
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف پ» را میخوانید.
پا از چیزی پایینتر نگذاشتن. (معنی: به کمتر خشنود نشدن. چیز درجه پایینتری را نپذیرفتن.)
پا بند شدن. (معنی: به چیزی یا کسی دلبستگی پیدا کردن.)
پا برهنه وسط حرف کسی دویدن. (یا پا برهنه توی حرف کسی دویدن.) (معنی: سخن کسی را بیهنگام و بیجا بریدن.)
پا به دریا بگذاره، دریا خشک میشه. (یا پا به دریا بگذارد، دریا خشک میشود.) (معنی: هر جا که پا میگذارد با پیشامدی ناگوار یا ناامیدکننده روبهرو میشود. این ضرب المثل برای آدمهای بسیار بدشانس و بداقبال بهکار برده میشود.)
پا به سن گذاشتن. (معنی: پیر شدن. سالخورده شدن.)
پا پس کشیدن. (معنی: از انجام کاری خودداری کردن. از انجام کاری پشیمان شدن و برگشتن.)
پا پی کسی شدن. (معنی: کسی را با پافشاری بسیار به ستوه آوردن. کسی را با پرسشهای فراوان زیر فشار گذاشتن.)
پا پیش گذاشتن. (معنی: پیشگام شدن برای انجام کاری. آغار کردن کاری.)
پا جای پای کسی گذاشتن. (معنی: پیشهی کسی را در پیش گرفتن. از کسی پیروی کردن.)
پا دادن. (معنی: آمار دادن. نخ دادن. راه دادن. پذیرفتن پیشنهاد.)
پا در کفش کسی کردن. (یا پا توی کفش کسی کردن.) (معنی: برای کسی دردسر درست کردن. در کار دیگران سرک کشیدن و دخالت کردن. آدمی هر راهی را با کفشهایش میپیماید. اگر کسی بخواهد راهی را که کفشهای کس دیگری میپیماید را به خواست خودش تغییر دهد و بهجای او این راه را بپیماید، در کار او دخالت کرده است. همچنین کفش در این ضرب المثل کنایه از حریم خصوصی دیگران است و اگر کسی بدون اجازه، کفش دیگری را بپوشد، وارد حریم خصوصی او شده و در کارش دخالت کرده است.)
پا در میان گذاشتن. (یا پادرمیانی کردن.) (معنی: میانجیگری کردن برای چارهاندیشی و گرهگشایی میان دو کس.)
پا را از گلیم خود درازتر کردن. (یا پا را از گلیم خود بیرون گذاشتن.) (معنی: حد و مرز خود را ندانستن و از حد خود تجاوز کردن. در کاری دخالت کردن که در جایگاه و توانایی آن کس نباشد. هرگاه کسی بیش از جایگاه خود چیزی را در خواست کند، این ضرب المثل برای او بهکار برده میشود. (داستان کوتاه پا را از گلیم خود درازتر کردن))
پا روی حق گذاشتن. (معنی: حق کسی را نادیده گرفتن. قضاوت و داوری ناروا کردن.)
پا روی دم سگ مگذار. (معنی: بدکار و سنگدل بیشرم و گستاخ را آزار مرسان. این پند را به کسی میدهند که بخواهد با ستمکاری ستیزهجویی کند و خشم او را برانگیزد.)
پا روی دم کسی گذاشتن. (معنی: کسی را آشفته و خشمگین کردن. کسی را آزردن و به کینهجویی برانگیختن. هرگاه شکارچی از روی ناآگاهی پا روی دُم جانوری بگذارد، جانور از جایش پریده و اگر وحشی باشد، بهسوی او یورش میبرد. از همین روی هرگاه کسی بخواهد بگوید من آدمی هستم که زود واکنش نشان داده و خشمگین میشوم، میگوید پا روی دم من نگذار.)
پا سست کردن. (معنی: دودلی نشان دادن.)
پا سوز شدن. (معنی: به پای کسی یا چیزی تباه شدن و سوختن.)
پاپوش درست کردن. (یا پاپوش دوختن. یا پاپوش ساختن.) (معنی: کسی را گرفتار کردن. برای کسی دردسر درست کردن. جایگاه کسی را تباه کردن.)
پاچه پاره. (معنی: زباندراز. بیشرم. بیآبرو. دریده.)
پاچه خوار. (یا پاچه خار.) (معنی: چاپلوس و چربزبان.)
پاچه ورمالیده. (معنی: شارلاتان. فریبکار و دغلباز. بیشرم و پررو.)
پارازیت. (معنی: انگل. مفتخور. کسی که به هزینهی دیگران زندگی کند. همچنین این اصطلاح برای کسی که بیهنگام میان سخن دیگران چیزی بگوید نیز بهکار میرود.)
پاردم سابیده. (معنی: بسیار زیرک و زرنگ. این اصطلاح برای کسی که ترفندهای بسیار میداند و بهکار میزند بهکار میرود.)
پارسال دوست امسال آشنا. (معنی: این ضرب المثل دربارهی کسی بهکار میرود که دوست خود را پس از زمانی دراز ببیند و از روی آزردگی و به کنایه و گلایهوار بگوید: پارسال دوست امسال آشنا؛ بدین معنی که در گذشته دوست و همدل بودیم، ولی اکنون تنها با هم آشنا هستیم.)
پاشنهها را بالا بردن. (معنی: جامهی خود را درست کردن.)
پاشنهی آشیل. (معنی: این ضرب المثل کنایه از دست گذاشتن روی نقطه ضعفهای آدمها و شکست دادن آنان دارد. برخی آدمها با آنکه توانمندیهای فراوانی دارند، ولی نقطه ضعفهایی هم دارند که زمانی که کسی دست روی آن نقطه ضعفها میگذارد، گویی آنان ناتوانترینِ آدمها میشوند و نمیتوانند از خود دفاع کنند. (داستان کوتاه پاشنهی آشیل))
پاشنهی دهن را کشیدن. (معنی: دشنام فراوان گفتن. زبان به بدوبیراه و ناسزا باز کردن.)
پالان کسی را آفتاب گذاشتن. (یا پالون کسی را آفتاب گذاشتن.) (معنی: بیرون کردن. از کار برکنار کردن. کنار گزاردن.)
پالان کسی کج بودن. (یا پالون کسی کج بودن.) (معنی: پاکدامن نبودن.)
پالان کهنهی خر را برای کسی دم آب گذاردن.
پالان گریی به غایت خود - بهتر ز کلاهدوزی بد. (نظامی) (معنی: اگر پالاندوز چیرهدستی باشی، بهتر است از اینکه کلاهدوز بدی باشی. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که استادی بر کاری هرچند بیارزش را، بر چیرهدستی نیمهکاره و پر از کاستی بر کاری باارزش، برتر بدانند.)
پای ثابت جایی بودن. (یا پای ثابت چیزی بودن.) (معنی: پیوسته به جایی رفتن. همیشه در کاری همکاری و همیاری کردن.)
پای چراغ تاریک است. (معنی: نزدیکان دانشمند یا سرمایهدار که بهرهاش به دیگران میرسد، از دانش و پول و سرمایهای او بیبهرهاند. در گذشته چراغها بر پایهای استوار بود که از رسیدن نور به پای خود چراغ جلوگیری میکرد.)
پای چیزی افتادن. (یا اگر پایش بیفتد.) (معنی: هنگام نیاز و زمان درست چیزی پیش آمدن.)
پای چیزی ایستادن. (معنی: از چیزی پشتیبانی کردن. پیامد چیزی را پذیرفتن. دربارهی چیزی استوار و پابرجا بودن.)
پای خروست را ببند، مرغ همسایهات را هیز مخوان. (یا پای خروستو ببند، به مرغ همسایه هیز نگو.) (معنی: سرپرست خانواده باید در رفتوآمد فرزندان خود با دیگران در بیرون از خانه پایش و سرکشی داشته باشد، تا به دیگران بدگمان نشده و به آنان اتهامی نزند. هیز یا حیز بهمعنای نامرد، بیشرم و چشمچران است.)
پای خود را کنار کشیدن. (معنی: از چیزی کنار رفتن. دخالت نکردن. پادرمیانی و میانجیگری نکردن.)
پای در زنجیر پیش دوستان - به که با بیگانگان در بوستان. (سعدی) (معنی: این مثل زمانی بهکار برده میشود که همنشینی و نشست و برخاست با دوستان و زیستن در نزدیکی آنان را بر همنشینی با بیگانگان برتر بدانند.)
پای فقیر لنگ نیست، ملک خدا تنگ نیست. (معنی: مرد تنها، سبکوار و وارسته به آسانی سفر میکند و به هر کجا که بخواهد میرود.)
پای کسی به جایی باز شدن. (یا پای کسی را به جایی باز کردن.) (معنی: بهجایی رفتوآمد پیدا کردن. توانایی رفتوآمد کسی را بهجایی فراهم کردن.)
پای کسی بودن. (معنی: به دوش کسی بودن. به هزینهی کسی بودن.)
پای کسی جلو نرفتن. (یا پای کسی پیش نرفتن.) (معنی: گرایش به انجام کاری نداشتن. خواهان انجام کاری نبودن.)
پای کسی در کار بودن. (یا پای کسی در میان بودن.) (معنی: در چیزی دخالت داشتن. در کاری دستاندازی کردن.)
پای کسی در میان بودن. (یا پای کسی به میان آمدن. یا پای چیزی به وسط کشیده شدن.) (معنی: نام کسی یا چیزی در رویدادی برده شدن. کسی یا چیزی را در رخدادی دخالت دادن.)
پای کسی را از جایی بریدن. (معنی: از رفتوآمد کسی بهجایی جلوگیری کردن.)
پای کسی را قلم کردن. (معنی: پای کسی را از جایی بریدن. ترساندن کسی برای آنکه بهجایی رفتوآمد نکند.)
پای کسی روی پوست خربزه بودن. (یا پایش روی پوست خربزه است.) (معنی: دارای جایگاه بسیار سست، لغزنده و خطرناک است.)
پای کسی سست شدن. (معنی: دچار دودلی شدن.)
پای کسی گذاشتن. (یا چیزی را پای کسی گذاشتن. یا چیزی را به پای کسی یا چیزی گذاشتن.) (معنی: کسی را گناهکار و مقصر دانستن.)
پای کسی گیر بودن. (معنی: این اصطلاح برای کسی بهکار برده میشود که در رویدادی درگیر بوده و گرفتار شود.)
پای کسی لب گور بودن. (یا پایش لب گور است.) (معنی: نشانههای مرگ در کسی نمایان شدن. این ضرب المثل برای آدمهای پیر و سالخوردهای بهکار برده میشود که در اندیشهی مرگ نیستند و همچنان سرگرم و دلبستهی این جهان زودگذر هستند. پیرهایی که خسیس و تنگچشم، بدخو و ستمگر، و خوشگذران و هوسباز هستند.)
پای کسی لنگیدن. (معنی: گمراه بودن. سست نهاد بودن. کجرو و بدراه بودن. دستخوش هوا و هوس شدن.)
پای کسی نشستن. (معنی: برای کسی بردباری و شکیبایی کردن. با بدیهای کسی کنار آمدن.)
پای ما لنگ است و منزل بس دراز - دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. (حافظ) (معنی: آرزو و خواستهی خود را به چشم میبینیم و راه رسیدن به آن در دسترس است، ولی ناتوان هستیم و ابزار رسیدن به آن را نداریم. این ضرب المثل زمانی به کار برده میشود که کسی بداند چگونه و از چه راهی به کامیابی و پیروزی میرسد، ولی در پی برخی کمبودها، نتواند به آن دست پیدا کند.)
پای هم پیر شدن. (معنی: زندگی زناشویی را با یکدیگر دراز کردن یا به پایان بردن.)
پایش روی مار باشد برنمیدارد. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که بیش از اندازه تنبل و تنپرور باشد.)
پایش لب گور است. (معنی: این ضرب المثل برای آدمهای پیر و سالخوردهای بهکار برده میشود که در اندیشهی مرگ نیستند و همچنان سرگرم و دلبستهی این جهان زودگذر هستند. پیرهایی که خسیس و تنگچشم، بدخو و ستمگر، و خوشگذران و هوسباز هستند.)
پایه بودن. (معنی: همراه و همکار بودن. همدل و همرای بودن.)
پایی به چیزی داشتن. (معنی: همیشه آمادهی چیزی بودن.)
پایین تف کنی ریش است بالا سبیل. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بر سر دو راهی گیر کرده یا دودل باشند و برگزیدن هر یک از دو راه، زیان یا گزندی برابر داشته باشد.)
پته روی آب افتادن. (یا پتهی کسی را روی آب ریختن.) (معنی: رسوا شدن. هرگاه راز کسی آشکار شود، این ضرب المثل را بهکار میبرند و میگویند: «فلانی پتهاش روی آب افتاد.» یعنی رازش آشکار شد. در گذشته که لولهکشی نبود و آب شهرها درون جوی روان بود، هر جا که نیاز میشد آب به درون کوچهها یا خانهها روان شود، سد و بند کوچکی از جنس چوب بهنام «پته» در درون جوی خیابان یا کوچه میساختند و آب را به اندازهی نیاز به درون حوض و آبانبار خانهها میفرستادند. در سالهای کمآبی و خشکسالی، نیاز فراوان به آب برای پر کردن حوض و آبانبار، کسانی را وا میداشت که به حقوق دیگران تجاوز کرده و از آب نوبتی آنان برداشت کنند. آنان با جای دادن پتهای چوبی، راه آب را از بالا میبستند و خودشان ظرفهایشان را پر از آب میکردند. گاهی هم که اینها جلوی آب را میبستند، یکباره آب با فشار فراوان روان میشد و پتهیشان را بهسوی روستاهای مردم میبرد. مردم هم که پته را روی آب میدیدند، پی میبردند که کسانی دزدکی آب را برای خودشان میبرند. اینجا بود که گفتند: پتهیشان روی آب افتاد. یعنی رازشان آشکار شد.)
پدر عشق بسوزد. (معنی: این مثل کنایهایست بر گلایهی عاشق از دردها، اندوهها و دردسرهای عشق و عاشقی.)
پدر کسی را درآوردن. (یا بابای کسی را درآوردن. یا پدر کسی را جلوی چشمش آوردن.) (معنی: به حساب کسی رسیدن. کسی را سخت گوشمالی دادن. کسی را بیچاره کردن. ریشهی این اصطلاح به دورهی صفویان و زمانی که پیکر مردگان را از گور درمیآوردند بازمیگردد. در این دوره آرامگاههای ابونعیم اصفهانی، ابوحنیفهی کوفی، شیخ الشیوخ عبدالقادر گیلانی، شیخ ابواسحاق کازرونی، شیخ محمد صابونی همدانی و مولانا یوسف اردبیلی و بسیاری دیگر را نبش کرده و نابود کردند. همچنین آرامگاه عبدالرحمن جامی را ابتدا آتش زدند و سپس آن را نبش کردند، ولی از آنجا که پسر وی این روزها را پیشبینی کرده بود، کالبد پدر را بهجای دیگری برده بود. در شهر تبریز آرمگاه یعقوب پادشاه را نبش کرده، استخوانهایش را سوزاندند. در شروان نیز آرامگاههای بسیاری را نبش کردند.)
پدر و مادر به اولاد بستهاند، اولاد به سگ. (معنی: پدر و مادر به فرزندان خود میپردازند و دلسوز آنان هستند، ولی فرزندان این کار را برای پدر و مادرشان انجام نمیدهند.)
پدر و مادر کسی را جنباندن. (معنی: دشنام به پدر و مادر مردهی کسی گفتن. یا دشنام به پدر و مادر کسی که به او بربخورد دادن.)
پدر یتیمان است و شوهر بیوهزنان. (معنی: این مثل برای کسی بهکار برده میشود که برای همه دلسوزی میکند و از خدمتگزاری دریغ نمینماید.)
پدرسوخته. (معنی: این اصطلاح گونهای دشنام و بهمعنای بدسرشت است. گاهی نیز بهمعنای بسیار زرنگ است، برای نمونه: یک پدرسوختهایست که لنگه ندارد. برخی بر این باورند که این اصطلاح به چند دورهی تاریخی پیوند خورده است. نخست دورهی صفویان که کسانی که کیش پادشاهان این دودمان را نمیپذیرفتند را میسوزاندند و به فرزندان آنان پدرسوخته میگفتند و یا بسیاری از بزرگان و درگذشتگان دیگر کیشها را از آرامگاهشان درآورده و آتش میزدند. دوم به دورهی مصر باستان بازمیگردد. آن زمان اگر کسی از دیگری پولی وام میگرفت، ضمانت بدهیاش، کالبد مومیایی پدرش بود و اگر بدهیاش را نمیپرداخت، طلبکار میتوانست مومیایی پدر را از تابوت درآورده و بسوزاند. از همین روی پدرسوخته نامیده میشد. سوم به زمان زرتشتیان بازمیگردد. در آن زمان اگر به دختری دستدرازی میشد و گناهکار گناهش را نمیپذیرفت، برای راستیآزمایی او را در آتش میانداختند. زیرا بر این باور بودند که آتش آدمهای پاک را نمیسوزاند؛ همچون داستان سیاوش و سودابه. اگر گناهکار در آتش میسوخت و از آن گناه، فرزندی زاده میشد، به آن بچه پدرسوخته میگفتند.)
پر باز کردن. (معنی: بیش از اندازه شادمان شدن. از اندوه و رنج و سختی رهیدن.)
پُرسان پُرسان به کعبه بتوان رفتن. (معنی: با پرسیدن راه و نشان، رسیدن به هر جایی آسان است.)
پُرسان پُرسان میتوان رفت هندوستان. (یا پُرسان پُرسان میروند هندوستان.) (معنی: با پرسیدن راه و نشان، به هر جا که بخواهند میتوانند برسند. پرسیدن زشت نیست و میتوان به خواستهها و آرزوها رسید و کامروا شد.)
پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است. (معنی: ندانستن، زشت و ناپسند است و آدمی همواره باید چیزی را که نمیداند، بپرسد، تا از تاریکی نادانی و ناآگاهی بیرون آید.)
پر و بال کسی را قیچی کردن. (یا پر و بال کسی را چیدن.) (معنی: کسی را از توان و قدرت انداختن.)
پریرو تاب مستوری ندارد. (مصرع دوم: چو در بندی سر از روزن برآرد.) (جامی) (معنی: این ضرب المثل برای زن زیبایی بهکار میرود که به خودنمایی بپردازد. همچنین این مثل در دودل بود در پاکدامنی زنان زیبا نیز بهکار برده میشود.)
پز دادن. (معنی: خودنمایی بیجا کردن. به رخ کشیدن. خودخواهانه رفتار کردن.)
پز عالی، جیب خالی. (معنی: این ضرب المثل برای آدم بیپول و تهیدستی بهکار میرود که وانمود به دارندگی کند. کسی در نداری و تنگدستی زندگی میکند، ولی در میان مردم با سیمایی فریبنده و آراسته، خود را دارا و پولدار بهنمایش میگذارد.)
پس از ما گو جهان را آب گیرد. (معنی: این مثل را آدم خودخواه و خودپسندی بهکار میبرد که پایان زندگی خویش را پایان همه چیز میداند و به سرنوشت دیگران نمیاندیشد و از آن رویگردان است.)
پسماندهی گاو را به خر باید داد. (معنی: این مثل هنگامی بهکار برده میشود که فرومایهای از فرومایهی دیگر دارایی یا پولی را رایگان یا به ارث بهدست آورد.)
پستان مادرش را گاز گرفته است. (معنی: بسیار بدنهاد و بدکار است.)
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود. (مصرع نخست: بیکمالیهای انسان از سخن پیدا شود.) (معنی: همانگونه که بیمغزی پسته با باز شدن آشکار میشود، نادانی آدمی نیز با لب باز کردن و سخن گفتن ناآگاهانهاش نمایان میگردد.)
پسرخالهی دسته دیزی. (معنی: این اصطلاح برای کسی بهکار میرود خود را بهزور به آدمی سرشناس و پرآوازده میچسباند.)
پسر زاییدم برای رندان، دختر زاییدم برای مردان، خودم موندم سفیل و سرگردان. (معنی: این مثل زبان حال کسیست که فرزندانش پس از ازدواج دیگر به مادر خود مهربانی نمیکنند و او را رها کرده و تنها گذاردهاند. سفیل بهمعنای بدبخت است.)
پسر کو ندارد نشان از پدر - تو بیگانه خوانش نخوانش پسر. (ابوالحسن فراهانی) (معنی: اگر پسری در رفتار و منش، همانند پدرش نبود، او بیگانه است و پسر آن پدر نیست. این ضربالمثل هم برای ستایش و هم برای سرزنش و نکوهش بهکار میرود. در گذشته بر این باور بودند که رفتار و منش نیک پسران، باید مانند پدرانشان باشد و همچنین اگر رفتار پدر ناپسند و زشت بود، همه انتظار داشتند که پسر نیز همانند پدرش بار بیاید. بنابراین هرگاه کسی کار خوبی انجام دهد، این ضرب المثل در ستایش او بهکار برده میشود. همچنین هر زمان کسی کار ناپسند و زشتی انجام دهد، این ضرب المثل را برای سرزنش و نکوهش او بهکار میبرند.)
پسر که ناخلف افتد پدر زند چوبش - پدر که ناخلف افتد پسر چکار کند؟ (معنی: این مثل بهشوخی دربارهی پدرانی که به فرزندان خود بهدرستی نمیپردازند بهکار برده میشود.)
پسر نعمت، دختر رحمت. (معنی: نوزاد پسر با دختر تفاوتی ندارد.)
پسر نوح با بدان بنشست - خاندان نبوتش گم شد. (سعدی) (معنی: این ضرب المثل ما را به دوری از همنشین بد سفارش میکند و معنی آن نیز بدینگونه است که پسر نوح در پی همنشینی با دوستان بد، از خاندان پیغمبری رانده شد.)
پسرخالهی دسته دیزی کسی نبودن. (معنی: وابستگی و خویشاوندی با کسی نداشتن.)
پشت تاپو بزرگ شده. (یا پشت تاپویی.) (معنی: این ضرب المثل برای آدم کمرو، بیسروزبان و بیدستوپا بهکار برده میشود؛ کسی که تاکنون از پشت تاپو بیرون نیامده و سخن گفتن و رفتار درست را نمیداند. تاپو ظرفی از گل همچون خمره است که در گذشته در آن آرد و گندم ذخیره میکردند.)
پشت چشم نازک کردن. (معنی: با دیگران با خودخواهی و خودبزرگبینی برخورد کردن. با دیگران با خودپسندی رفتار کردن.)
پشت دست داغ کردن. (معنی: از کاری بهسختی پشیمان شدن. با خود پیمان بستن برای تکرار نکردن کاری که انجامش پشیمانی بهدنبال دارد. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که بارها از انجام کاری آسیب دیده و به اصطلاح پشت دستش را داغ میکند تا دیگر بهدنبال آن کار نرود. داغ کردن یا داغ گذاشتن بهمعنی سوزاندن کمی از پوست تن با آهنی داغ و گداخته یا چیزی مانند آن است، بهگونهای که جای این سوختن همانند یک نشانه روی پوست بماند. در گذشتههای دور گاهی کسی که از کاری پشیمان میشد و دیگر نمیخواست آن کار را انجام دهد، پشت دست خود را داغ می کرد تا یادش بماند دیگر بهدنبال آن کار نرود.)
پشت دوری کشیدن. (معنی: هرگاه کسی از چیزی آزرده شود، دیگری با گفتن این مثل به او حالی میکند که رنجیدن وی برایش ناخوشایند نیست و او نمیتواند کاری از پیش ببرد. برای نمونه: دلگیر شده که شده، بکشه پشت دوری.)
پشت سر کسی نماز خواندن. (معنی: کسی را همه جوره پذیرفتن. به کسی بسیار باور و اعتماد داشتن.)
پشت سر مرده دروغ میگویند. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که بخواهند گفتار کسی را که از زبان دیگری بازگو شده است دروغ شمرند؛ برای نمونه: چنانچه من زندهام، چگونه از زبان من دروغ میسازند؟)
پشت کسی باد خوردن. (معنی: پس از زمانی استراحت یا بیکاری، تنبل شدن و تن بهکار ندادن.)
پشت گوش انداختن. (معنی: کاری را دیر انجام دادن. امروز و فردا کردن. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که کاری را دیر انجام دهند، یا از زیر کاری دربروند، و یا کاری را به گردن دیگری بیاندازند.)
پشت لب سبز شدن. (معنی: این اصطلاح برای پسری بهکار برده میشود که به سن بلوغ و نوجوانی رسیده و موهای نرم و تیرهای بالای لب او روییده است.)
پشم و پیلهی کسی ریختن. (یا پشم و پیل کسی ریختن. یا پشم یا پشمهای کسی ریختن.) (معنی: ناتوان شدن. توانایی و شایستگی پیشین را نداشتن. دیگر کاری از وی برنیامدن.)
پشه چو پر شد بزند پیل را. (مصرع دوم: با همه تندی و صلابت که در اوست.) (سعدی) (معنی: این مثل زمانی بهکار میرود که بخواهند همبستگی و یکپارچگی گروهی ناتوان را دستاویز پیروزی بر زورمند و خودکامه بهشمار آورند.)
پشه لگدش کرده. (معنی: این اصطلاح برای آدم کمتوان، نازک نارنجی و زودرنجی بهکار میرود که با کوچکترین ناخوشی از پا درمیآید.)
پشیمان نگردد کس از کار نیک. (مصرع دوم: نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک.) (اسدی توسی) (معنی: هیچکس از انجام کار خوب و نیک پشیمان نمیگردد، زیرا هیچچیز بهتر از کار نیک نیست.)
پفاب زدن را از گیوهدوزی یاد گرفتن. (معنی: معنای این ضرب المثل یافت نشد، ولی برای دانستن معنای «پفاب زدن» مثل «از کلاهمالی پفاب زدنش را بلد است» را بخوانید.)
پل آن سر آب بودن. (یا پل کسی آن سر آب بودن.) (معنی: کار کسی بسیار خراب و نابسامان بودن.)
پل پشت سر را خراب کردن. (داستان: چون پادشاه حبشه بر یمن چیره شد، شاه یمن به شاه ایران پناه برد. پادشاه ایران لشکری مجهز به او داد تا یمن را بازپس گیرد. شاه یمن با لشکر ایرانی بهسمت یمن رفت و چون به ساحل رسید دستور داد تمام کشتیها را آتش زدند، سپس رو به لشکر کرد و گفت: ای یاران اکنون دریا پشت سر و دشمن پیش روست، یا باید کشته شویم یا دشمن را شکست دهیم. لشکریان که راهی جز مبارزه نداشتند تا پای جان با دشمن جنگیدند و بر او غلبه کردند و از آن روز بود که مثل «پل پشت سر را خراب کردن» بهکار میرود. برگرفته از کتاب کاوشی در امثال و حکم، نوشتهی یحیی برقعی.)
پل پشت سر را خراب نکردن. (داستان: خراب کردن پلهای پشت سر کاری استراتژیک است که باید زیر و زبر آن را سنجید. در زمان ساسانیان، ژولیان با سپاهی نزدیک به ۱۵۰ هزار تن به تیسفون پایتخت ایران زمین یورش برد. او پس از رد شدن از رودخانهی فرات پل را ویران کرد. در برابر آن، فرماندهی تیسفون پل دجله را ویران کرد و سپاه بزرگ ژولیان میان میانرودان گرفتار آمدند. با این نیرنگ تیسفون که کمتر از ۱۰۰۰ نیرو داشت توانست زمان بخرد تا شاپور به پایتخت برگردد. ژولیان در این جنگ کشته شد. پادشاه جدید روم پنج منطقهی بزرگ را به ایران پیشکش کرد و از ادعای مالکیت ارمنستان دست برداشت.)
پله پله رفت باید سوی بام. (پایه پایه رفت باید سوی بام - هست جبری بودن اینجا طمع خام.) (مولوی) (معنی: برای رسیدن به کامیابی و همچنین آرمانها و آرزوهای بزرگ، باید پله پله، به آرامی و با چارهاندیشی پیش رفت.)
پنبه از گوش درآوردن. (یا پنبه از گوش بیرون کردن. یا فتیله را از گوش درآوردن.) (معنی: از ناآگاهی بیرون آمدن و هوشیار شدن. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که نمیخواهد سخن درست و پندآموز دیگران را بشنود و بهکار ببندد.)
پنبه دزد دست به ریشش میکشه. (یا پنبهدزد دست به ریشش میکشد.) (معنی: اگر کسی دچار لغزشی شود، با آنکه خودش نمیخواهد، ولی لغزش و کار نادرست خود را لو خواهد داد. (داستان کوتاه پنبهدزد دست به ریشش میکشد))
پنبهی کسی را زدن. (یا پنبهی چیزی را زدن.) (معنی: کمبود و کاستی کسی یا چیزی را گفتن و او را نزد دیگران بیارزش کردن.)
پنبهی لحاف کهنه باد دادن. (معنی: با خواری و تنگدستی خویش به نیاکان خود بالیدن.)
پنج انگشت برادرند، برابر نیستند. (معنی: آدمها در ظاهر مانند هم هستند، ولی در ویژگیهای شخصیتی مانند هم نیستند. همانگونه که انگشتان دست به ظاهر همانند هم هستند، ولی هر کدام کارایی ناهمسانی دارند.)
پنج انگشت یکی نمیشود. (معنی: آدمها ویژگیها، خویها و سرشتهای گونانی دارند و یکسان و همانند هم نیستند.)
پنج منش یک شاهی نمیارزد. (معنی: ارزش چندانی ندارد. در گذشته «من» یکایی برای سنجش وزن بوده که هر «من» برابر با ۳ کیلوگرم بود.)
پنجاه درم آب گرم میکند.
پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست. (سعدی) (معنی: درگیری و جنگیدن با زورمندان، کار دانایان و خردمندان نیست.)
پنهانکاری دلیل عیب است. (معنی: کاری که بدون کم و کاستی باشد، از نشان دادن و پدیدار شدنش باکی بهخود راه نمیدهند.)
پنیر رایگان تنها در تلهی موش یافت میشود. (معنی: برای بهدست آوردن چیزهای باارزش باید بهای آن را پرداخت.)
پوز زدن. (یا پوز زنی.) (معنی: رو کم کردن. رو کم کنی.)
پوست انداختن. (معنی: از سختی چیزی به ستوه آمدن. هرگاه کسی برای انجام کاری یا برای گذر از گرفتاریهای زندگی، دچار رنج و سختی فراوان شود، این ضرب المثل را بهکار میبرد. پوستاندازی، فرایندیست که در آن جانوران بسیاری همچون مار و مارمولک، لایهی بیرونی یا پوشش بدنشان را دور میاندازند که این فرایند میتواند در زمان ویژهای از سال یا در دورههای ویژهای از زندگی آنان رخ دهد.)
پوست خرسی که شکار نکردی نفروش. (یا خرس شکار نکرده رو، پوستشو نفروش.) (معنی: این ضرب المثل به آدمهای خوشخیالی گفته میشود که آرزوهای دور و درازی دارند که انجام نشدنیست. (داستان کوتاه پوست خرسی که شکار نکردی نفروش))
پوست سگ به روی کشیدن. (معنی: بیشرمی را به بالاترین اندازه رساندن. برای خواستهای نیک یا بد بیاندازه پافشاری کردن.)
پوست شتر بار خر است. (یا شتر اگر مرده هم باشد، پوستش بار خر است.) (معنی: دانشمندان و مردمان بلندپایه و ارجمند، همیشه بر نادانان و مردم فرومایه برتری دارند. در گذشته پوست شتری را که در بیابان میمُرد، میکندند و بار خر میکردند و به شهر میآوردند تا از آن بهره گیرند، ولی چنین کاری با پوست خر نمیکردند.)
پول است نه جان است که آسان بتوان داد. (یا مال است نه جان است که آسان بتوان داد.) (معنی: این ضرب المثل برای ریشخند و دست انداختن به آدم خسیس و تنگچشمی گفته میشود که خواهان پرداخت پول و هزینه کردن نیست.)
پول باد آورده چند و چون نداره. (معنی: کسی که چیزی را به بدون رنج و رایگان بهدست میآورد، نباید با ریزبینی فراوان در بند کیفیت آن باشد و یا دربارهی آن خردهگیری کند.)
پول بده سر سبیل شاه ناقاره بزن. (یا روی سبیل شاه نقاره زدن.) (معنی: اگر کسی پول داشته باشد، در هر جایی میتواند خوشبخت و آسوده باشد. معنای دیگر این ضرب المثل بدینگونه است که با پول و رشوه دادن به بزرگان و توانمندان، میتوان به خواستهها و آرزوهای خویش رسید.)
پول بیزبان را به آدم زباندار دادند. (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که وامی به کسی داده باشند و وامگیرنده در پرداخت وام کوتاهی کند. آدم زباندار همان وامگیرنده است که با زبانبازی و امروز و فردا کردن وامدهنده را فریب میدهد.)
پول پول را پیدا میکند. (معنی: پول نزد پولداران میرود. از آنجا که سرمایهداران با پول خود کار میکنند، سودی بهدست میآورند و بر سرمایهیشان افزوده میشود.)
پول پول میآورد. (معنی: هر اندازه پول و سرمایه بیشتر باشد، سود و بازدهی آن بیشتر خواهد بود.)
پول پیدا کردن آسان است، اما نگهداریاش مشکل است. (یا پول پیدا کردن آسان، لیکن نگاه داشتنش مشکل است.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که از روی ندانمکاری، درآمد سرشار خود را بدون اندیشه و بیپروا هزینه کند.)
پول حرام، یا خرج شراب شور میشه یا شاهد کور. (معنی: پول حرام بیبرکت است و در راه نادرست یا بهدست آدمهای ناشایست نابود میشود. پولی که از راه ناروا بهدست میآید، سرانجام خوشی ندارد و هزینهی کارهای بیهوده، گناه یا آدمهای ناشایست میشود و هیچگاه برای دارندهاش نیکی و سودی به همراه نخواهد داشت.)
پول دادهام و میخورمش. (یا اگر زاغی کنی، زیقی کنی، میخورمت.) (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که چیزی را که پول داده و خریداری کردهاند خوشمزه یا دلخواه نباشد، ولی به هر روی با پافشاری بهدنبال خوردن یا بهکار گرفتن آن باشند. (داستان: گویند لُری دوغی خرید. دوغفروش در آن آبی آلوده کرده بود که چند بچه وزغ در میان داشت. چون لُر به آشامیدن دوغ آغاز کرد، غوکبچگان به آواز درآمدند. لُر گفت: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل (پول) دادم میخورمت.))
پولدار به کباب، بیپول به بوی کباب. (یا پولدارها به کباب، بیپولها به بوی کباب.) (معنی: پولدارها از داشتههایشان بهره میبرند، ولی بیپولها از داشتن بسیاری چیزها بیبهرهاند. پولدارها هرگاه بخواهند میتوانند به آسانی کباب بخرند و بخورند، ولی بیپولها زمانی که بوی کباب به بینیشان میرسد، تنها میتوانند از بوی آن بهرهمند شوند و بهجای خوردن کباب، آرزو بهدل بمانند. (داستان کوتاه ملانصرالدین و پول دود کباب))
پول دارد که آواز خروس را نشنیده است. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که سکههای زر و سیم خود را در جایی پنهان میکند.)
پول را از کاغذ نمیبُرند. (معنی: پول به آسانی بهدست نمیآید و در هزینه کردن آن نباید ریختوپاش کرد. این مثل به زمانی باز میگردد که بهجای چاپ پول کاغذی یا اسکناس، پول فلزی یا سکه میزدهاند.)
پول را بار خر هم میکنند. (معنی: پول داشتن نشان دهندهی بزرگواری و منش والا نیست. این مثل به کنایه و ریشخند برای آدمهای نوکیسه و خودبزرگبینی بهکار برده میشود که به پول و دارایی خود مینازند.)
پول را روی مرده بگذاری زنده میشود. (معنی: بزرگنمایی دربارهی پول و دارایی.)
پول عاشقی به کیسه برنمیگردد. (معنی: آنچه را که برای خواستههای نادرست و خوشگذرانیها و دوستیهای هوسآلود هزینه کنند، برای همیشه از دست میرود.)
پول علف خرس نیست. (معنی: نباید پول را بیهوده هزینه کرد. این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که بیش از نیازش هزینه یا ریختوپاش میکند. همچنین گاهی آدمهای تنگچشم و خسیس به کسی که از آنان پول قرض میخواهد، میگویند: «مگر پول، علف خرس است؟!». «علف خرس» نام دیگر گیاه «زالزالک» است. این گیاه بخشی از خوراک خرس است و بهگونهای خودرو رشد کرده و فراوان است. خرس نیز به آسانی آن را یافته و آن را میخورد. پس زمانی که به کسی گفته میشود: «پول، علف خرس نیست» بدین معنیست که پول همانند علف خرس فراوان و خودرو نیست که با ریختوپاش، دوباره جایگزین شود.)
پول غول است و ما بسم الله. (معنی: میگویند غول از واژهی بسم الله فرار میکند و معنی مثل این است که پولی نزد گویندهی مثل یافت نمیشود.)
پول قلب به هر جا رود باز گردد. (معنی: کالای تقلبی و ساختگی را به دارندهاش برمیگردانند. دشنام و ناسزا را پس میدهند. آدم ناجور و ناباب را به همکاری نمیپذیرند.)
پول کاسهی همسایه نمیشود. (معنی: پول را به رایگان به کسی نمیدهند. این مثل برای سفارش به ارزشمندی پول و دریافت چیزی در برابر آن بهکار برده میشود. در گذشته، همسایگان از خوراکهای خوشمزهای که میپختند، کمی برای همسایگان خود میفرستادند که به آن کاسهی همسایه یا کاسهی همسایگی میگفتند.)
پول که زیاد شد خانه تنگ میشود و زن زشت. (معنی: مرد تنگدست اگر ناگهان به دارایی دست پیدا کند، رو به هوسبازی میآورد. این مثل دربارهی مردانی بهکار برده میشود که همینکه گشایشی در زندگی آنان بهدست آید، همسر و فرزندانشان از چشمشان میافتند و به هوسرانیهای دیگر میپردازند.)
پول گرد و بازار دراز. (معنی: پول توان خرید دارد و دامنهی خرید آن گسترده است و بهخوبی و بهزودی هزینه میشود. این مثل بازگو کنندهی قدرت خرید پول است. گردی پول از گردی سکه گرفته شده است و اگر آن را از سوی گردی پرتاب کنند، مانند چرخی راه درازی را میپیماید.)
