
در این بخش از مجلهی اینترنتی روز تازه، برگزیدهای از ضرب المثلهای فارسی با «حرف ف» را میخوانید.
فاتحهی کسی یا چیزی را خواندن. (یا فاتحهاش خوانده است.) (معنی: کسی یا چیزی را از میان رفته و نابود شده پنداشتن. دیگر امیدی به آن نیست. دیگر آن کس یا چیز به درد نمیخورد و باید از آن چشمپوشی کرد. عمر آن کس یا چیز بهسر آمده و باید از آن دست کشید. همچنین فاتحه به معنی خواندن سورهی فاتحه یا حمد به همراه سورهی توحید است که پس از مرگ کسی در سوگواری او خوانده میشود.)
فالوده اگر نگهدار بود، خودش را نگاه میداشت. (یا آش بخور نگهت میداره. گفت خودشو نمیتونه نگهداره.) (معنی: کسی یا چیزی را که برای نیرو دادن یا پشتیبانی بهخدمت میگیرند، باید نیرومندی در سرشتش داشته باشد. این ضرب المثل را برای ناامیدی از پشتیبانی آدمهای ناتوان بهکار میبرند. فالوده را از نشاسته و آب درست میکنند که نه جامد و پایدار است و نه مادهی خوراکی توانبخش و پرانرژی.)
فتح باب کردن. (معنی: آغاز کردن. سر سخن را باز کردن.)
فال بد زدن. (معنی: پیشگویی ناخوشایند کردن.)
فتح خیبر کردن. (معنی: کار بسیار بزرگ، دشوار و ناشدنی انجام دادن.)
فحش چارواداری. (یا فحش آب نکشیده. یا فحش آبدار.) (معنی: دشنام بسیار زشت.)
فحش خورش خوبه. (معنی: در برابر دشنام، ناسزا و بدوبیراه، خونسرد، شکیبا، بردبار و بیرگ بودن.)
فحش را به کسی کشیدن. (معنی: نابههنگام به کسی دشنام دادن.)
فحش رو که بندازی زمین، صاحبش برمیداره.
فحش مثل پول قلب میماند، به صاحبش برمیگردد. (معنی: به هر کس دشنام بگویند، بیشتر دشنام میشنوند.)
فرار را بر قرار ترجیح دادن. (معنی: بهجای ماندن، فرار کردن. برای دوری از گزند و آسیب، فرار کردن.)
فراموشی هم نعمتی است. (معنی: اگر آدمی از نعمت فراموشی بیبهره بود، یاد همیشگی دردها، رنجها و اندوهها او را از پا درمیآورد.)
فراوان سخن باشد آکنده گوش. (مصرع دوم: نصیحت نگیرد مگر در خموش.) (سعدی) (معنی: آدم پرگو و پرچانه، گوشش سنگین و ناشنواست. معنی بیت بدینگونه است: آدم پرگو و پرچانه، گوشش سنگین و ناشنواست و پند و اندرز تنها در آدم خاموش و ساکت کارساز است.)
فروختهی پشیمان، بهتر از نفروختهی پشیمان. (معنی: در دادوستدهای بازرگانی فروش کالا به هر شیوه کامیابیای است که فروشنده بهدست میآورد و کمتر پشیمانی بههمراه دارد. این ضرب المثل هنگامی بهکار برده میشود که فروشندهای نتوانسته باشد کالایی را با بهای دلخواهش بهفروش برساند و دیگر آن کالا را به آن بها نخرند و این کار زمینهساز پیشیمانی وی شود.)
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان - آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست؟ (ناصرخسرو) (معنی: این ضرب المثل به کسی گفته میشود که لاف برتری و برابری با آدم شایستهای بزند و او را سزاوار این شایستگی نداند و بخواهند برای او خط و نشان بکشند که چنانچه پیشامدهای سخت و روز آزمایش فرا برسد، از میدان بهدر خواهد رفت.)
فردا هم روز خداست. (معنی: هرگاه کسی کار امروزش را به پایان نبرد و از همین روی نگران و ناامید باشد، دیگران با گفتن این ضرب المثل، او را را دلداری داده و امید میدهند تا بتواند فردا کارش را دنبال کرده و به پایان برساند.)
