ضرب المثل‌های فارسی: حرف خ

ضرب‌المثل‌های فارسی: حرف خ

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، برگزیده‌ای از ضرب المثل‌های فارسی با «حرف خ» را می‌خوانید.

 

خار چشم کسی بودن. (معنی: زمینه‌ساز رنج و آزار کسی بودن.)
خار را در چشم دیگران می‌بیند و تیر را در چشم خودش نمی‌بیند.
خار شدن و در چشم کسی فرو رفتن.
خار که از زمین بیرون می‌آید، سرش تیز است.
(معنی: سرشت و طبیعت هر کس از آغاز کودکی پدیدار است. این ضرب المثل بیشتر درباره‌ی کودکان و توانایی‌ها و ویژگی‌های طبیعی آنان به‌کار برده می‌شود.)

خارخاسک زیر دم کسی درآوردن. (یا خارخسک زیر دمب کسی درآوردن.) (معنی: در اندیشه‌ی سرکشی افتادن. هوس‌های ناشایست و ناخردمندانه به سر کسی زدن. خارخاسک یا خارخَسَک دانه‌ی گیاهی صحرایی‌ست که خارهایی کج دارد و به‌جامه‌ی رهگذران یا بدن چارپایان می‌چسبد و بدن آنان را به‌خارش می‌اندازد.)
خاشاک به گاله ارزان است، شنبه به جهود.
خاطر کسی جمع بودن. (معنی: مطمئن و دل آسوده بودن کسی.)
خاطر کسی را خواستن. (معنی: کسی را دوست داشتن. خوب کسی را خواستن.)
خاطرجمع بودن. (یا از کسی خاطرجمع بودن.) (معنی: مطمئن بودن. از کسی مطمئن و دل آسوده بودن.)
خاطرخواه کسی بودن. (معنی: کسی را دوست داشتن. دلباخته و شیفته‌ی کسی بودن.)

خاک انداز. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که در هر کاری سرک کشیده و دخالت می‌کند.)
خاک بر سر کسی. (یا خاک توی سر کسی.) (معنی: اصطلاحی‌ست که برای خواری و بی‌ارزش شمردن کسی گفته می‌شود.)
خاک بر سر کسی شدن. (معنی: بیچاره و بدبخت شدن. به سختی و گرفتاری دچار شدن.)
خاک به دهنم. (یا خاکم بر دهان.) (معنی: آن‌چه می‌خواهم بگویم، خواسته‌ی من نیست و سخنی‌ست ناروا که نباید بر زبان آید.)
خاک به سرم. (یا خاک عالم بر سرم.) (معنی: این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که کسی با پیشامد ناگواری روبرو شود، یا به یک‌باره به‌یاد آورد که چیز مهمی را فراموش کرده و...)
خاک توسری. (معنی: گرفتاری. بدبختی.)
خاک جایی را توبره کردن. (یا خاک جایی را به توبره بردن. یا خاک جایی را به توبره کشیدن.) (معنی: جایی را ویران کردن. جایی را تاراج و چپاول کردن. توبره کیسه‌ی بندداری‌ست که در آن کاه و جو می‌ریزند و به سر اسب یا الاغ می‌بندند. همچنین توبره کیسه‌ای بود که در گذشته مسافر توشه‌ی خود را در آن می‌گذاشت.)
خاک جایی را خوردن. (معنی: زمان درازی را در جایی کار کردن، سختی کشیدن و کارآزموده شدن.)
خاک خور و نان بخیلان مخور. (مصرع نخست: خاک نهای زخم ذلیلان مخور.) (نظامی)
خاک در چشم کسی پاشیدن.
(معنی: کسی را گول زدن و فریب دادن.)
خاک دولاخ یا دولاغ کردن. (یا خاک دولخ یا دولخت کردن.) (معنی: آرایش فراوان و بیش از اندازه کردن. دولاغ یا دولاخ واژه‌ای کهن و به معنای غبار و گردوخاک است.)
خاک کسی عمر دیگری بودن. (معنی: آرزوی زندگانی دراز برای کسی، هنگامی که گفتگو از مرگ کس دیگری به‌میان می‌آید.)
خاک کوچه برای باد سودا خوب است. (معنی: کوچه‌گردی زنان و از خانه‌ای به خانه‌ای رفتن آنان، زمینه‌ساز کاهش افسردگی و تندخویی آنان است. این ضرب المثل به‌گونه‌ی طنز و شوخی درباره‌ی زنان کوچه‌گرد به‌کار برده می‌شود. در گذشته سودا به‌معنی وسواس و مالیخولیا بوده است.)

خاک مرده بر جایی پاشیدن. (یا خاک مرده روی جایی پاشیدن.) (معنی: این مثل بازگوکننده‌ی جای بی‌رونق، سوت‌وکور و بدون جنب‌وجوش است.)
خاکسترنشین. (معنی: بدبخت. بیچاره. سیه‌روز.)
خاکشیر مزاج. (یا شیرخشتی مزاج است.) (معنی: نرم‌خو، سازگار و خاکی. خاکشیر مزاج یا شیرخشتی مزاج به کسی گفته می‌شود که با همه کس سازگار است. نام درست آن چیزی که به‌نام خاکشیر می‌شناسیم، «خاکشی» است. خاکشی گیاهی‌ست که در دشت و کوهستان می‌روید. تخم این گیاه همان خاکشیر است، که ریز و کمی دراز است و بیشتر به دو رنگ سرخ با مزه‌ی کمی تلخ و سرخ تیره یافت می‌شود. خاکشیر را در تابستان برای از میان بردن تشنگی به‌کار می‌برند. هرچند این دانه در پزشکی ایرانی کاربردهای بیشتری دارد. از ویژگی‌های خاکشیر این است که همه آن را دوست دارند و شربت آن را می‌نوشند. اصطلاح خاکشیر مزاج هم از همین ویژگی گرفته شده است. زیرا به کسانی که می‌توانند با همه گونه آدمی سازگار شوند و هر گونه خوراکی را بخورند، می‌گویند: خاکشیر مزاج یا خاکشی مزاج.)

خال مهرویان سیاه و دانه‌ی فلفل سیاه - هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟ (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند دو چیز یا دو کس را با هم بسنجند که از دید ظاهری با یکدیگر بسیار همانند هستند، ولی از دید درونی و ویژگی‌های سرشتین، با یکدیگر ناهمسانی بنیادین دارند.)
خاله‌ام زاییده، خاله‌زام هو کشیده.
خاله خواب رفته. (معنی: آدم شل، بی‌حال و وارفته.)
خاله خوش وعده. (معنی: این اصطلاح برای کسی به‌کار می‌رود که سرخود و بدون دعوت به هر مهمانی‌ای برود و بی‌رودربایستی سر سفره هم بنشیند.)

خاله را می‌خواهند برای درز و دوز، وگرنه چه خاله چه یوز. (معنی: گاه مهربانی و ارزشی که به خویشواندن نمایانده می‌شود، از سر نیازی‌ست که به آنان دارند، یا چشمداشت انجام خدمتی‌ست که از آنان برمی‌آید. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که خویشان و دوستان را گرامی می‌دارند تا از آنان کار بکشند.)
خاله سوسکه به بچه‌اش می‌گوید قربان دست و پای بلورینت. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که مادری در ستایش و برشمردن نیکی‌ها و ویژگی‌های فرزندش بزرگ‌نمایی و گزافه‌گویی کند.)
خاله وارسی. (معنی: فضولی. جستجو و بررسی بی‌جا. کنجکاوی و سردرآوردن نابه‌جا در کار دیگران.)
خالی بستن. (یا خالی‌بندی.) (معنی: دروغ‌گویی. گزافه‌گویی. لاف‌زنی. این اصطلاح زمانی به‌کار می‌رود که کسی ادعایی کند که درست نباشد و حقیقت نداشته باشد. (داستان کوتاه خالی بستن))
خاموشی از کلام بیهوده به.
خاموشی با سلامت به از گفتن با ملامت.
(معنی: خاموش بودن و بی‌گزند ماندن، بهتر از سخن گفتن و سرزنش شدن است.)

خان، اناانزلناه، تو هم، اناانزلناه. (معنی: هرگاه کسی بخواهد در برابر خودپسندی و خودبرتربینی دیگری واکنش نشان داده و ناخشنودی و ناخرسندی خود را بازگو کند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برد. (داستان کوتاه خان، انا انزلناه، تو هم، انا انزلناه))
خانه از پای بست ویران است - خواجه در بند نقش ایوان است. (سعدی) (معنی: گرفتاری‌ها و نابسامانی‌های هر کاری از ریشه و بن آن آغاز شده است. اگر پایه و بنیاد کاری، کمبود و کاستی داشته باشد، سرانجام خوبی نخواهد داشت. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که کاری یا چیزی در پایه و بنیان دارای کمبود و کاستی باشد و برای از میان برداشتن آن‌ها به اصلاحات ظاهری بپردازند و اصلاحات بنیادین را نادیده بگیرند. (داستان کوتاه خانه از پای بست ویران است))
خانه‌ات خراب. (یا خانه‌اش خراب.) (معنی: این اصلاح گونه‌ای نفرین و آرزوی نابودی برای دیگری‌ست.)
خانه‌اش را آتش می‌زند تا دودش همسایه‌اش را کور کند.
خانه‌ای را که دو کدبانوست، خاک تا زانوست. (معنی: دو یا چند کس که سرپرست انجام یک کار باشند، کار انجام نمی‌شود.)
خانه پر از دشمن باشد، بهتر است تا خالی باشد. (یا خانه اگر پر از دشمن باشد، بهتر است تا خالی باشد.) (معنی: خانه‌ای که ساکنین آن فراوان باشند، بر خانه‌ای که ساکنین کمی در آن زندگی می‌کنند، برتری دارد. شور، جوش و خروش، سرگرمی و امنیت در خانه‌های پرجمعیت بیشتر است. اگر در خانه‌ای کسی نباشد، دزدان به آن دستبرد می‌زنند.)
خانه روشن کردن. (معنی: این ضرب المثل برای آدم رو به‌مرگی به‌کار می‌رود که برای زمانی کوتاه هوشیاری در او نمایان شود و بی‌درنگ جان دهد.)
خانه که به ظلم سازی، سگ در آن کند بازی. (معنی: جایی که با ستم بر دیگران آباد شود، پابرجا نخواهد ماند و به‌زودی به ویرانه‌ای دگرگون خواهد شد.)