پول ما سکهی عُمَر داره؟ (یا مگر پول ما سکهی یزید دارد؟) (معنی: هرگاه کسی پول دیگری را بیارزش بداند و نخواهد در برابر گرفتن آن پول، کاری برای او انجام دهد، دارندهی پول این مثل را برایش بهکار میبرد. در این ضرب المثل سکهی یزید در برابر سکهی امام علی جای گرفته است. سکهی امام علی از رونق و ارزش برخوردار است و مسلمانان با جان و دل آن را میپذیرند. ولی سکهی یزید از برای ستمهای فراوانش، نزد مومنان جایگاهی ندارد و از پذیرش آن سرباز میزنند.)
پول مثل چرک کف دست است. (معنی: همانگونه که چرک و آلودگی کف دست به آسانی پاک میشود و از میان میرود، پول نیز سرانجام هزینه میشود و نمیماند. این ضرب المثل بیشتر برای کسی که داراییاش را به رخ دیگران میکشد بهکار برده میشود. همچنین گاهی این ضرب المثل را برای آرام کردن کسی که داراییاش را از دست داده است بهکار میبرند.)
پول نداده و میان لحاف خوابیده. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که بدون پرداخت پولی، سهمی بهتر از آنان که پول دادهاند داشته باشد. (داستان: گویند دو مرد به شراکت لحافی خریدند. مردی اصفهانی که شب بیبالاپوش بود، نزد آن دو آمده و گفت: هر یک از شما چون پول دادهاید در زیر دو طرف این لحاف بخوابید، ولی من چون سهمی ندادهام، در تنگنای وسط لحاف میخوابم.))
پولش از پارو بالا میرود. (یا پولش از پارو بالا رفتن.) (معنی: بسیار دارا و پولدار بودن. این ضرب المثل برای آدم بسیار پولداری بهکار میرود که که اگر بخواهد با پارو پولهایش را روی هم بریزد، از بلندای پارو بالاتر خواهند رفت.)
پهلوان از پر فنی به زمین میخورد. (معنی: اعتماد بیش از اندازه به کاردانی، گاه بهجای پیروزی شکست میآورد. این مثل دربارهی آدمهای خودخواهی بهکار میرود که به کامیابی و پیروزی در کاری باورمند و خوشگمان باشند، ولی به پیروزی دست پیدا نکنند.)
پهلوان پنبه. (یا پهلوون پنبه) (معنی: پهلوان پوشالی و دروغین. پهلوان پنبه کسیست که اندامی درشت دارد، ولی بیزور و نیروست. همچنین از بیرون دلیر و بیباک، ولی از درون ترسو و بزدل است.)
پهلوان زنده را عشق است. (معنی: تا بزرگان، دانشمندان و هنرمندان زندهاند باید به آنان پرداخت.)
پِهِن بار کسی نکردن. (معنی: هیچ ارج و ارزشی برای کسی نداشتن. کمترین ارزشی برای کسی برشمردن.)
پی خر مرده میگردد که نعلش را بکشد. (یا پی خر مرده میگردد که نعلش را بکند.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که از روی بیکاری و تنگدستی یا آزمندی، در جستجوی سود اندک، ناپسند و ناچیز باشد که رایگان بهدست آید.)
پیچاندن. (معنی: فریب دادن. رد کردن. از سر باز کردن.)
پیاده شو با هم بریم. (معنی: این اندازه و اینچنین تند نرو.)
پیاز آدم هر جایی کونه نمیبندد. (معنی: آنان که کار و پیشهی خود را پیوسته دگرگون میکنند و یا از جایی بهجای دیگر میروند و از این شاخه به آن شاخه میپرند، پایگاهی استوار بهدست نمیآورند. کونه بهمعنی ته چیزیست.)
پیاز هم خودش را داخل میوهها کرد. (یا پیاز هم داخل میوهها شد. یا ترب هم جزو مرکبات شده؟) (معنی: همانگونه که پیاز با بو و مزهای که دارد، بخشی از سبزیهاست و جزو میوهها دستهبندی نمیشود، آدم ناشایست و فرومایه نیز جایی در میان بزرگان ندارد.)
پیر را به خر خریدن و جوان را به زن گرفتن مفرست. (معنی: پیر هر چهارپا را راهوار و جوان هر زن را زیبا میبیند. جوانان برای برگزیدن همسر چه برای خود و چه برای دیگران خام و ناآزمودهاند و پیران برای برگزیدن خودرو سنتگرا هستند و خودرو بهروزی نمیپسندند.)
پیر من، خدای من. (معنی: پیران خانواده پرستیدنی و ارجمندند. این مثل به جوانان گفته میشود تا از بزرگتران در خانواده فرمانبرداری کنند، پند و اندرزشان را بپذیرند و آنان را بزرگ و گرامی دارند.)
پیر نمیپرد، مریدان میپرانند. (معنی: بالا بردن مقام و جایگاه پیران با مریدان است.)
پیراهن عثمان کردن. (یا چیزی را پیراهن عثمان کردن.) (معنی: حق را وارونه نشان دادن و مردم را گمراه کردن. برای رسیدن به خواستههای نادرست، چیز کوچکی را بسیار بزرگ نشان دادن. هرگاه کسی بخواهد چیز یا رویدادی را بهانه کرده و با فریب مردم، حق را وارونه نشان دهد و از این راه به خواستههای نادرست خود برسد، این ضرب المثل بهکار برده میشود. (داستان کوتاه پیراهن عثمان))
پیرزنه دستش به درخت گوجه نمیرسید، میگفت: ترشی به من نمیسازه. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که نمیتواند کاری را بهدرستی انجام دهد و بهانههای پوچ و بیپایه میآورد.)
پیرم درآمد. (معنی: هرگاه کسی کار بسیار سخت و توانفرسایی انجام دهد، این اصطلاح را بهکار میبرد؛ بدین معنی که از سختی فراوان کار، پیر شدم.)
پیرم و میلرزم، به صد جوون میارزم. (یا گرچه پیرم و میلرزم، به صد تا جوون میارزم.) (معنی: با آنکه پیر و کمتوان شدهام، باز هم از صد جوان ارزشمندتر و کارآمدترم. این ضرب المثل زمانی بهکار میرود که پیر یا سالخوردهای با نادیده گرفتن ناتوانیهایش، بخواهد به دیگران نشان دهد که هنوز تواناست.)
پیری است و هزار عیب شرعی. (معنی: پیران برای داشتن بیماری، در انجام کارهای دینی و تکالیف شرعی ناتوانند.)
پیری نداری، پیری بخر. (معنی: اگر پیر و استاد و بزرگتری نداری، یکی را به هر روشی که شده برای این جایگاه برگزین.)
پیزر لای پالان کسی گذاشتن. (یا پیزی لای پالان کسی گذاشتن.) (معنی: با دروغ و چاپلوسی کسی را فریب دادن. ستایش بیش از اندازه از کسی کردن. پیزر پوشالمانندیست که از گونهای جگن گرفته میشود و در گذشته برای انباشتن پشتی و پالان بهکار میرفته است. گاهی واژهی پیزی به نادرستی بهجای پیزر بهکار میرود.)
پیش از آخوند به منبر نرو. (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که پیش از بزرگترها، خودنمایی کرده و رشتهی سخن را بهدست بگیرد. در گذشته و در مراسم روضهخوانی، پیش از آنکه آخوند یا ملا به منبر برود تا سخنرانی کند، شاگرد او که به وی «پامنبری» یا «پیشخوان» میگفتند، روی پلههای پایینتر منبر مینشست و مقدمهخوانی یا نوحه میخواند. اگر شاگرد جای استاد را میگرفت یا پیش از آمدن او سخنان اصلی را آغاز میکرد، میگفتند: «پیش از آخوند به منبر رفته است.»)
پیش از چوب غش و ریسه میرود. (معنی: غش کردن و ریسه رفتن کنایه از ضعف کردن بهخاطر گریهی فراوان است. هرگاه کسی پیش از تنبیه شدن، بسیار گریه و زاری کند تا گناهش را بپوشاند، این ضرب المثل برای او بهکار برده میشود. (داستان کوتاه پیش از چوب غش و ریسه میرود))
پیش بچه بگذاری قهر میکند. (یا چیزی را پیش بچه بگذاری قهر میکند. یا چیزی را جلوی بچه بگذاری قهر میکند.) (معنی: این مثل کنایه از کم یا بیارزش بودن چیزی دارد.)
پیش رو خاله، پشت سر چاله. (یا روبهرو خاله و پشت سر چاله.) (معنی: این ضرب المثل را برای کسی بهکار میبرند که در زمان بودن دیگری، دوست، دلسوز و مهربان، ولی در زمان نبود او، دشمن، سخنچین و بدگو باشد.)
پیش غازی و معلق بازی؟ (معنی: کاربرد این ضرب المثل زمانی است که کسی با خودخواهی فراوان بخواهد تواناییهای ناچیز خود را جلوی یک استاد نشان دهد. هرگاه کسی با تواناییهای اندک خود بخواهد جلوی کسی که کاردان و کارکشته است خودستایی کند، این ضرب المثل را بهکار برده و به او یادآوری میکنند که توانایی تو چندان هم چشمگیر نیست. غازی بهمعنای جنگجو و همچنین بندباز است. معنی این ضرب المثل این است که «پیش کسی که بندباز است و به آسانی روی ریسمان راه میرود، معلقزدن هنرنمایی ناچیزیست.» غازی یا بندباز، کسی است که توانایی راه رفتن روی بند و ریسمان را دارد و گاهی هم خودش را به بند آویزان کرده و معلق میزند. پس نزد چنین بندبازی نمیتوان با معلقزدن روی زمین خودستایی کرد. این ضرب المثل به گونههای دیگری نیز آمده است. همچون: پیش میمون و معلق بازی، پیش لوطی و معلق بازی، پیش غازی و بازی و غازی و جنگولک بازی.)
پیش کور یک چشمی پادشاه است. (یا در شهر کورها یک چشم پادشاه است. یا در شهر کوران آدم یک چشم پادشاه است.) (معنی: بهتر و برتر بودن چیز یا کس بد از بدتر. این ضرب المثل برای کسانی بهکار میرود که با داشتن کمبودها و کاستیهای که دارند، باز هم در سنجش با همگنان و همانندان خود، بر آنان برتر هستند.)
پیش نماز که قوز کنه، پس نماز چلغوز کنه. (یا پیش نماز که قوز کنه، وای به حال پس نماز.) (معنی: برای این ضرب المثل هیچ معنی شایستهای یافت نشد؛ ولی گمان میرود که با مثل «هر چه بگندد نمکش میزنند - وای به روزی که بگندد نمک» نزدیکی معنایی داشته باشد.)
پیشواز گرگ رفتن. (معنی: این مثل را هنگامی بهکار میبرند که انجام کاری را پیشزمینهای برای روبهرو شدن با خطر مرگ بهشمار آورند.)
پیغمبر که چون کوبی دری - عاقبت زآن در برون آید سری. (مولوی) (معنی: هرگاه با کوشش و پافشاری بسیار دری را بزنی، سرانجام از آن در سری بیرون میآید و به خواستهات میرسی.)
پیغمبران را تکبری نیست. (معنی: این مثل را زمانی بهکار میبرند که برای انجام دادن کاری امید داشته باشند کسانی از دستاندرکاران نزد کارگزار بیایند و با او دیدار کنند، ولی این چشمداشت برآورده نشود و خود کارگزار ناچار باشد که نزد آنان بروند. (داستان: مردی را که مدعی پیغمبری بود گفتند: بگوی تا فلان درخت به پیش تو آید. او به درخت گفت: پیش من آی. و البته نیامد. آنگاه گفت: پیغمبران را تکبری نیست، چون تو پیش ما نیایی، ما پیش تو آییم.))
پیغمبریش را قبول ندارند ادعای خدایی میکند. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که بیش از اندازه پایش را از گلیمش بیرون گذاشته باشد و مدعی داشتن ویژگیهایی باشد که هرگز در او یافت نمیشود.)
پیکان از جراحت به درآید، آزار در دل بماند. (سعدی) (معنی: نوک آهنین تیر را از زخم میتوان بیرون کشید، ولی رنجش و آزردگی دل پابرجا و استوار میماند.)
پیمانهی کسی پر شدن. (معنی: دارای دو معناست: نخست اینکه بردباری و شکیبایی کسی بهسر آمدن؛ و دوم اینکه زمان داده شده به کسی به پایان رسیدن یا زندگانی کسی پایان یافتن.)
پیهاش به تنت خورده. (یا پیهی چیزی را به تن خود مالیدن. یا پیهاش را به تنت بمال.) (معنی: گیر آن کس یا آن چیز یا آن کار افتادن و زیان و آسیبش به دیگران رسیدن. هرگاه کسی گیر کسی، یا چیزی و یا کاری بیافتد و از آن زیان و آسیب دیده باشد، این ضرب المثل برایش بهکار برده میشود.)
پیه چیزی را به تن مالیدن. (معنی: خود را برای تابآوری و دشواری و آسیب آماده کردن.)
پیه زیادی را به پاشنه مالیدن. (یا پیه زیادی را به پاشنه میمالند.) (معنی: ریختوپاش و تباه کردن چیزی که فراوان است. فراوانی دارایی زمینهساز ریختوپاش میشود. پیه مادهایست که به پاشنه مالیدن آن، جز برای درمان شکافها، اسراف است.)
گردآوری: فرتورچین





