داستان کوتاه بلبل زردآلو خورده بهتر از این نمی‌خواند

داستان کوتاه بلبل زردآلو خورده بهتر از این نمی‌خواند

سه نفر دزد بودند که با هم دوست بودند. یک روز این سه دزد تصمیم گرفتند به باغی دستبرد بزنند و میوه‌های باغ را بدزدند. به باغ که رسیدند، نشستند و نقشه کشیدند. یکی رفت بالای درخت تا میوه‌ها را بچیند، دو نفر هم زیر درخت ماندند تا کیسه‌های‌شان را پر کنند. یکی از آن‌ها که بالای درخت بود، گفت: «اگر باغبان از راه برسد و ما را در حال چیدن میوه‌هایش ببیند، چه بگوییم.»
دزد دومی گفت: «کاری ندارد. من زود خودم را به کنار جوی آب می‌رسانم و می‌روم توی آب. بعد هم کواک کواک می‌کنم و می گویم من مرغابی هستم.»
دزد سومی گفت: «راه حل بدی نیست. اگر باغبان بیاید و مرا در حال دزدی ببیند، من فوری به زیر شکم الاغش می‌روم و می‌گویم که من کره الاغ هستم.»
دزد اولی گفت: «اگر باغبان مرا بالای درخت ببیند و بپرسد که تو آن‌جا چه می‌کنی، من هم می‌گویم که بلبل هستم.»
هر سه دزد کیسه‌های‌شان را آماده کردند و مشغول چیدن میوه‌ها و ریختن آن‌ها توی کیسه‌های خودشان شدند. از دست روزگار باغبان از راه رسید و دزدها را دید. اما چون آن‌ها سه نفر بودند و باغبان یک نفر، دعوایی راه نینداخت و از دزدها پرسید: «این‌جا چه کار می‌کنید؟»
یکی از دزدها همان‌طوری که قرار بود، ادای مرغابی‌ها را درآورد. کواک کواک کرد، خودش را به‌جوی آب رساند و گفت: «من مرغابی‌ام.»
باغبان فهمید که دزدها، حیله‌گر هم هستند، تصمیم گرفت درسی به آن‌ها بدهد که فراموش نکنند. باغبان رو کرد به دزدی پرسید: «تو این‌جا چه می‌کنی؟»
او هم با خونسردی جواب داد و گفت: «من کره‌ی الاغ هستم.»
دزد بعدی که بالای درخت مانده بود گفت: «من هم بلبلم.»
باغبان که عصبانی شده بود گفت: «اگر بلبلی، یک دهان بخوان ببینم.»
دزد چه‌چهی زد و سعی کرد صدای بلبل درآورد. باغبان با چوب‌دستی‌اش محکم به پای دزدی که روی درخت بود کوبید و گفت: «تو چه جور بلبلی هستی که به این بدی می‌خوانی؟ دزد باش و مرد باش.»
تا دزد از بالای درخت بپرد پایین، ده پانزده ضربه‌ی چوب را نوش جان کرد. وقتی از بالای درخت به پایین پرید، با عجله و لنگ لنگان فرار کرد. هنگام فرار گفت: «بلبلی که زردآلو خورده باشد، از این بهتر نمی‌خواند.»
دزدهای دیگر هم کیسه‌های‌شان را رها کردند و دنبال دوست‌شان دویدند.
از آن پس، کسی که کارش را درست انجام نداده باشد، می‌گوید: «بلبل زردآلو خورده بهتر از این نمی‌خواند.»

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر:
سه نفر برای دزدیدن زردآلوی شکرپاره وارد باغی شدند. ولی در بین درختان آن باغ فقط یک درخت زردآلوی هلندر میوه داشت و از زردآلوی شکرپاره اثری دیده نمی‌شد، به ناچار تن به دزدیدن نقد موجود دردادند. یک نفر از آن‌ها برای تکاندن شاخه‌‌ها بالای درخت رفت. دو نفر برای جمع کردن میوه در پای درخت ماندند.
در این بین سر و کله‌ی باغبان از دور پیدا شد. دو نفری که در پای درخت بودند پا به فرار گذاشتند، ولی چون فرصت نکردند از باغ خارج شوند، یکی‌شان به زیر شکم الاغی که در گوشه‌ی باغ بسته بود پناه برد. دیگری خود را در جوی کوچکی به‌رو انداخت و دراز کشید.
باغبان نزد اولی رفت و گفت: «مردک کی هستی و این‌جا چه می‌کنی؟»
مرد جواب داد: «من کره‌خرم.»
باغبان گفت: «احمق نادان، این خر که نر است.»
گفت: «باشد. مانعی ندارد. من از پیش ننه‌ام قهر کرده‌ام آمده‌ام پیش بابام.»
باغبان پیش دومی رفت و گفت: «تو دیگر کی هستی؟»
مرد گفت: «من سگم.»
باغبان گفت: «این‌جا چه می‌کنی؟»
گفت: «معلومه. سگی از این طرف عبور می‌کرد. مرا این‌جا گذاشت و رفت.»
باغبان رفت پیش سومی که خود را روی درخت جمع و گرد کرده بود و پشت شاخه‌‌ها قایم شده بود. گفت: «تو بگو ببینم کی هستی؟»
گفت: «من بلبلم.»
باغبان گفت: «اگر بلبلی یک نوبت آواز بخوان ببینم.»
مردکه نره‌غول با صدای نکره و زشتی که داشت، بنای آوازخوانی گذاشت. باغبان گفت: «خفه شو! بلبل که به این بدی نمی‌خواند.»
گفت: «احمق مگر نمی‌دانی بلبلی که خوراکش زردآلو هلندر است بهتر از این نمی‌خواند؟»

 

هرگاه کارفرمایی به کارگرش مزدی ناچیز بدهد و او را برای خوب کار نکردن بازخواست و سرزنش کند، کارگر این ضرب المثل را در پاسخ به کارفرما به‌کار می‌برد.

 

نگاره: John Gerrard Keulemans (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری