
آدم بیچارهای بود که از همه جا درمانده شده بود به دهی رسید. از اهالی آنجا سوال کرد: بزرگ این آبادی کیست؟
خانهی مرد پولداری را به او نشان دادند. رفت خانهی آن مرد و گفت: من ماندهام. زمین سخت و آسمان بلند و تمام محصولم امسال خراب شده، خیلی ناراحتم به من کمک کن تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم. ان شاءالله هنگام برداشت خرمن، طلبت را پس خواهم داد.
مرد با عصبانیت به او گفت: عمو برو کار کن.
باز آن بیچاره التماس کرد و گفت: ای مرد، من سر راه، افتادم توی رودخانه، لباسهایم خیس شدند و هیچی ندارم. به من کمک کن تا به آبادی برسم.
مردک پولدار باز گفت: ای مرد گفتم برو کار کن. من چیزی ندارم به تو بدهم.
آن مرد ناراحت شد و گفت: به مالت نناز. اگر خدا خواست، تو را هم مثل من میکند.
از قضا در همان روز دزدی رفته بود خزانهی شاه را دزدیده بود. شاه دستور داد دزد را تعقیب کنند. خانهی هر کسی که رفت با صاحبخانه همدست است؛ خانه را بر سر صاحبش خراب کنند و هر چه دارد جمع کنند بیاورند.
برحسب اتفاق مرد دزد برای اینکه از دست سربازان شاه فرار کند، وارد خانهی مرد ثروتمند شد. سربازها ریختند خانهی او را خراب کردند و هر چه بود و نبود جمع کردند و بردند.
در همین حین آن مرد بیچاره سر رسید و با دیدن این صحنه گفت: نگفتم اگر خدا بخواهد همه را یکسان میکند!
این ضرب المثل را زمانی بهکار میبرند که کسی دارایی فراوانی داشته باشد، ولی بخشندگی نداشته باشد و از داراییاش هزینه نکند و به دیگران نبخشد.
نگاره: Ndesoart27 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