خانه‌ی پر شیشه را سنگی بس است. (مصرع نخست: در جهان دیوانه را دنگی بس است.) (زلالی خوانساری) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که آسیب‌پذیری و شکنندگی به‌اندازه‌ای فراوان باشد که با کمترین ضربه آسیب جبران‌ناپذیری روی دهد.)
خانه‌ی خاله. (یا مگر خانه‌ی خاله است؟) (معنی: جایی که در آن کسی بسیار آسوده و خودمانی بگذراند.)
خانه‌ی خرس و انگور آونگ؟! (معنی: این مثل به کسی گفته می‌شود که چیزی را در جایی جستجو کند که در آن‌جا نباشد. انگور آونگ انگور آویخته است که در گذشته بیشتر در موسم زمستان آن را می‌آویختند تا فاسد نشود و بتوانند در آینده از آن بهره گیرند.)
خانه‌ی خرس و بادیه‌ی مس؟ (معنی: بادیه مس ظرفی است که در آن خوراک می‌پزند. این ظرف را در هر جایی می‌توان یافت، به‌جز خانه‌ی خرس. این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که چیزی را از کسی که به آن ارتباطی ندارد درخواست کنیم. به سخنی دیگر برای پیدا کردن هر چیزی، باید در جای درست به دنبال آن بگردیم و یا از آدم شایسته آن را بخواهیم.)
خانه‌ی داماد عروسی‌ست، خانه‌ی عروس هیچ خبری نیست. (یا خانه‌ی عروس عروسی‌ست، خانه‌ی داماد هیچ خبری نیست. یا خانه‌ی عروس ساز و نقاره، خانه‌ی داماد خبر نداره. یا خانه‌ی قاضی عروسی است، قاضی خبر ندارد.) (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که آرزویی خوشایند و شادی‌آفرین را پیش از هنگام انجام شده به‌شمار آورند، چنان‌چه گام‌های دشواری برای رسیدن به آن در پیش باشد و یا آن‌که شاید هیچ‌گاه انجام نشود.)

خانه‌ی دروغ‌گو آتش گرفت، هیچ کس باور نکرد. (معنی: دروغ‌گو اگر راست هم بگوید کسی باور نمی‌کند. (داستان: گویند مردی به مزاح بر بالای بام خانه‌ی خود می‌شد و به دروغ فریاد برمی‌آورد که مردم خانه‌ام بسوخت. همسایگان برای یاری به او در خاموش کردن آتش گرد می‌آمدند و او بر خوش‌باوری و ساده‌دلی آنان می‌خندید. قضا را شبی به‌راستی آتش به خانه‌ی او درافتاد و او نفیر برآورد، ولی این بار همسایگان به‌گمان مزاح به یاری او نشتافتند و خانه‌ی او بسوخت.))
خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان را مکوب. (سعدی)
خانه‌ی ساخته، جامه‌ی دوخته. (معنی: به‌جای خانه ساختن، خانه‌ی ساخته و به‌جای جامه دوختن، جامه‌ی دوخته و آماده بخر. خانه‌ی ساخته بازگو کننده‌ی دشواری‌ها و سختی‌های خانه‌سازی‌ست. جامه‌ی دوخته نیز وابسته به زمانی‌ست که خیاطان پیمان‌داری نمی‌کردند و جامه را به‌هنگام نیاز آماده نمی‌نمودند.)
خانه‌ی شوهر هفت خمره زرداب دارد. (معنی: تازه‌عروس باید در برابر تندخویی‌های شوهر و بستگان او، بردبار و شکیبا باشد. زرداب به‌معنی صفرا و صفرایی کنایه از آدم تندخوست.)

خانه‌ی کلیمی نرفتم، وقتی هم رفتم شنبه رفتم.
خانه‌ی گدا گوشت بار گذاشتن.

خانه‌ی گرگ بی‌استخوان ریزه نمی‌شود. (یا خانه‌ی گرگ بی‌استخوان نمی‌شود.) (معنی: بزرگان و توانگران اگر دچار نداری و تنگدستی هم بشوند، باز نشانه‌ها، چیزها و یادگارهایی از زندگی گذشته در دستگاه‌شان یافت خواهد شد.)
خانه‌ی همسایه آش می‌پزند! به ما چه؟ برای تو هم می‌آورند! به تو چه؟ (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند دخالت کسی را در کار دیگران نابه‌جا برشمرند.)
خانه‌ی همسایه یک بار یا دو بار. (معنی: این مثل به هشدار به کسی گفته می‌شود که بیش از اندازه به دیدار دوستان، خویشاوندان و آشنایان می‌رود.)
خاله زنک بازی در آوردن. (معنی: این اصطلاح که هم برای زنان و هم برای مردان به‌کار برده می‌شود، درباره‌ی کسانی‌ست که سرشان در زندگی مردم است و همیشه پشت سر دیگران سخن‌چینی می‌کنند.)
خبر بد پنهان نمی‌ماند. (یا خبر مرگ پنهان نمی‌ماند. یا خبر بد یا خبر مرگ زود می‌رسد.) (معنی: خبرهای ناگوار بیشتر از خبرهای خوب و دلپذیر دهان به دهان می‌شود.)

خبر کسی را آوردن. (معنی: خبر مرگ کسی را آوردن. این ضرب المثل برای نفرین به‌کار برده می‌شود.)
خبری که دانی دلی بیازارد - تو خاموش تا دیگری بیارد.
ختم بودن. (یا ختم روزگار بودن.) (معنی: بسیار زرنگ و زیرک بودن. بسیار رند و نیرنگ‌باز بودن.)
خدا از دهنت بشنود. (یا خدا از دهنت بشنوه.) (معنی: کاش چنان شود که تو می‌گویی. امیدوارم آن‌چه بر زبان آوردی، خدا همان را برایم پیش آورد. هرگاه کسی برای دیگری آرزوی خوبی می‌کند، این اصطلاح به او گفته می‌شود.)
خدا از موی سپید شرم می‌کند. (معنی: همه باید نگاه‌دار ارزش، ارجمندی و آبروی پیران باشند.)
خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند. (معنی: دست نیاز به‌سوی دیگری بردن، سخت، دشوار و همراه با خواری و سرافکندگی‌ست.)
خدا با زنبیل پایین نمی‌کند. (معنی: برای به‌دست آوردن روزی باید کوشش کرد. این مثل به کسی که از زیر کار درمی‌رود گفته می‌شود، تا او را به‌کار و کوشش و به‌دست آوردن درآمد برانگیزانند.)

خدا بد نده. (یا ملا، خدا بد نده.) (معنی: این ضرب المثل به کسانی گفته می‌شود که بیمار باشند با بخواهند بیماری خود را بیش از اندازه بزرگ نشان دهند. (داستان کوتاه ملا خدا بد نده))
خدا برف را به اندازه‌ی بام می‌دهد.
خدا به آدم گدا، نه عزا بده نه عروسی. (یا آدم گدا نه عروسیش باشد نه عزاش.)
(معنی: گدایان در عروسی و سوگواری بسیار بیشتر از مردم عادی به خودنمایی و هیاهو و جنجال می‌پردازند.)

خدا به دور. (معنی: پناه بر خدا. این اصطلاح در زمان بد آمدن و شگفتی از چیزی یا کسی گفته می‌شود.)
خدا جامه دهد کو اندام؟ نان دهد کو دندان؟ (یا خدا جامه می‌دهد کو اندام؟ نان می‌دهد کو دندان؟) (معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که از نعمت خدادادی بهره‌مند است، ولی شایستگی یا ابزار به‌کارگیری آن را ندارد.)
خدا تنگ‌روزی می‌کند، اما قحط‌روزی نمی‌کند. (معنی: روزی کاهش می‌یابد، ولی بریده نمی‌شود.)
خدا خر را شناخت، شاخش نداد. (یا خدا خر را شناخت، بهش شاخ نداد.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که شایستگی و سزواری نعمتی را نداشته باشد؛ زیرا اگر آن نعمت را می‌داشت، آن را در راهی نادرست به‌کار می‌برد. برای نمونه: اگر به آدم ناتوان و کم‌زور ناشایستی، قدرت داده شود، آسایش را از مردم گرفته و روزگار آنان را سیاه می‌کند؛ و یا اگر به آدم ندار و تهیدست ناشایستی، پول و دارایی داده شود، هیچ کس را نشناخته و خدا را بنده نخواهد نبود.)

خدا داده به ما مالی، یک خر مانده سه تا نالی (نعلی).
خدا درد را به اندازه‌ی طاقت می‌دهد. (یا خدا سرما را به قدر بالاپوش می‌دهد. یا خدا برف به قدر بام می‌دهد.)
(معنی: رنج‌ها و سختی‌های هر کس در اندازه‌ی تاب و توان اوست. دردها و رنج‌های آدمی، بیشتر از توان او نیست. این مثل برای آرامش و دلداری دادن به کسانی که به‌درد و رنجی گرفتارند به‌کار برده می‌شود تا آنان را به پذیرفتن و تاب آوردن در برابر آن برانگیزانند.)

خدا درد را به دوستان می‌دهد. (معنی: رنج و گرفتاری خدادوستان بسیار است. این ضرب المثل برای آرامش و دلداری دادن به کسانی که به‌درد و رنج همیشگی دچارند به‌کار می‌برند.)
خدا درد را داده، درمان را هم داده. (معنی: دردها، رنج‌ها و گرفتاری‌های زندگی چاره دارد. این مثل ما را به یافتن درمان دردها و چاره‌جویی برای از میان برداشتن سختی‌ها و گرفتاری‌های زندگی سفارش می‌کند.)

خدا دیرگیر است، اما سخت‌گیر است. (یا خدا دیرگیره، اما سخت‌گیره.) (معنی: خداوند بدکاران را دیر یا زود به‌سختی کیفر خواهد کرد و به بدکاران زمان اصلاح و درست و نیکو کردن خویشتن را می‌دهد.)
خدا را بنده نبودن. (یا خدا را بنده نیست.) (معنی: بسیار سرکشی و نافرمانی می‌کند.)
خدا را خدا بگویند کفر نیست. (معنی: بردن نام راستین کسی و یا نمایادن کمبود و کاستی کسی، نباید او را آزرده کند. این مثل برای از میان بردن رنجش و سوءتفاهم کسی به‌کار می‌رود که از رک‌گویی ساده‌دلانه‌ی دیگری در بردن نام و لقب و یا یاد کردن از کمبود و کاستی او آزرده شده است.)

