شدند و پادشاهی او را تبریک گفتند. درویش فقیر که باور نمیکرد شاه شده باشد، در پوست خود نمیگنجید. او لباسی گرانقیمت پوشید و وزیران را دور خود جمع کرد و دستور داد همهی انبارها را خالی کنند. بعد از آن شاه جدید دستور داد همهی نانواها و کفاشهای کشور باید شب و روز کار کنند و صبح تا شب نان بپزند و کفش بدوزند. آنها شب و روز نان پختند و کفش دوختند. به دستور شاه جدید، نانها را خشک میکردند و کفشها را جفت جفت کنار میگذاشتند.
روزی وزیر بزرگ به دیدن پادشاه رفت و گفت: قربانت گردم، تمام انبارها پر از کفش و نان شده است. اگر شما قصد جنگ با تمام دنیا را هم داشته باشید، به اندازهی کافی کفش داریم که به لشگریانمان بدهیم و نان داریم که آذوقهی آنها باشد.
شاه جدید گفت: من همان درویش فقیرم. من با کسی سر جنگ ندارم. اگر میدانستی که فقیران چقدر از بیکفشی و گرسنگی رنج میکشند، از من نمیپرسیدی که با این همه کفش و نان چه کنیم. بروید آنها را میان تهیدستان تقسیم کنید.
از آن به بعد دربارهی کسی که مدتها آرزوی داشتن چیزی را داشته است و پس از رسیدن به آرزویش باز حرص بزند، میگویند: اگر میدانستی درویش چقدر بینانی و بیپازری کشیده، نمیپرسیدی.
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