فرزند بیادب مثل انگشت ششم است، اگر ببری درد دارد، اگر هم نبری زشت است. (معنی: این ضرب المثل در گلایه از فرزندی بهکار میرود که از ادب بهرهای نبرده است و همانند انگشت ششم خیالی آدمی، اگر بریده شود درد دارد و اگر بریده نشود بودنش زشت است. در این مثل «درد بریدن» نشان دهندهی رنج و سختی دور کردن یا کیفر فرزند است که برای پدر و مادر بسیار دردناک است. همچنین «نبریدن» و دور نکردن، نشان دهندهی زشتی و آبروریزی برآمده از رفتار ناپسند فرزند است که بردباری آن نیز برای پدر و مادر بسیار سخت و ناخوشایند است.)
فرزند عزیز نور دیده، از دبه کسی ضرر ندیده. (معنی: معنای این ضرب المثل یافت نشد، ولی گمان میرود پند کسی باشد که به فرزند خود دبه کردن را سفارش میکند. دبه کردن بهمعنای جر زدن، زیر گفتهی خود زدن و پیمانشکنی کردن است.)
فرزند کسی نمیکند فرزندی، گر طوق طلا به گردنش بربندی. (معنی: مهربانی، نازپروردگی و فراهم کردن بیدریغ نیازهای مادی، تضمینی برای فرمانبرداری، قدرشناسی یا شایستگی فرزند نیست. این مثل در نکوهش خودسری و سر به هوایی فرزندان بهکار برده میشود.)
فرزند هنر باش، نه فرزند پدر؛ فرزند هنر، زنده کند نام پدر. (یا فرزند ادب باش، نه فرزند پدر؛ فرزند ادب، زنده کند نام پدر.)
فرشش زمین است و لحافش آسمان است. (یا فرشش زمینه، لحافش آسمون.) (معنی: بیاندازه بیچیز است. بیچاره و بینوا، ندار و تنگدست است.)
فرق است میان آنکه یارش در بر - با آنکه دو چشم انتظارش بر در. (سعدی) (معنی: این مثل هنگامی بهکار میرود که خود را با دیگری بسنجند و او را در رسیدن به خواستهاش پیروز و کامروا ببیند و از سویی خود باید شکیبایی پیشه کنند و رنج چشم بهراه بودن را تاب آورند و به امید رسیدن به خوسته، زمان را بهسختی سپری نمایند.)
فس فس کردن. (معنی: به کُندی کاری انجام دادن. بسیار آرام و آهسته کار کردن. دیر جنبیدن. این اصطلاح بیشتر برای آدمهای تنبل کاربرد دارد.)
فضولی را به جهنم بردند گفت هیزمش تر است. (یا فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است.) (معنی: آدم فضول کسیست که همیشه در کار دیگران سرک کشیده و میخواهد از همه چیز سر دربیاورد. چنین کسی هیچگاه این کار زشت خود را کنار نمیگذارد، تا آنجا که اگر برای این کار زشتش او را به جهنم و دوزخ ببرند، آنجا نیز دست از فضولی کردن و خردهگیری برنمیدارد.)
فضولی موقوف. (معنی: این اصطلاح برای بازداشتن آدم فضول بهکار برده میشود و بهمعنای فضولی کردن بسه و دیگه فضولی نکن است.)
فقیر در جهنم نشسته است. (معنی: تنگدستی و نداری سرآغاز گناه است، زیرا تهیدست برای بهدست آوردن نیازهای خود دست بهکارهایی میزند که گناه شمرده میشود و جای گناهکار در جهنم است.)
فقیری عار نیست. (یا فقیری عیب نیست.) (معنی: تنگدستی و نداری ننگ نیست. کاربرد این مثل برای آدمهای تهیدست است، نه گدایان و دریوزگان.)
فک زدن. (معنی: پرگویی و پرچانگی بسیار کردن.)
فک کسی به زمین خوردن. (معنی: دهان کسی از شگفتی بسیار باز ماندن. روی کسی کم شدن.)
فکر کرده علیآباد هم شهری است. (یا گمان میکند علیآباد شهری است. یا گمان میکند علیآباد ده است.) (معنی: این ضرب المثل زمانی بهکار برده میشود که کسی برای جایی یا سازمانی یا موضوعی، اهمیتی بسیار بیشتر از آنچه دارد باور داشته باشد.)
فکر نان کن که خربزه آب است. (یا فکر نان باش که خربزه آب است.) (معنی: در اندیشهی کارهای با ارزش باش و کارهای بیهوده را رها کن. این ضرب المثل دربارهی کسانی بهکار میرود که کارهای کوچک و کمارزش را برتر از کارهای بزرگ و باارزش میدانند. (داستان کوتاه فکر نان کن که خربزه آب است))
فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه. (معنی: این ضرب المثل برای کسی بهکار برده میشود که بدن و اندامی کوچک داشته باشد، ولی زیرک، زرنگ و باهوش باشد؛ همانند فلفل که کوچک، ولی تند و آتشین است.)
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد. (مصرع دوم: تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس.) (حافظ) (معنی: دانشمندان و هنرمندان از دارایی، جایگاه و مقام و دیگر نیکیهای زندگی بهرهی چندانی نمیبرند، ولی نادانان و فرومایگان بهکام دل میرسند.)
فلک فلک، به همه دادی منقل، به ما ندادی یک کلک.
فلنگ را بستن. (معنی: گریختن. آرام و آهسته در رفتن. بیسروصدا فرار کردن. پنهانی و بهگونهای که کسی آگاه نشود از جایی رفتن.)
فواره چون بلند شود، سرنگون شود. (مصرع نخست: اقبال خصم هر چه فزونتر شود نکوست.) (معنی: این ضربالمثل برای کسانی کاربرد دارد که گنجایش جایگاه و مقام خود را ندارند. هرگاه کسی دست به کاری بزند که بیشتر از جایگاه و توانایی او باشد و پا را از گلیم خود فراتر نهد و از جایگاه خود به جایی برتر و بالاتر پرواز نماید این ضرب المثل کاربرد پیدا میکند. همچنین گاهی این ضرب المثل دربارهی مخالفان و دشمنان بهکار میرود. بدینگونه که اگر مخالف و دشمن در راه پیشرفت، بیش از اندازه پیش برود این ضرب المثل گفته میشود. (داستان کوتاه فواره چون بلند شود، سرنگون شود))
فوت کوزهگری. (معنی: لِم کار. دانش استادی و خبرگی. ریزهکاریهایی که در پی کارآزمودگی فراوان و کارایی بالای استاد بهدست آید. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که بسیاری چیزها را میداند، ولی یک چیز مهم را نمیداند؛ یا همه چیز را برای انجام کاری میداند، ولی نکتهی مهم و شگرد اصلی را نمیداند. (داستان کوتاه فوت کوزهگری))
فیل خوابی میبیند و فیلبان خوابی. (معنی: اندیشهها، پندارها و گمانهای هر کس با دیگری ناهمسان است. این ضرب المثل بیشتر دربارهی دو کس بهکار برده میشود که سرنوشت یکی در دست دیگری باشد، ولی هیچیک از آن دو اندیشههای دیگری را درنیابد.)
فیل زندهاش هزار تومان است، مردهاش هم هزار تومان. (یا فیل زندهاش صد تومنه، مردهشم صد تومنه. یا فیل مرده و زنده ندارد.) (معنی: آدمهای بزرگ، دانشمند و هنرمند چه در توانایی و چه در نداری و بینوایی، و یا چه در زندگی و چه پس از مرگ، ارزششان بهجاست؛ زیرا یادگارهای آنان جاویدان خواهد ماند و مرگ زمینهساز نابودی کارها و یادگارهایشان نخواهد شد. ارزش فیل به عاج آن است و چنانچه فیل بمیرد، باز هم عاج آن ارزش خود را از دست نمیدهد.)
فیل و فنجان. (معنی: دو چیز یا دو کس که از دیدگاه اندازه و ظاهر ناهماهنگ بوده و یکی بزرگ و یکی کوچک باشد.)
فیل هوا کردن. (معنی: کار بزرگ، سخت و نشدنی. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که برای انجام کاری آسان و ساده، بهانه بیاورد. در این زمان به او گفته میشود: مگر میخواهی فیل هوا کنی؟!)
فیلش یاد هندوستان کرده است. (معنی: بهیاد گذشتهها و خوشیهایش افتاده است. این ضرب المثل برای کسی بهکار میرود که به یاد گذشته، یا یاد کسی یا چیزی و یا یاد جایی افتاده و آرزوی دیدن آن را پیدا کرده است. فیل بیشتر از هندوستان به دیگر کشورها برده میشود، بنابراین گاهی به سرزمین و گذشتههای خود میاندیشد.)
فینش را هم من بکنم؟ (معنی: این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که کسی با پول اندکی که داده است، کار فراوانی از دیگری بخواهد و از دادن یاری به وی کوتاهی نماید و یا انجام دادن آنچه را که بر دوش خود اوست، از دیگری بخواهد. (داستان: گویند کاهلی صد دینار داد تا کسی بینی او را بگیرد. مردی پذیرفت و دست به بینی او کرده، گفت: فین کن. کاهل گفت: صد دینار دادهام، فینش را هم من بکنم؟))
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