خدا را کسی ندیده به دلیل عقل شناخته است. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند دلیل بیاورند چیزی را که از روی عقل و خرد شناخته باشند از اعتبار برخوردار است، همان‌گونه که با بهره‌گیری از شیوه‌ی به‌کار بردن عقل و خرد، به بودن خدای نادیده پی برده‌اند.)
خدا روزی‌رسان است، اما حرکتی هم می‌خواهد. (یا خدا روزی‌رسان است، اما اِهنی هم می‌خواهد.)
خدا روزیت را جای دیگری حواله کند. (معنی: این‌جا چیزی گیرت نخواهد آمد. این‌جا چیزی به‌دست نمی‌آوری.)
خدا شاه دیواری خراب کند که این چاله‌ها پُر شود. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که برای هزینه‌های گوناگون، پول یا پس‌اندازی نداشته باشند.)

خدا شفایت دهد. (معنی: این ضرب المثل را به کسی می‌گویند که کاری نابخردانه انجام دهد یا رفتاری گیج و دیوانه‌وار داشته باشد.)
خدا عاقبتش را به خیر کند. (معنی: به امید خدا سرانجام کارش به خوبی و نیکی پایان یابد.)

خدا عقلی به تو بدهد، پولی به من. (یا خدا یک عقل زیادی به تو بدهد، یک پول زیادی به من.) (معنی: این ضرب المثل را به‌شوخی درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که بخواهند او را برای کاری که انجام داده است و گمان نمی‌رود که خردمندانه باشد، سرزنش کنند.)
خدا کس بی‌کسان است. (معنی: خداوند یاور و پشتیبان بی‌کسان و بینوایان است.)
خدا کند که آقا آب بخواهد.
خدا گر ببندد ز حکمت دری - به رحمت گشاید در دیگری. (سعدی) (معنی: همه‌ی درها یک‌جا و یک‌باره به‌روی کسی بسته نمی‌شود. نباید زمانی که گمان می‌رود که همه چیز از دست رفته است، ناامید شویم. این مثل نشان دهنده‌ی امید و باور به خداوند در زمان‌های سخت و دشوار است و به ما می‌آموزد که همیشه باید رحمت و حکمت او را باور داشته باشیم.)
خدا گلچین است. (معنی: فرزانگان زندگانی کوتاهی دارند. خداوند مردمان دوست‌داشتنی را زودتر به درگاهش می‌برد. این مثل برای آرامش و دلداری دادن به بازماندگان کسی که در کودکی یا جوانی بمیرد، به‌کار برده می‌شود.)
خدا میان دانه‌ی گندم خط گذاشته است. (معنی: خداوند به هر کس به یک اندازه روزی می‌دهد و هیچ‌کس نمی‌تواند بیشتر یا کمتر دریافت کند. پس کوشش برای دستیابی به روزی و داشته‌های دیگران، تنها ستمگری و بیدادگری را به‌دنبال دارد.)
خدا می‌خواهد بار را به منزل برساند، من نه، یک خر دیگه.
خدا نجار نیست، اما در و تخته را خوب به هم جور می‌کند. (یا خدا تخته تراش نیست، بهم انداز است.)
(معنی: خدا هر کس را به آن‌چه شایستگی دارد می‌رساند. سرانجام هر کس به‌سوی دلبستگی‌های خود و هر آن‌چه همانندی بیشتری با او دارد، کشش پیدا می‌کند. این ضرب المثل بیشتر برای زن و شوهرهایی که به‌تازگی ازدواج کرده‌اند به‌کار برده می‌شود. به‌ویژه زمانی که ویژگی‌هایی همانند یکدیگر داشته باشند.)

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. (معنی: این ضرب المثل را کسی به‌کار می‌برد که برای او پیشامدی ناگوار و سخت رخ داده است. بدین معنی که این پیشامد به اندازه‌ای سخت و دشوار بود که کسی دوست ندارد گرگ بیابان و درنده‌خو نیز گرفتار آن گردد.)
خدا وقتی بخواهد بدهد، نمی‌پرسد تو کی هستی؟

خدا وقتی ها میده، ور ور جماران هم، ها میده.
خدا هر چه داده پس می‌گیرد و سرفه و عطسه را عوض می‌دهد.
(معنی: پول و دارایی این جهان همیشگی نیست و بخت بد به دارا و توانگر نیز رو می‌کند. این ضرب المثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که نگون‌بختی جای خوشبختی وی را گرفته باشد.)

خدا همون قدر که بنده‌ی بد داره، بنده‌ی خوب هم داره.
خدا همه چیز را به یک بنده نمی‌دهد.
خدا هیچ بنده‌ای را به گرسنگی امتحان نکند.
(معنی: گرسنگی آدمی را به‌کارهای ناپسند و نابخردانه وادار می‌کند. این مثل زمانی به‌کار برده می‌شوند که بخواهند گرسنه‌ای را از پیامدهای کارهایی که در پی گرسنگی انجام داده، بی‌گناه دانند.)

خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکند. (معنی: این ضرب المثل آرزو و دعای کسی‌ست که از پا درآمده یا بزرگی و جایگاهش را از دست داده باشد.)
خدا یار تنبل‌هاست. (معنی: تنبل‌ها از خوشبختی بی‌بهره نیستند. این مثل را به طنز و شوخی برای تنبلی به‌کار می‌برند که در پرتو بخت خدادادی، به دارایی و توانگری رسیده است.)
خدا یار شلخته‌هاست. (معنی: شلخته‌ها از خوشبختی بی‌بهره نیستند. شلخته به زنی که در کار خانه‌داری نامنظم، نابه‌سامان، شوریده و به‌هم ریخته باشد گفته می‌شود. گاهی اصطلاح شلخته برای مردان نامنظم و بریز و بپاش نیز به‌کار برده می‌شود.)

خدا یکی خانه یکی یار یکی. (معنی: همان‌گونه که خدا و خانه یکی‌ست، همسر و دلدار آدمی هم باید یکی باشد و بیش از یکی سزاوار نیست.)
خدا یکی، زن یکی. (معنی: این اصطلاح سخن کسی‌ست که همسر خود را دوست دارد؛ یا کسی که در دلش تنها عشق یک دلدار جای دارد؛ و یا کسی که از به‌دوش کشیدن عشق همان یک دلدار هم برنمی‌آید.)
خدای جای حق نشسته. (یا خدا جای حق نشسته.) (معنی: هرگاه آدم ستمدیده‌ای نتواند حق خود را از ستمگر و زورگو بگیرد، با گفتن این ضرب المثل یادآور می‌شود که خداوند حق او را خواهد گرفت و ستمگر را کیفر خواهد کرد.)
خدایا آن که را عقل دادی چه ندادی و آن که را عقل ندادی چه دادی؟ (خواجه عبدالله انصاری) (معنی: این مثل نشان از ارزش بی‌اندازه‌ی عقل و خرد دارد. معنی شعر بدین‌گونه است: کسی که از عقل و خرد برخوردار است، هیچ کمبودی در زندگی ندارد و کسی که عقل و خرد ندارد، اگر همه‌ی دارایی‌ها را هم داشته باشد، باز هم هیچ‌چیز ندارد و در راه گمراهی گام برمی‌دارد.)
خدمت خر کردن آخرش گوز است و لگد. (معنی: خدمت و یاری به ناکس، سرانجامش آسیب، زیان، بی‌ادبی و گستاخی‌ست.)
خر آدم بهتر از آدم خر است. (یا خر آدم بهتر است از آدم خر.)

خر ار جل اطلس بپوشد خر است. (مصرع نخست: نه منعم به مال از کسی بهتر است.) (سعدی) (معنی: این مثل درباره‌ی فرومایگانی به‌کار برده می‌شود به با داشتن آرایش ظاهر و جامه‌ی پربها، در سرشت و نهاد آنان دگرگونی رخ نمی‌دهد و همان فرومایه‌ی نادانی که بوده‌اند، برجای می‌مانند.)
خر از پل گذشتن. (یا خر کسی از پل گذشتن. یا خرش از پل گذشت.) (معنی: اگر کسی به خواسته‌ی خود برسد و دیگران و خواسته‌های‌شان برایش ارزشی نداشته باشد و یا در زمان نیاز به یاری، چاپلوسی دیگران را بکند، ولی زمانی که کارش را انجام دادند، آنان را فراموش کند، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود. (داستان کوتاه خرش از پل گذشت))
خر از لگد خر ناراحت نمی‌شه.
خر است و یک کیله جو.
خرِ باربر، به که شیر مردم دَر.
خر بارکش را هی بار می‌کنند.
(معنی: این ضرب المثل برای آدم سختی‌کشیده و بردباری به‌کار می‌رود که همواره به‌انجام بندگی و کاری وادار می‌شود.)

خر برفت و خر برفت و خر برفت. (معنی: این مثل را درباره‌ی کسانی به‌کار می‌برند که از دیگران تقلید نابه‌جا و کورکورانه می‌کنند و نیکی و صلاح خویش را به‌شمار نمی‌آورند. (داستان کوتاه خر برفت و خر برفت))
خر به آدم لگد می‌زند، آدم به خر لگد نمی‌زند. (معنی: آدمی در برابر بدزبانی، ناسزا و دشنام دیگران، خاموش می‌ماند و آنان را نادیده می‌گیرد.)
خر به بوسه و پیغام آب نمی‌خورد. (یا خر با پیام آب نمی‌خورد. یا شتر با پیغام آب نمی‌خورد.) (معنی: با پیغام دادن به این و آن، کاری انجام نمی‌شود و آدمی خودش باید دست به‌کار شود. خدمتکار وظیفه‌نشناس و نادان را با نرمی و بردباری نمی‌توان به‌کار واداشت. خر جانوری‌ست که در آب خوردن وسواس دارد. اگر آب کدر باشد، نمی‌خورد و پوزه‌ی خود را در هنگام آب خوردن در آب فرو نمی‌برد و اگر آب موج داشته باشد، بردباری می‌کند که آب از موج بیفتد، آنگاه سرگرم آب خوردن می‌شود.)

خر به خراسان بردن. (معنی: کاری بیهوده انجام دادن. هرگاه کسی چیزی را به‌جایی ببرد که در آن‌جا فراوان است، این ضرب المثل به‌کار برده می‌شود.)
خر بیار و باقالی بار کن. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که دستاورد کاری را همراه با گرفتاری و دردسر فراوان پیشبینی کنند. همچنین هرگاه کسی از آدمی پرزور و نیرومندتر از خودش ستمی ببیند و چون زورش به او نمی‌رسد، ناچار باشد فرمانش را بپذیرد، این مثل را به‌کار می‌برد. (داستان: مردی باقلای فراوان خرمن کرده‌ بود و در کنار آن خوابیده ‌بود. فرد دیگری که کارش زورگویی و دزدی بود، آمد و بنا کرد به ‌پر کردن کیسه‌ی خودش. صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد. با هم گلاویز شدند. عاقبت دزد صاحب باقلا را بر زمین کوبید و روی سینه‌اش نشست و گفت: «می‌خواستم مقدار کمی‌ ببرم؛ حالا که ‌این‌طور شد می‌کشمت و همه را می‌برم.» صاحب باقلا که دید زورش به او نمی‌رسد، گفت: «حالا که پای جان در کار است، برو خر بیار و باقالی بار کن». هرچند بسیاری این داستان را ریشه‌ی این ضرب المثل نمی‌دانند و بر این باورند که این ‌ضرب المثل «خر بیار و معرکه بار کن» است. بدین معنی که دردسرهای فراوان همانند باری‌ست که باید روی خر گذاشت.))
خر بی‌صاحب رو همه سوار می‌شن. (معنی: کسی که بی‌کس است و پشتیبانی ندارد، دیگران از او سوء استفاده کرده یا به او زور می‌گویند.)
خر پیر اگر بار به منزل نمی‌برد، راه را به منزل می‌برد. (معنی: از پیران چشمداشت انجام کار دشوار و سخت نباید داشت، ولی باید از تجربه و کارآزمودگی آنان بهره برد. این مثل زمانی به‌کار می‌رود که از پیران جهان‌دیده و کارآزموده، چشمداشت کار و خدمت دارند.)
خر پیر تعلیم برنمی‌دارد. (معنی: در روزگار پیری آموزش دانش یا یادگیری کار و پیشه آسان نیست.)
خر پیر توبره گم نمی‌کند. (معنی: آگاهی و  کارآزمودگی پیران، جلو از دست دادن چیزی را می‌گیرد.)

خر پیر و افسار نگین. (معنی: این ضرب المثل را برای مردان و زنان پیری که جامه‌ای در خور جوانان بر تن می‌کنند و یا جامه‌ای سبک می‌پوشند به‌کار می‌برند.)
خر تب می‌کند. (معنی: این اصطلاح برای کسی که جامه‌ی فراوانی پوشیده باشد یا در موسم تابستان جامه‌ی گرم بپوشد، به‌کار می‌رود.)
خر تو خر شدن. (معنی: درهم و برهم و هرکی هرکی. بی‌سروسامانی و آشفتگی. این ضرب المثل کنایه از وضعیت بی‌سروسامان و به‌هم ریخته‌ای‌ست که هیچ چیز سر جای خودش نیست.)
خر چموش به ضرر صاحبش و مرگ خودش راضی است. (یا قاطر چموش به مرگ خود و ضرر صاحبش راضی است. یا خر دیزه است، به مرگ خودش راضی است تا ضرر به صاحبش بزنه.) (معنی: برخی برای این‌که به کسی زیانی برسانند، آماده‌اند تا زیانی بیشتر از آن را خودشان تاب آورند. این مثل برای کارکنان یا کارگزارانی به‌کار برده می‌شود که به زیان خویش تن در می‌دهند تا آسیبی به کارفرمایان خود بزنند.)
خر چه داند قیمت نقل و نبات؟ (معنی: آدم بی‌خرد و نادان، ارزش نیکی و مهربانی دیگران را نمی‌داند و آنان را از کرده‌ی خود پشیمان می‌کند. همچنین این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که کالایی یا کاری یا هنری پرارزش، به نادانی که دانش و توانایی شناخت ارزش آن را ندارد، نشان داده شود.)
خر خالی یورتمه می‌ره. (یا خر خالی یرقه می‌رود.) (معنی: کسی که خود را برتر می‌داند، با آن‌که چیزی بارش نیست. همچنین کسی که تهی از آگاهی و دانش باشد، ولی خودخواهانه رفتار کند، او را به چهارپا (خر) همانند می‌کنند که بدون بار است و به تندی به‌پیش می‌رود. آن کس که هیچ نداند، بسیار سخن گفته و پُرمدعاست و همچون خری که سبک بار است، تند راه می‌رود. یورتمه و همچنین یُرقه یا یرغا (یرغه) گونه‌ای راه رفتن چهارپایان است که زمانی که باری بر پشت نداشته باشند، آرام و هموار راه می‌روند همانند کسی که با افاده و خودخواهانه راه می‌رود.)
خر خرابی می‌رساند، گوش گاو را می‌بُرند. (معنی: نباید به‌جای گناه‌کار، بی‌گناه را کیفر داد.)

خر خسته؛ صاحب خر، ناراضی.
خر خفته جو نمی‌خوره. (معنی: آدم تنبل و تن‌پروری که از زیر کار درمی‌رود و روزگار خویش را جز به خوردن و خوابیدن نمی‌گذراند، ناگزیر دچار تنگدستی و گرسنگی خواهد شد.)
خر خود را دراز بستن. (معنی: بی‌اندوه و آسوده دل بودن.)
خر خود را دو سره کرایه دادن.

خر خودت را بران. (معنی: سرت به کار خودت باشه و کار خود را پیش ببر.)
خر داشگر روز جمعه سنگ‌کشی می‌کند. (معنی: کارگرانی که برای کارفرمایان خُرد و کم‌مایه کار می‌کنند، باید شب و روز کار کنند و زمان استراحت، تعطیل و مرخصی نخواهند داست. داش به‌معنی کوره‌ی آهک و آجر و سفال‌پزی‌ست و داشگر به‌معنی کوره‌پز است.)

خر داغ می‌کنند. (یا به بوی کباب آمدیم، دیدیم خر داغ می‌کنند. یا بو کباب شنیده، نمی‌دونه خر داغ می‌کنن.) (معنی: دچار اشتباه بزرگی شدن. امید واهی داشتن. اگر کسی بوی کباب به بینی‌اش برسد و با شور و انگیزه به‌سوی آن بو برود، ولی هنگامی که بدان‌جا رسید، ببیند خر داغ می‌کنند و کبابی در کار نیست، ناامید و آزرده برمی‌گردد.)
خر دجال ظهور کرده است. (معنی: این مثل زمانی گفته می‌شود که شلوغی، هیاهو و جنجالی بسیار بزرگ برپا شده باشد.)

خر در خانه‌ی صاحبش را می‌شناسد.
خر را با پالون می‌خوره، در را با دالون.
خر را به زدن اسب نتوان کرد.
(معنی: پرورش و ادب کردن بدسرشت و بی‌ادب، سودی نخواهد داشت.)

خر را جایی می‌بندند که صاحب خر راضی باشد. (معنی: رضایت و خشنودی صاحب‌کار یا صاحب‌حق، پیش‌نیاز انجام هر کاری‌ست و وارون خواسته‌ی او نباید رفتار کرد.)
خر را سربار می‌کُشد، جوان را ماشاءالله. (معنی: ماشاءالله سخن ستایش‌آمیزی‌ست که برای آفرین گفتن و دلگرم کردن کسی بر زبان می‌رانند. جوانان با شنیدن ماشاءالله باانگیزه می‌شوند و کاری بیشتر از توان خود انجام می‌دهند، که با سرباری که بر بار جانور بارکش می‌گذارند و به او آسیب می‌رسانند، سنجیدنی‌ست.)
خر را که به عروسی می‌برند، برای خوشی نیست، برای آب‌کشی است. (معنی: کسی که پذیرای کار کردن و رنج کشیدن باشد، دعوت می‌کنند.)
خر رو به طویله تند می‌ره. (یا خر رو به آخور تند می‌رود.) (معنی: خانه جایگاه گرم، ایمن و آرامی‌ست، بنابراین هر کسی خواهان رسیدن به آن است. این ضرب المثل بی‌ادبانه است و هنگامی به‌کار می‌رود که کسی برای رفتن به‌سوی خانه‌ی خود شتابزدگی نشان دهد.)
خر سر به راه، بهتر از آدم بی‌راه. (معنی: جانور فرمانبردار و رام، بر آدم سرکش و کج‌رو برتری دارد.)
خر سواری را حساب نمی‌کنه.
خر سواری عیب، از خر زمین خوردن دو عیب.
(معنی: یا به کاری که در شان و جایگاه ما نیست دست نزنیم، یا اگر به آن می‌پردازیم دیگر از آن دست نکشیم، که نشانه‌ی ناتوانی ما در انجام آن باشد.)

خر سی شاهی پالان دو هزار. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که هزینه‌های سازوبرگ، یا نگهداری، یا به‌کارگیری و یا بهره‌برداری از چیزی بسیار بیشتر از بهای خریداری شده‌ی آن باشد.)
خر سیاه خر سیاه است. (معنی: این ضرب المثل را درباره‌ی کالاهایی به‌کار می‌برند که از دیدگاه رنگ و ریخت ظاهری همانند همند، ولی از دیدگاه جنس و کیفیت ساخت، تفاوت دارند.)
خر عاریه‌ای را یک وری سوار می‌شوند. (معنی: مردم دارایی قرضی و امانتی را به‌روش نابهنجار و نادرست به‌کار می‌گیرند و به آن زیان می‌رسانند. یک وری سوار شدن بر خر بدین معناست که سوار هر دو پا را در یک سوی بدن جانور آویزان کند که این برای جانور آزاردهنده است.)
خر عیسی گرش به مکه برند - چون بیاید هنوز خر باشد. (سعدی) (معنی: این مثل درباره‌ی کسی به‌کار برده می‌شود که برای آموختن دانش یا کارآزمودگی به سفرهای دراز در بیرون از زادگاه خود رفته است، ولی چون توانایی یادگیری نداشته، دست خالی به شهر و زادگاه خود بازگشته، بدون آن‌که چیزی آموخته و اندوخته باشد.)

خر قربانی نمی‌شود، اما پولش می‌شود. (معنی: هرگاه کسی برای به‌کار بردن چیزی دست به دامن بهانه و دستاویزی شود، این مثل برایش به‌کار برده می‌شود. (داستان: بخیلی نذر کرده بود در راه خدا قربانی کند و برای فرار از وفای به نذر دست به دامن این بهانه شده بود که از دام و چهارپایان جز خری ندارد و خر را نمی‌توان قربانی کرد. برای مشروع و روا ساختن این فرار از فقیقی پرسش نمود. فقیه گفت بلی! خر در خور قربانی نیست، ولی می‌توانی آن را بفروشی و از بهایش گوسفند یا گاوی خریده قربانی کنی.))
خر کرایه‌ای را تا دالان خانه سوار می‌شوند. (معنی: مردم از دارایی امانتی و کرایه‌ای، بیشتر از اندازه کار می‌کشند.)
خر کرایه‌ای را کاه نمی‌دهند. (معنی: برخی در نگهداری از دارایی امانتی و کرایه‌ای، فروگذاری کرده و به آن آسیب و زیان می‌رسانند.)
خر کریم را نعل کردن. (معنی: هرگاه کسی برای رسیدن به خواسته‌ی خویش، رشوه یا باج یا زیرمیزی بدهد و در پایان به خواسته‌اش برسد، به کنایه می‌گویند: خر کریم را نعل کرده است. (داستان کوتاه خر کریم را نعل کردن))
خر کسی رفتن. (معنی: بانفوذ، کله گنده و توانمند بودن.)
خر که جو دید، کاه نمی‌خورد. (معنی: چیزی دلپذیر، چیزی عادی یا ناخوشایند را از چشم می‌اندازد. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی گفته می‌شود که اگر به بهره‌ی فراوانی دست پیدا کنند، دیگر با بهره‌ی اندک خشنود نخواهند شد.)
خر که یک دفعه پایش به چاله رفت، دیگر از آن راه نمی‌رود. (معنی: تکرار آزمودن کار نادرست، لغزش، آسیب دیدن، فریب خوردن و همانند این‌ها، در شان و جایگاه آدمی نیست.)
خر گچ‌کش روز جمعه از کوه سنگ میاره.
خر گیر آوردن. (یا کسی را خر گیر آوردن.)
(معنی: کسی را نادان یا کم‌خرد پنداشتن و از او سوءاستفاده کردن.)

خر لخت را پالان برنمی‌دارند. (یا خر لخت را پالانشو برنمی‌دارند.) (معنی: از بی‌چیز و ندار چیزی نمی‌توان گرفت. این ضرب المثل بیشتر درباره‌ی بدهکاران بی‌چیز به‌کار برده می‌شود.)
خر ما از کُرگی دم نداشت. (معنی: از حق خود گذشتن. از سخن خود برگشتن. این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که برای دوری از زیان یا خطر یا گرفتاری، از حق آشکاری که دارند چشم‌پوشی کنند و یا از ادعای خویش بر حقی آشکار دست بردارند. (داستان کوتاه خر ما از کرگی دم نداشت))
خر مقدس بودن. (معنی: این مثل برای کسی به‌کار می‌رود که به درستی دین را نشناخته و دین‌داری او از روی نادانی و بی‌خردیست. او در دین‌داری بسیار سرسخت و خشک‌اندیش است و دین‌داری را به خود و دیگران بسیار سخت می‌گیرد.)
خر میاد پای بار، نه بار پای خر.

خر می‌کَند می‌رود پیش خر. (معنی: هر کسی خواهان همنشینی با هم‌گونه و همانند خود است. این مثل بی‌ادبانه است و به طنز و ریشخند درباره‌ی آدم‌های فرومایه‌ای به‌کار می‌رود که خواهان همنشینی و رفت‌وآمد با یکدیگر هستند.)
خر ناخنکی صاحب سلیقه می‌شود. (معنی: کسانی که به مفت‌خوری خو و عادت کرده‌اند، نه تنها چیزی را به رایگان می‌ربایند، که در این کار چیز خوب و پسندیده را برمی‌گزینند. ناخنک زدن به‌معنی از خوردنی‌ها چیزی به رایگان برداشتن و خوردن است.)
خر نخریده آخور مبند. (معنی: این ضرب المثل پندی‌ست به کسانی که در پندار و خیال، به آرزوهای خود دست پیدا می‌کنند و به کارهای بیهوده‌ای دست می‌زنند.)
خر نر را از خایه شناسند. (یا خر نر را از تخمش می‌شناسند.) (معنی: نادان، نشانی بر پیشانی دارد. این ضرب المثل برای کسانی به‌کار می‌رود که نشانه‌های نادانی در رفتار، گفتار و کردارشان آشکار است.)

خر نیستم که چشمم به آب و علف باشد. (معنی: این ضرب المثل را کسی به‌کار می‌برد که به‌دنبال انجام خدمتی‌ست، بدون آن‌که چشمداشتی به دریافت پاداش داشته باشد.)
خر و با خور مرده با گور. (یا خر را با خور و مرده را با گور خوردن. یا خر را با آخور می‌خورد، مرده را با گور.) (معنی: همه چیز را با هم خوردن. چیزهای گوناگون و نابه‌جا را یک‌جا خوردن. مفت‌خور آزمند که از هیچ‌چیز خوراکی چشم‌پوشی نکند. این ضرب المثل درباره‌ی آدم‌های پرخور به‌کار برده می‌شود. خور به‌معنی گاله و جوال است.)
خر وامانده معطل یک چشه است. (یا خر وامانده معطل چشه.) (معنی: آدم خسته یا تنبل برای فرار از کار آمادگی فراوان دارد. این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که از فراوانی خستگی و واماندگی یا تنبلی، برای تعطیل کردن کاری از سوی کارفرما، چشم به‌راه و گوش به‌زنگ است. چشه آوایی‌ست که چارپاداران برای ایستاندن خران بر زبان می‌آورند.)
خر و گاو می‌زنند. (معنی: آدمی به سخنی آگاه شده و گوشمالی و کیفر در شان و جایگاه او نیست. این مثل به طنز برای کسی به‌کار می‌رود که با زدن هم از دست از کارهای نادرستش برنمی‌دارد.)
خر هم خیلی زور دارد. (معنی: این مثل را زمانی به‌کار می‌برند که بخواهند زورمندی کسی را برای او برتری به‌شمار نیاورند.)
خر همان خر است، پالانش عوض شده. (معنی: جامه‌ی تازه یا جایگاه و مقام تازه در سرشت و منش آدمی تاثیری ندارد. این ضرب المثل به ریشخند و نیشخند درباره‌ی کسی و بیشتر آدم بی‌مایه و تازه به دوران رسیده‌ای  به‌کار برده می‌شود که ظاهر خود را دگرگون کرده، یا جامه‌ی نو پوشیده و یا از چیز نو و تازه‌ای که پیش از آن نداشته، بهره می‌برد.)
خر همان خر سیاه و راه همان راه آسیا. (معنی: این مثل را هنگامی به‌کار می‌برند که بخواهند بگویند دگرگونی مهمی در حال و روزشان پیش نیامده است و زندگی یا کارها بر همان روال یکنواخت پیشین است.)
خر یا کُره می‌دهد یا راه زنجان را می‌رود. (معنی: این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند ما را به انجام نشدنی بودن دو کار توان‌فرسا و برگزیدن یکی از آن‌ها سفارش کنند.)
خر یک بار پایش به چاله می‌رود. (یا خر پایش یک بار به چاله می‌ره. آدم یک بار پایش به چاله می‌رود.) (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی آدم ساده و کم‌خردی به‌کار می‌رود که چندین بار از یک چیز آسیب و زیان ببیند.)
خراب شود باغی که کلیدش چوب مو باشد.
خربزه که شیرین باشد، البته ترک دارد.

خربزه و عسل با هم نمی‌سازند. گفت: حالا که همچین ساخته‌اند که دارند مرا از وسط برمی‌دارند.
خربزه‌ی شیرین نصیب کفتار می‌شود. (یا خربزه‌ی شیرین مال شغاله.)
(معنی: پول و دارایی، یا آرامش و آسایش و یا پیروزی و کامیابی را بیشتر کسانی به‌دست می‌آورند که شایستگی و سزاواری آن را ندارند.)

خرپول. (معنی: بسیار پول‌دار، مایه‌دار و سرمایه‌دار)
خرت بسته به، گرچه دزد آشناست.
خرت به چند است.
(معنی: چه می‌کنی؟ حالت چطوره؟ این مثل کنایه از توجه و محل گذاشتن به کسی دارد. (داستان: مردی روستایی الاغ خود را برای فروش به میدان برد. از صبح تا غروب ایستاد و هیچ‌کس پیدا نشد که دست‌کم بهای الاغ را بپرسد. زمانی که از او پرسیدند که در میدان چه گذشت، پاسخ داد: کسی حتا نپرسید خالو، خَرَت به چند است.))

خرج که از کیسه‌ی مهمان بود - حاتم طایی شدن آسان بود. (معنی: پول پرداخت کردن از جیب دیگران و ادعای بخشنده بودن کردن، کاری بسیار آسان است. این ضرب المثل زمانی کاربرد دارد که آدم خسیسی مهمانی را دعوت کند و همه‌ی هزینه‌های مهمانی را از خود مهمان بگیرد و در پایان ادعای دست و دلباز بودن و حاتم طایی شدن هم بکند. حاتم طایی مردی عرب، جوانمرد و بسیار بخشنده بود که در دوره‌ی پیش از اسلام زندگی می‌کرد.)
خرچنگ را گفتند از کجا می‌آیی؟ گفت از جلوداری؛ گفتند با این دست و پا که تو داری. (معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که مدعی داشتن مقام و جایگاه یا کار و پیشه‌ای ویژه است که انجام دادن آن سزاوار داشتن شایستگی ویژه‌ای‌ست که از توان سرشتین او بیرون است. جلودار به‌معنی پیش‌رو، پیش‌آهنگ، پرچم‌دار، پیش‌قراول و طلایه‌دار است.)

خُرخُر مرگ مادرزن از چهچه‌ی بلبل بهتر است.
خرد و خاکشیر شدن. (معنی: از پا درآمدن.)
خرس تخم می‌ذاره یا بچه؟ گفت: از این دم بریده هر چی بگی برمیاد.
خرس در کوه، بوعلی سیناست. (معنی: در جایی که همه ناتوانند، اندک توانایی آدمی ارزشمند است. در جایی که همه نادانند، کمترین آگاهی آدمی سودمند است. آدم نادان در تنهایی، خودش را همانند دانشمندی دانا می‌پندارد. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که در جایی هیچ آدم دانایی نباشد و هر کس ادعای خردمندی کند و هیچ کس هم نباشد که با او مخالفت کند، به‌ویژه اگر توامند و پُرزور باشد.)
خرس را به رقص آوردن. (یا خرس را به رقص آوردیم، دُمش را به‌دست آوردیم.) (معنی: کسی را وادار به انجام کاری کردن و از آن سود جستن. همچنین کسی را دست انداختن یا بازیچه کردن یا به کارهای خنده‌دار واداشتن. هرگاه کسی را که لجبازی می‌کند و به سخن آدمی گوش نمی‌دهد، بتوان با ترفندهای گوناگون رام کرد، این ضرب المثل برای او به‌کار برده می‌شود.)

خرسواری بلد نیست، سوار اسب می‌شه.
خرش را توی خرعلف‌ها می‌راند.
(معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار برده می‌شود که خود را در گروه کسانی که در جایگاه و پایگاه اجتماعی بالاتری هستند به‌شمار آورد.)
خرش کن، افسار بیار سرش کن. (یا خرش کن و بارش کن.) (معنی: کسی را برای فریفتن، ستایش کردن. با نیرنگ و فریب، کسی را فرمانبردار خود کردن.)

خرکیف شدن. (معنی: شادمان و سرحال شدن. (نامودبانه))
خرمایی که تو خوردی، من هسته‌ش رو تو زمین کاشتم. (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته می‌شود که از دستاورد کوشش‌ها و سختی‌های دیگران بهره‌مند شده، بدون این‌که هیچ کاری انجام داده باشد.)
خروار نمکه، مثقال هم نمکه.
خروس اگر خروس باشه، توی راه هم می‌خونه.
(معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که گفتارشان با کردارشان یکی باشد. (داستان کوتاه خروس اگر خروس باشه، توی راه هم می‌خونه))
خروس بی‌محل. (معنی: زمان‌نشناس. کسی که بی‌جا سخن می‌گوید یا بی‌هنگام کاری می‌کند. این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که کاری را بیرون از زمان درست آن انجام می‌دهند. (داستان کوتاه خروس بی‌محل))
خروس را در عزا و عروسی هر دو سر می‌برند. (معنی: از آدم سودمند و همچنین کم‌زور و ناتوان در هر کار و رویدادی به‌بهای نابودی یا رنج و سختی دادن به او بهره می‌برند. این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که از آدم سودمندی به زیان او سوءاستفاده کرده یا به از خود گذشتگی وادار شود.)

خروسی را که شغال صبح می‌برد، بگذار سر شب ببرد. (یا خروسی را که شغال صبح می‌خواد ببره، بگذار سر شب ببره.) (معنی: زیان و آسیب ناگذیر و صددرصدی، هر چه زودتر تاب آورده شود، بهتر است.)
خروسی که اجلش می‌رسد، بی‌وقت می‌خواند. (معنی: گفتار نابه‌هنگام به‌بهای از دست دادن جان گوینده پایان می‌یابد.)

خری که از خری واماند، یال و دمش را باید برید. (یا خری که از خری وابمونه، باید یال و دمشو برید.) (معنی: حریف، هماورد و همزوری که از حریف دیگر باز بماند، سزاوار سرکوفت و سرزنش است. این ضرب المثل بیشتر به شوخی از سوی حریفی به حریف دیگر گفته می‌شود.)
خری که به خیاری بخری مرگش آب است. (معنی: کالای ارزان، آسیب‌پذیر و نماندنی‌ست و زود از دست می‌رود.)

خریت ارث نیست، بهره خدادادهس.
خز و خیل.
(معنی: خز و دوستانش. خز به‌معنی رفتار و هر چیز زشت و ناجور است. چیز بی‌ارزش و از چشم افتاده.)

خسن و خسن هر سه دختران مغاویه‌اند. (معنی: این ضرب المثل را زمانی به‌کار می‌برند که کسی نام‌ها و جاها را سراسر نادرست به‌کار برد و یا اگر چیزی می‌گوید هیچ بخش آن با هیچ بخش دیگرش نخواند. (داستان: یکی می‌گفت: خسن و خسین هر سه دختران مغاویه را در مدینه گرگ خورد. گفتند: خسن و خسین نبودند، بلکه حسن و حسین بودند. دختران معاویه نبودند، بلکه پسران امام علی بودند. در مدینه گرگ نخورد، بلکه حسن بن علی مسموم شد و حسین بن علی را شمر در کربلا به شهادت رساند.))
خشت اول چون نهد معمار کج - تا ثریا می‌رود دیوار کج. (صائب تبریزی) (معنی: کاری که به‌خوبی آغاز نگردد، پایان خوبی نخواهد داشت. همان‌گونه که اگر معماری نخستین خشت یا آجر را کج بچیند، دیوار تا پایان کج و کج‌تر می‌شود، ما نیز اگر پایه‌ی کاری را به نادرستی بگذاریم، سرانجام کار بیهوده و بی‌بهره خواهد بود.)
خشت بر دریا زدن. (معنی: کار بیهوده یا بی‌ارزش انجام دادن.)
خشت زدن. (یا خشت مالی. یا خشت مالی کردن.) (معنی: کار بیهوده یا بی‌ارزش انجام دادن. سخن بیهوده و بی‌ارزش گفتن. خشت مالی نیز به‌معنای گزافه‌گویی و لاف زدن است. خشت زدن یا خشت مالیدن یا خشت ساختن، کاری‌ست که در آن پاره‌ای گل را در قالب خشت‌زنی می‌گذارند تا به‌مانند قالب درآید. سپس آن را در آفتاب می‌گذارند تا خشک شده و برای کارهای ساختمان‌سازی به‌کار گرفته شود.)
خشکش زد. (معنی: سخت شگفت‌زده شدن و همچون چوب خشک درآمدن. از شگفتی بسیار، درجا بی‌حرکت شدن.)
خط و نشان کشیدن. (یا این خط این نشون.) (معنی: تهدید و ترساندن کسی همراه با کشیدن نشانی همچون ضربدر روی کف دست یا جای دیگر.)
خفت کردن. (معنی: زورگیری کردن. به‌زور پول یا دارایی کسی را گرفتن.)
خفته را خفته کی کند بیدار. (مصرع نخست: عالمت غافلست و تو غافل.) (سنایی) (معنی: کسی که خود در خواب بی‌خبری‌ست، توان بیدار کردن دیگری را ندارد. کسی که از چیزی آگاهی ندارد، هیچ‌گاه نمی‌تواند دیگری را آگاهی بخشد.)
خفه خون گرفتن. (معنی: خاموش شدن و دم نزدن. لال شدن و دم برنیاوردن. خفه خون از واژه‌ی خفقان که گونه‌ای بیماری‌ست، گرفته شده است.)
خل بازی درآوردن. (معنی: همانند دیوانه‌ها رفتار کردن. رفتارهای کودکانه و نابخردانه انجام دادن.)
خلا را هر چه بیشتر به هم زنند، بویش بیشتر درمی‌آید. (یا خلا رو هر چی هم بزنی گندش بیشتره. یا هر چه به همش بزنی، گندش زیادتر می‌شه.) (معنی: بگومگوها و کشمکش‌ها هر چه دنبال شود، زمینه‌ساز بی‌آبرویی بیشتر هر دو سو می‌شود.)
خلایق هر چه لایق. (معنی: هر کس هر جایگاهی که دارد، شایسته‌ی آن بوده است. هر کس به هر آن‌چه شایستگی داشته باشد، می‌رسد.)
خلق را تقلیدشان بر باد داد. (مصرع دوم: ای دوصد لعنت براین تقلید باد.) (مولوی) (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که بخواهند نیستی و نابودی کسی، یا آسیب و گزندی که به کسی رسیده است را برآیند و سرانجام پیروی کورکورانه از دیگران به‌شمار آورند.)
خم پیه‌خورده است. (یا خمره‌ی پیه‌زده است.) (معنی: این مثل درباره‌ی پیری که در برابر رویدادهای ناگوار و بیماری‌ها، استوار و سرسخت بوده و سردوگرم روزگار را چشیده است، به‌کار برده می‌شود.)
خم رنگرزی نیست. (معنی: به این زودی که می‌خواهید، کار شما انجام نمی‌شود. این کار زمان‌بر است و به‌زودی انجام نمی‌شود.)
خمیازه خمیازه آرد. (معنی: خمیازه واگیر دارد و این مثل هنگامی به‌کار می‌رود که دو کس یکی پس از دیگری بی‌درنگ خمیازه بکشند.)
خنده بر هر درد بی‌درمان دواست. (معنی: با شادمانی، بهتر و آسان‌تر می‌توان دردها و سختی‌ها را فراموش کرد یا از میان برداشت. آدم‌های خندان و شاد در برابر بیماری‌ها، از ایمنی بیشتری برخوردارند.)
خنده را سازی می‌خواهد، گریه را سوزی. (یا گریه را سوزی می‌خواهد و خنده را سازی.) (معنی: پدید آورنده‌ی خنده، شادی روان و انگیزاننده‌ی گریه، سوز دل است. این ضرب المثل در هر دو زمینه‌ی شادی و غم کاربرد دارد، ولی بیشتر از زبان کسی بازگو می‌شود که اندوهین و افسرده است و مانند دیگران شاد و خندان نیست.)
خنده کردن دل خوش می‌خواهد و گریه کردن سر و چشم.
خواب بامداد باز می‌دارد آدمی را از روزی.
خواب برادر مرگ است.
(معنی: این مثل درباره‌ی نآگاه بودن خفته از رخدادهای پیرامون و ناتوانی او در برابر آن‌ها به‌کار برده می‌شود.)

خواب پاسبان، چراغ دزده.
خواب پیغمبری نیست.
(معنی: این ضرب المثل هنگامی که خواب بدی دیده باشند با این معنی به‌کار می‌برند که نباید برای آن تعبیر بدی برشمرد، زیرا تنها خواب پیغمبران خواب راستین‌اند.)

خواب خرگوشی. (معنی: سادەانگاری، سربەهوایی و ناهشیاری آدمی در برابر پیرامون خود.)
خواب خواب می‌آورد. (معنی: این مثل برای کسانی که بسیار به خواب دلبستگی دارند و نیز کسانی که از کار فراری هستند و به‌خوردن و خوابیدن می‌پردازند، به‌کار برده می‌شود.)
خواب دیدن. (یا خوابی برای کسی دیدن. یا باز چه خوابی برامون دیدی؟) (معنی: نقشه کشیدن. برای سودجویی از کسی نقشه کشیدن. باز چه نقشه‌ای برامون کشیدی؟)
خواب دیدی خیر باشه. (معنی: هرگاه کسی در پندار و خیال خام به‌سر ببرد و پیشنهاد یا دیدگاهی درباره‌ی کار یا زمینه‌ای دهد که انجام نشدنی‌ست، این ضرب المثل به او گفته می‌شود. همچنین این اصطلاح برای کسی که آرزوهای دست‌نیافتنی دارد هم به‌کار برده می‌شود.)
خواب زن چپ است. (یا خواب زن چپه. یا خواب زن چپ می‌زند.) (معنی: اگر خواب زن خوب باشد، بد تعبیر می‌شود یا هیچ‌گاه رخ نمی‌دهد و اگر خواب زن بد باشد، خواب خوب تعبیر می‌شود. این اصطلاح نادرست است و درست آن این‌گونه است: خواب ظن چپ است. «ظن» واژه‌ای عربی و به‌معنای «گمان» است. پس خوابی که از روی گمان باشد، بی‌ارزش است و نباید به آن بها داد.)
خواب مشت پر کن نیست. (معنی: خوشی‌ای که از خواب‌های شیرین برده می‌شود، سرسری و زودگذر است. روی سخن این مثل با کسانی‌ست که به خواب‌های خوش خود، دل خوش می‌کنند.)

خواستن، توانستن است. (معنی: با اراده و خودباوری می‌توانیم کاری که از دید همه انجام نشدنی‌ست را انجام دهیم. اگر کسی به‌راستی چیزی را بخواهد و به‌دنبال آن باشد، می‌تواند راه‌های بسته را پشت سر گذاشته و به آرمان خود برسد.)
خواستن دل، ریزش دست. (معنی: در عشق و دوستی، باید دست و دل‌باز بود. برای دوستان و یاران باید جوانمرد، بخشنده و گشاده‌دست بود.)

خوانسار است و یک خرس.
خواه از لب مسیحا، خواه از زبان ناقوس - صاحبدلان شناسند، آواز آشنا را. (حزین لاهیجی)
(معنی: حقیقت‌جویان و صاحب‌دلان، پیام حق و ندای دلدار را می‌شناسند؛ حال این پیام از گفتار پیامبران بیرون بیاید، یا از صدای ناقوس کلیسا و یا دیگر دین‌ها شنیده شود.)

خواهرزاده را با زر بخر با سنگ بکش.
خواهرشوهر عقرب زیر فرش است. (یا خواهرشوهر عقرب زیر فرشه.)
(معنی: این ضرب المثل را عروسان یا کسانی به‌کار می‌برند که گمان می‌کنند خواهرشوهر با نفوذی که در برادر خود دارد، پیوند میان زن‌برادر و برادر خود را تیره می‌کند. عقرب زیر فرش یا زیر حصیر، کنایه از دشمنی دارد که چشم به‌راه زمانی‌ست تا با گفتار زهرآگین خود آسیبی به دیگری بزند.)

خواهی که به کس دل ندهی، دیده ببند.
خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو.
(معنی: این ضرب المثل ما را سفارش به هماهنگ کردن و سازگار کردن با همگان و پیروی از بیشتر مردم می‌کند. اگر کسی متفاوت از همه‌ی مردم رفتار کند، سرانجام رسوا می‌شود و این رسوایی زمینه‌ساز تنهایی و رانده شدن او از جامعه می‌شود. (داستان کوتاه خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو))
خوب‌رویان گشاده‌رو باشند. (مصرع دوم: تو که رو بسته‌ای مگر زشتی.) (معنی: این مثل به کسی گفته می‌شود که چهره‌ای اخمو به‌خود گرفته است و بخواهند که او را به خوش‌رویی سفارش کنند.)

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که بخواهند بگویند به دیگران به‌اندازه‌ای خوبی و نیکی کنید که سپاسگزار باشد، وگرنه نه تنها قدرشناس و سپاسگزار نخواهد بود، که خوبی و نیکی شما را وظیفه‌ی‌تان می‌داند.)
خود را از تک و تا نینداختن. (معنی: ترس یا ناتوانی یا شکست خویش را نشان ندادن یا به روی خود نیاوردن. «تک و تا» کوتاه شده‌ی واژگان تک و تاز به‌معنای تاخت و تاز یا هجوم است. خود را در حالت هجومی نگاه داشتن و حالت دفاعی نگرفتن.)
خود را به آب و آتش زدن. (معنی: بیش از اندازه کوشش کردن. برای رسیدن به خواسته‌ها و آرزوها، خود را به خطر انداختن.)
خود را به آن راه زدن. (معنی: خود را به ندیدن، نشنیدن و ندانستن زدن.)
خود را به کوچه‌ی علی چپ زدن. (معنی: خود را به ندانستن زدن. خود را به اون راه زدن. از زیر پاسخ دادن در رفتن. هرگاه کسی بخواهد از زیر کاری در برود یا شرایطی را به سود خودش دگرگون کند، می‌گویند خودش را به کوچه‌ی علی چپ زده است.)

خود را به موش مردگی زدن. (معنی: هرگاه آدم تبهکار و بزهکاری خود را بی‌گناه نشان می‌دهد تا از کیفر گناهش فرار کند این ضرب المثل برایش به‌کار برده می‌شود. همچنین این ضرب المثل برای آدم‌های تنبل و تن‌پروری که می‌خواهند از زیر کار در روند نیز کاربرد دارد.)
خود را گرفتن. (معنی: خودخواه و خودپسند بودن. خود را بالاتر از دیگران دانستن.)
خود را گم کردن. (معنی: پیشینه‌ی خویش را از یاد بردن. خود را بهتر و برتر از آن‌که هست دانستن. این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که گذشته‌ی خود را فرموش کرده و اکنون که به جایگاهی بهتر رسیده، دچار خودخواهی و خودبزرگ‌بینی شده باشد.)
خود کرده را تدبیر نیست. (یا خودکرده را چاره نیست.) (معنی: هرگاه کسی از روی نادانی، خودش را دچار گرفتاری و سختی‌ای کند، خودش مسئول آن گرفتاری‌ست و مردم با گفتن این ضرب المثل این پیام را به او می‌دهند که هر پیشامد ناگواری هست، خودت بر سر خودت آورده‌ای. (داستان کوتاه خود کرده را تدبیر نیست))
خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی. (یا خود گویم و خود خندم، خود مرد هنرمندم.) (معنی: هرگاه کسی در میان گروهی، به گمان خود سخن خنده‌داری بگوید، ولی کسی به‌جز خودش نخندد، این ضرب المثل را به ریشخند یا شوخی برایش به‌کار می‌برند.)

خودت را خسته ببین، رفیقت را مرده.
خودستایی جان من برهان نادانی بود.
خودش بی‌افسار می‌آید.
(معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که از خود اندیشه و رای و اراده‌ای ندارند و به آسانی بازیچه‌ی دست دیگران برای انجام خواسته‌های آنان می‌شوند. (داستان: بدکاره‌ای شیطان را در خواب دید که ریسمان‌های ابریشمین رنگارنگ در دست دارد. پرسید: این ریسمان‌ها را برای چه می‌خواهی؟ گفت: با هر ریسمان یکی از فرزندان آدم را افسار کرده، تابع خود می‌سازم. گفت: افسار من کدام است؟ جواب داد: برای تو افسار لازم نیست، خودت بی‌افسار می‌آیی.)

خودش خودش را خوردن. (یا خونش خونش را خوردن. یا گوشتش گوشتش را خوردن.) (معنی: بسیار خشمگین و برآشفته شدن.)
خودش رو نمی‌تونه نگه‌داره، چطور من و نگه می‌داره؟
خودش می‌برد، خودش می‌دوزد. (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که به‌جای دیگران می‌اندیشد و بدون آن‌که دیدگاه آنان را بداند و بپرسد، کاری را انجام داده و به پایان می‌رساند. چنین کسی همچون خیاطی‌ست که بدون آن‌که اندازه و پسند دیگران را بداند و بپرسد، دست به‌کار بریدن و دوختن جامه برای آنان می‌شود.)
خودشناسی، خداشناسی است.
خودم آمدم ندادی، نوکرم را فرستادم بده.
(معنی: این ضرب المثل را برای کسی به‌کار می‌برند که دیگران خواهش‌های او را برآورده نکنند و او کسی را از سوی خود بفرستد که خواهش‌ها و درخواست‌هایی کند که برای خود او برآورده نمی‌کردند.)

خودم بجا، خرم بجا، می‌خوای بزا، می‌خوای نزا. (داستان کوتاه خودم بجا، خرم بجا، می‌خوای بزا، می‌خوای نزا)
خودم خانَم برارم سلطان، خودم پیراهن ندارم برارم تنبان. (معنی: این مثل را به کنایه و شوخی درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که خود و خانواده‌اش با آن‌که عنوان‌های توخالی دارند، ولی بینوا و تنگدست هستند. برار به‌معنی برادر است.)

خودم کردم که لعنت بر خودم باد. (معنی: آن‌چه بر سرم رفت، از نابخردی خودم بود. هرگاه کسی از روی نابخردی و کوتاهی، زمینه‌ساز رنجش و پشیمانی خود شود، این ضرب المثل را به‌کار می‌برد.)
خوراک به میل خودت، لباس به میل مردم. (یا آن طور بخور که خود خواهی، آن طور بپوش که مردم خواهند.) (معنی: آدمی پوشش و جامه‌اش باید برابر با هنجارها و رسوم مردمی باشد که در میان آنان زندگی می‌کند.)
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش. (مصرع نخست: نباشی بس ایمن به بازوی خویش.) (فردوسی) (معنی: اگر بیش از اندازه به زور و نیروی خود خودخواه و خودپسند گردی، با سختی و گرفتاری روبه‌رو خواهی شد و همانند گاوی نادان که از پهلو آسیب‌پذیر است، دیگران به تو آسیب می‌رسانند.)
خوردن از برای زیستن است، نه زیستن از برای خوردن.
خوردن خوبی داره، پس دادن بدی.
خوردن و جستن کار بی‌ادبان است.
(معنی: مهمان نباید پس از خوردن خوراک یا میوه و چای، میزبان را تنها گذاشته و از مهمانی بیرون برود. همچنین فراموش کردن و رها کردن کسانی که از سوی آنان سود و بهره‌ای برده‌ایم نیز کاری به‌دور از ادب است.)

خوردنک و خفتنک. (معنی: این مثل را به شوخی کسی به‌کار می‌برد که پس از خوردن خوراک، بی‌درنگ به‌دنبال خواب و چُرت زدن باشد.)
خورشت دل ضعفه. (معنی: خوراک تهیدست و بی‌نوا.)
خورشید چه سود آن را کو راهبری نیست.
خورشید را به گِل نتوان اندود.
خورشید را به یوز گرفتن.
(معنی: با شکار یا سرگرمی، زمان را گذراندن و روز را شب کردن.)

خوش آن چاهی که آب از خود برآرد. (معنی: بالیدن به چیزهایی که خودمان به‌دست آورده‌ایم. کسی که هیچ استعداد و توانایی ویژه‌ای ندارد و کوشش می‌کند از داشته‌های دیگران بهره‌مند شده و آن‌ها را به خود نسبت دهد، همانند چاهی خشکیده و بی‌آب است. ولی کسی که بااستعداد و سخت‌کوش است و کوشش می‌کند با دانش و توانایی‌های خویش به جایگاهی برسد، همچون چاهی‌ست که آب از درون آن می‌جوشد.)
خوش بود گر محک تجربه آید به میان - تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد. (حافظ) (معنی: این ضرب المثل بیشتر برای دوستان دورو به‌کار برده می‌شود که چون پای آزمایش آنان به‌میان می‌آید، از انجام وظایف دوستی سرباز می‌زنند. محک سنگی‌ست که برای شناخت خالص بودن زر به‌کار می‌رود.)

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.
خوش و بش کردن.
(معنی: احوال پرسی کردن.)

خوش‌زبان باش، در امان باش. (معنی: خوش‌زبان از آسیب در امان و در کارها پیروز و کامرواست.)
خوش‌خو، خویشِ بیگانگان باشد و بدخو، بیگانه‌ی خویشان.
خوش خوردن شفتالو - قرقر در پی است هالو.
(معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار می‌رود که بخواهند تندروی در خوردن را زمینه‌ساز بنیادین ناتوانی و بیماری به‌ویژه بد کار کردن دستگاه گوارش به‌شمار آوردند. این مثل برای خوردن پول و دارایی که پس از آن گرفتاری پدید آورد نیز به‌کار برده می‌شود.)

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. (مصرع نخست: راستی خاتم فیروزه‌ی بواسحاقی.) (حافظ) (معنی: این ضرب المثل را هنگامی به‌کار می‌برند که دوران بزرگی، شکوه و درخشش کسی یا چیزی را بسیار کوتاه و زودگذر دیده‌اند. مستعجل به‌معنای شتاب کننده است.)
خوشا به حال کسانی که مردند و آواز تو را نشنیدند. (یا حیف آن‌ها که مردند و آواز تو را نشنیدند.) (معنی: این ضرب المثل را به شوخی برای کسی که آواز ناخوشایندی را سر داده است به‌کار می‌برند.)
خوشا چاهی که آب از خود برآرد. (معنی: این ضرب المثل برای کسانی به‌کار برده می‌شود که از خودشان شایستگی و توانایی نشان می‌دهند و به برتری‌های دیگران نمی‌نازند.)
خوشبخت آن که خورد و کِشت، بدبخت آن‌که مرد و هِشت؟ (معنی: خوشبخت کسی‌ست که از دارایی خویش بهره برد و با آن کار نیک انجام دهد و بدبخت کسی‌ست که از دارایی خود بهره نبرده بمیرد و برای میراث‌خواران بگذارد.)
خوشگل‌ها در دالان بدگل‌ها گریه می‌کنند. (معنی: دختران زشت‌رو گاه با جوانان شایسته پیوند زناشویی می‌بندند و خوشبخت می‌شوند. دختران زیبا در برگزیدن شوهر سخت‌گیرند و برخی ناخواسته گزینش خوبی هم ندارند.)
خوشگلی است و هزار جور دردسر. (معنی: زیبایی بیش از اندازه زمینه‌ساز رنج و دردسر است.)
خوشی زیر دل کسی زدن. (یا خوشی زیر دلش زده.) (معنی: این ضرب المثل برای کسی به‌کار می‌رود که هیچ‌گونه سختی در زندگی نداشته و در رفاه و آسایش به‌سر می‌برد، ولی همیشه گلایه کرده و به‌جای خشنودی و بهره بردن از زندگی خوب خویش، خود را دچار دردسر و گرفتاری می‌کند.)

خوگری از عاشقی برده است. (معنی: این ضرب المثل درباره‌ی کسانی به‌کار می‌رود که زمان خویش را بیشتر به گفتگو و همنشینی با یکدیگر به‌کار می‌گیرند.)
خولی به کفم، به که کلنگی به هوا.
خون از بینی هیچ کس نیامد. (یا خون از دماغ هیچ کس نیامد.) (معنی: این مثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که پیشامد خونینی به خیر و نیکی گذشته باشد و در جنگ و آشوبی، کسی آسیب ندیده باشد.)
خون به پا شدن. (معنی: کشت و کشتار به راه افتادن. زد و خورد کردن.)
خون جگر خوردن. (معنی: اندوه فراوان خوردن و گریه و زاری کردن از نابسامانی‌های روزگار یا آزار دیگران.)
خون خونش را می‌خوره. (معنی: بسیار برآشفته و خشمگین شدن. از خشم بسیار به خود پیچیدن.)

خون دل خوردن. (معنی: رنج بسیار کشیدن و سختی‌ها را تاب آوردن، با انگیزه‌ی رسیدن به پیروزی و کامیابی.)
خون را با خون نمی‌شویند. (یا خون را با آب شویند، با خون نشویند.) (معنی: انتقام خون کسی را با ریختن خون نباید گرفت. بدی و تبهکاری کسی را با مانند آن تلافی نمی‌کنند یا کیفر و سزا نمی‌دهند. این مثل ما را به گذشت و بخشش در برابر بدی سفارش می‌کند.)
خون سیاوش به جوش آمده است. (معنی: این ضرب المثل زمانی به‌کار می‌رود که دشمنی، کینه و خشم کهنی دوباره به یاد آمده و نو شده باشد.)
خون کسی را توی شیشه کردن. (معنی: کسی را رنج بسیار دادن. به کسی بسیار ستم کردن و در فشار و تنگنا گذاشتن. این ضرب المثل زمانی به‌کار برده می‌شود که کسی با گرانفروشی به مردم زور گفته و از آنان بهره‌کشی کند یا آنان را چنان در فشار و تنگنا بگذارد که این همه رنج و سختی را تاب نیاورند. ریشه‌ی این ضرب المثل به دهه‌ی بیست شمسی در ایران بازمی‌گردد، زمانی که هنوز سازمان اهدای خون پایه‌گذاری نشده بود و فرهنگ اهدای خون برای یاری به دیگران جا نیفتاده بود. در آن زمان مردم خون اهدا نمی‌کردند و خون خود را در برابر پول می‌فروختند و خون آنان به‌دست دلالان خرید و فروش می‌شد. مردمی هم که خون خود را می‌فروختند، کسانی بودند که هیچ راهی برای پول درآوردن نداشتند و درمانده شده بودند.)
خون که نکردم. (معنی: گناه و لغزش بزرگی که انجام نداده‌ام.)

خون ناحق نمی‌خوابد. (معنی: آدم‌کش سرانجام به کیفر کار خود خواهد رسید.)
خون یکی از خون دیگری رنگین‌تر نبودن. (معنی: این یکی از آن دیگری برتر نیست و نباید میان آن دو تبعیض و برتری بی‌جا گذاشت.)
خویشتن را قدر خواهی ارج مردم را مبر.
خیابان ذرع کردن. (یا خیابان گز کردن.)
(معنی: بیکار بودن. از بیکاری پرسه زدن. در گذشته ذرع و گز یکای اندازه‌گیری بوده‌اند.)

خیار خوب از دو برگش پیداست. (معنی: ویژگی‌های نیک و بد هر کس یا هر چیز از آغاز پیدایش آن هویداست.)
خیاط هم در کوزه افتاد. (یا خیاط در کوزه افتاد. یا درزی در کوزه افتاد.) (معنی: زمانی که کسی به گرفتاری‌ای دچار می‌شود که پیش از آن درباره‌اش سخن گفته است، می‌گویند: خیاط هم در کوزه افتاد. همچنین این ضرب المثل را درباره‌ی کسانی به‌کار می‌برند که به حال و روز یا مرگ و سرنوشت آدم‌ها نگاه ویژه‌ای داشته‌اند و سرانجام خود به همان سرنوشت دچار شده‌اند. (داستان کوتاه ‌خیاط هم در کوزه افتاد))
خیاطان را احضار کرده بودند، پالان‌دوزها هم خود را قاطی کردند. (معنی: این ضرب المثل هنگامی به‌کار برده می‌شود که آدم‌های کم‌مایه خود را در گروه هنرمندان یا دانشمندان جا بزنند. همچنین این مثل را به‌شوخی و گاه به‌ریشخند درباره‌ی کسی به‌کار می‌برند که در کاری که نیاز دارند، او هم سررشته داشته باشد. این مثل گویا برگرفته از این داستان است که روزی خیاطان را برای کاری فراخوانده بودند. پالان‌دوزی نیز همراه آنان آمد، با بهانه‌ی این‌که او هم همچون خیاطان اهل دوخت و دوز است.)

خیبرگیر نیست. (معنی: این اصطلاح به کسی گفته می‌شود که توان انجام دادن کار را ندارد. گاهی مردم به‌جای این اصطلاح می‌گویند خیر برگیر نیست، بدین معنی که کار خیر و نیکی از او برنمی‌آید. خیبر قلعه‌ای وابسته به یهودیان نزدیک مدینه بود که به دست امام علی فتح شد.)
خیر بده باش، مسجد بسیار است. (معنی: این مثل به کسی گفته می‌شود که خود را چشم به‌راه زمانی برای نیکوکاری نشان می‌دهد، ولی به بهانه‌ای از زیر این کار درمی‌رود.)
خیر سرت. (معنی: هرگاه کسی از کار یا رفتار دیگری، ناخشنود و ناامید گردد، این اصطلاح را به‌کار می‌برد.)
خیر در خانه‌ی صاحبش را می‌شناسد.
خیز گربه تا پای پرده است. (معنی: توانایی، شایستگی و هنرنمایی آدم‌ها بی‌اندازه نیست.)
خیزی هر کس به دهان خودش مزه می‌دهد. (معنی: هر کس از رفتار و کردار خود یا آن‌چه از آن اوست، خشنود است. این مثل درباره‌ی کسی به‌کار می‌رود که خودخواهانه در بازگو کردن یا نمایاندن چیزی تندروی کند و پسند و دیدگاه دیگران را مهم نداند. خیزی در میان مردم کرمان به‌معنی آب دهان است.)
خیک بزرگ، روغنش خوب نمی‌شود.
خیلی خوش چسه، جلوی باد هم می‌شینه.

 

گردآوری: فرتورچین

۵
از ۵
۱۳ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری